پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴

مسافرت قسمت آخر

حدود ساعت 5 رسیدیم سرزمین رویایی . هوا کمی سرد بود . خواهرم داشت یخ می زد. همش می گفت آخه نادر حالا همش بگو این زیاده نپوش ! راحت باش . حالا می گفت مانتو هم نپوش ! دیونه .
به سمت خونه دایی حرکت کردیم . دایی و زن دایی به استقبال ما اومدند . همگی رفتیم خونه . خوب به به جمعشون کامل بود فقط گلشون کم بود که ما هم اضافه شدیم . اون یکی خاله هم از تبریز همراه فرزندان گرامی اومده سرزمین رویایی.
وقتی وارد شدیم پریدم تو بغل مادربزرگم .اندازه تموم دنیا دوستش دارم. مادر بزرگی مهربون با چهره ای سفید و همیشه موهای شونه شده و چشمانی معصوم . انقدر بوسیدمش که نگو .
خدای مهربون به مادر بزرگ منم سلامتی بده .
خوب ساعت 5:30 شده بود . رفتم کمی دایی رو اذیت کنم . خوابوندمش و انقدر قلقلکش دادم که نگو . دایی پا شد و گفت که نادر برو کمی استراحت کن که امروز به کمکت احتیاج دارم .من دارم می رم کمی نون بخرم .
دایی من 4 تا بچه داره ولی همشون دختر هستن و پسر نداره ! خلاصه من گفتم دایی نمی خواد بری من می رم شما برو به مهمون های خودت برس . من و محسن می ریم و نون می خریم.
محسن برو یه ورق کاغذ بیار کار دارم.
نادر اول صبحی ورق می خوای چی کار کنی؟
بیا یه نامه تهدید امیز برای فرهاد بنویسیم و بچسبوندم رو شیشه مغازش
متن نامه که مبنی بر پلمپ شدن مغازه به علت گران فروشی بود رو تهیه کردیم و رفتیم بیرون.
من که به سرمای این سرزمین رویایی دیگه عادت داشتم ولی محسن داشت یخ می زد. اول رفتیم و نامه رو چسبوندیم در مغازه فرهاد و بعد به سمت نونوایی حرکت کردیم.
وقتی وارد شدیم همه شروع کردند به وارسی ما دو و مات و مبهوت ما دو تا رو نگاه می کردند . انگار ادم فضایی دیده بودند .
خوب صف طولانی بود و از اونجایی که من اصلا حال و حوصله این صف ها رو ندارم و همیشه یه جوری می رم جلو با محسن هماهنگ کردم تا نقشه خودم رو عملی کنم.! حالا نصفه کسانی که تو نونوایی بودند منو شناختند .
کسی که جلوی ما بود شروع کرد و پرسید که کی هستید . خوب چون پدر محسن اهله این سرزمین رویایی نبود کسی زیاد اونو نمی شناخت ولی وقتی شجره نامه منو پرسید گفتم :
نمی شناسی؟
از اون ور یه نفر گفت :
تانیمیسان؟!!
طرف گفت : نه
گفت : بابا حاج .. نوسیدی!!
طرف خودشو جمع کرد و دوباره سلام و حال و احوال پرسی گرمی کرد !! خدا رحمتت کنه عجب ابهتی داری.
خلاصه با هزارتا ترفند مثله آدامس دادن به بچه ها و صحبت با پیرمردها رفتیم جلو.ومنم یه چشمک حواله شاطر کردم تا نون ما رو بده بریم.نون ها رو گرفتیم و اومدیم خونه دایی . دایی وقتی ما رو با اون همه نون دید با تعجب پرسید به این زودی گرفتید ؟
محسن غش کرده بود از خنده !! گفت : دایی نادره دیگه !!
دایی رفت بیرون دنبال وسایل دیگه .
من و محسن هم نشستیم صبحانه . تو زندگی من دو تا مسئله تعریف نشده هستش !! که یکی از اون ها صبحانه خوردن هستش ! ولی انصافا صبحانه این سرزمین رویایی ادمو وسوسه می کنه و نمیشه ازش گذشت . داشتیم صبحانه رو میل ! می کردیم که دایی اومد و گفت ببینم چی کار کردید تو نونوایی!!
محسن سریع گفت : دایی من نبودم نادر بود !!
دایی چی شده ؟
می خوای چی بشه .همه رو انداختید به جون نونوا!!! انقدر خندیدم که دیگه نتونستم صبحانه بخورم.

تو همین حین بودیم که دیدم فرهاد اومد و گفت اومدم مامورهای دولت رو ببینم.
سلام فرهاد !
سلام نادر .
پریدیم تو بغل هم !! فکر بد نکنید.
وای اکیپ من کامل شده بود.چه شود.
خلاصه خیلی خوش گذشت. این روستایی ها خیلی آدم های ساده ای هستند و به تنها چیزی که فکر نمی کنند پوله !! مجلس های عروسی شون هم خیلی ساده بود . من که روحم شاد شد !
خوب امیدوارم که دختر دایی ما هم خوش بخت بشه. البته این دامادی که من دیدم فکر نکنم به دختر دایی من رحم کنه !!!!!! ها ها ها
شب بخیر و همیشه شاد.

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

شب یلدا

خب امروز چه روزیه ؟ سی آذر ! در چنین روزی در چند ده سال پیش موجودی با مغز به دنیا پرتاب شد که من باشم . تولدم مبارک :).امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. بله شب یلدایی دیگه نتیجه اینکه یکسال دیگه بزرگتر شدم انگار همین دیروز بود که بچه بودم ! دبستان میرفتم ! از دیوار راست بالا میرفتم و کلی آتیش میسوزوندم و خراب کاری میکردم ! فکر نمیکنم هیچ بشری به اندازه من شرارت در دوران کودکی داشته . ولی با همه اینها همه این سالها به چشم به هم زدنی تموم شد و یهو میبینی خودت شدی یه آدم بزرگ ... بیخود نیست میگن عمر کوتاهه و مثل یک چشم به هم زدن میمونه ! اما خوبه در روز تولد آدم یادی کنه از عزیز ترین موجودی که اونو به دنیا آورده یعنی مادر .!
به نظر من باید به مادر ها تبریک گفت نه به بچه ها ! ما مردها که زایمان نداریم ولی اگه بدونین چه دردی داره این زایمان و چقدر مصیبت و بدبختی , هیچ وقت حاضر نمیشین به دنیا بیایین !!!!! مادری که 9 ماه شما رو حمل کرده و برای سلامتی شما کلی حرص و جوش خورده و بعد هم با کلی درد و رنج شما رو به دنیا آورده و تازه چندین سال زحمت کشیده تا اندازه خرس بشین و از آب و گل در بیایین , باید به اون تبریک گفت برای همه این زحمات ...
مادر مهربونم پس روز تولدمو تبریک میگم و میبوسمت .

خوب امشب هم شب یلدا هستش . برید حالشو ببرید. خوب امشب بهترین وقته تا کنار هم بشینید و به دور از تمام مشکلات با هم صحبت کنید و از کنار با هم بودن لذت ببرید. فقط زیاده روی نکنید.
خلاصه تولدم مبارک
همیشه شاد.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

مسافرت 1

سفر به سرزمین رویایی !
خوب قرار بود با قطار بریم مسافرت . رفتم و بلیط قطار گرفتم ولی خوب فردا صبح خاله معزز زنگ زد و گفت که نادر ما دوست داریم با شما بیاییم ! برای همین رفتم بلیط های قطار رو کنسل کردم و رفتم بلیط اتوبوس گرفتم. برای 7 نفر!!
خوب اینم از عروسی دختر داییم ! امیدوارم خوشبخت بشه . چند وقتی بود که بلاگ رو آپ نمی کردم دلیلش برای همتون فکر کنم مشخص شد ! بله مخ اکبند ها رفته بودم مسافرت.خوب الان هم تنها چیزی که میتونه کمی درون آشفته و روح خسته منو آرامش بده نوشتن هستش پس مینویسم. پس نادر بنویس که نوشتن دل خسته می خواد.
آخر شبی دلم برای اولین بار برای خودم سوخت . عیب نداره نادر . بی خیال. گریه کن شاید آروم بشی .
...
...
ولی نادر خودت همیشه می گی همیشه شاد پس گریه نکن . بخند نادر . بخند .

خوب من – مامان نازم – خواهر خوشگلم – دختر خاله عزیزم – علی داداش گلم -خاله خوبم و پسر خاله خوشتیپم . چه شود .پیش به سوی سرزمین رویایی.
خوب همه نشستند رو صندلی های خودشون . من قبل از اینکه اتوبوس حرکت کنه رفته بودم و مخ راننده رو زده بودم و به عبارتی با هاش رفیق شده بودم . یک معتاد تیر !! به محسن گفتم من دارم یه دلستر بخرم می ایی !
نادر چی می گی داره حرکت می کنه .
محسن می ایی یا نه .اگه می خوای سفر بهت خوش بگذره هر کاری می گم انجام بده .
خوب بریم نادر .
از اتوبوس پیاده شدیم و برای خرید یک دلستر به راه افتادیم.
بعد از حدود 10 دقیقه برگشتیم دیدیم شاگرد راننده دربه در داره دنبال ما می گرده .
غش کرده بودم از خنده و محسن هم از من بدتر .وقتی وارد اتوبوس شدم همه داشتند من و محسن رو نگاه می کردند .محسن رفت نشست ولی من کنار راننده نشستم و ظبطشو روشن کردم و سر صحبت رو باز کردم !! راننده خیلی حال کرده بود ! خوب اتوبوس حرکت کرد ساعت 8:15 شب !
خوب خیالم راحت شد که دیگه راننده هوای منو داره و حالا می تونم از سفر لذت بیشتری ببرم.آخه به نظر من خود سفر یه طرف مسیر سفر یه طرف .
آمنه دختر خالم با خواهر نازم نشستند .من و محسن دقیقا ردیف پشتی کنار هم نشستیم .مامان و خاله کنار هم و علی هم تنها تو عالم خودش!!

خوب اتوبوس همچنان میرفت .خیلی ها تو اتوبوس خواب بودند . ولی من و محسن و آمنه و خواهر عزیز بیداریم .
خواهرم و آمنه هی صندلی هاشونو می دادند عقب و من و محسن هم می دادیم جلو .خلاصه سروصدا در حد بمب!! از یک طرف هم چیپس بخور ! پفک بخور ! ... الان حدود 4 ساعت هستش که تو اتوبوس هستیم .
تا اینجای کار سفر خیلی خوش گذشته .
خوب راننده بخاری اتوبوس رو روشن کرده بود و جایی که امنه و خواهرم نشسته بودند خیلی گرم بود . امنه گفت نادر بیائید جاتون رو با ما عوض کنید . وای کفر کل اتوبوس رو دراورده بودیم . دیگه همه اتوبوس بیدار شده بودند .
گفتم باشه .من ومحسن پا شدیم و رفتیم ردیف جلویی و امنه و خواهرم رفتند ردیف پشت ما !!
تا اینجای کار فقط من بودم و محسن که می خندیدیم ولی از اینجا به بعد امنه دختر خاله و خواهرم هم شروع کرده بودند و میخندیدند .
حالا هر چند دقیقه یک بار موبایل هامون زنگ می خورد و همین باعث شده بود که بیشتر بخندیم . مخصوصا وقتی شوهر دختر خاله آمنه زنگ میزد !! دختر خاله امنه 5-6 سالی می شه ازدواج کرده .
خلاصه من داشتم ا ز گرما می مردم پا شدم و پلیور خودم رو دراوردم!!!! همه اتوبوس داشتند منو نگاه می کردند !! اخه من فقط یه زیر پیرهن خیلی نازک الان تو تنم بود !! حلا بقیه اتوبوس همه لباس های پشمی گرم !! پلیور خودم رو کنار پرده اویزون کردم . پشت سر من محسن خواهرم و امنه هم هر کدوم یکی از لباس هاشون رو دراوردند !! و گذاشتند کنار پلیور من !!
راننده ترکیده بود از خنده !! ساعت 3 نصفه شب می گفت چی کار می کنید! برای چی لخت می شید!!
انقدر جک گفتیم و خندیدیم که نگو .
حالا این بین هم زیاد حرف می زدیم . یک کلام انقدر لذت بردیم تو اتوبوس که اصلا متوجه نشدیم کی رسیدیم سرزمین رویایی!!
محسن می گفت نادر من زیاد سفر کردم ولی تا حالا انقدر به من خوش نگذشته بود .تو رو خدا هر وقت خواستی جایی سفر بری منم صدا کن !!!!
حالا از اون ور آمنه برگشته می گه نادر خوش به حاله خانمت !!! ای کاش من زنت بودم!!
دختر خاله برای چی ؟
امنه خاله رو صدا کرد و گفت : برای چی منو انقدر زود به دنیا آوردید که من نادر رو از دست دادم.
از اون ور خاله برگشت گفت تقصیر مادرشه که نادر رو دیر به دنیا آورد .مقصر من نیستم .
برگشتم گفتم ببینم چی برای خودتون میبرید و می دوزید؟!
امنه : اخه میدونی چی نادر .حاضرم نصفه عمرمو بدم ولی با کسی مثله تو زندگی میکردم !!
گفتم برای چی؟
خول معلومه نادر .برای اینکه از زندگیم لذت ببرم .
گفتم : ها ای که الان گفتی یعنی چه؟!
گفتم : دختر خاله بیچاره شوهرت !!
ولش کن نادر خودتو عشقه!!
محسن خواهرتو بکش اونور شاید من نتونستم خودم رو کنترل کنم !!! من الان فقط یه زیر پیرهن دارم!!!
حالا از اون ور خاله داد میزنه اگه من یه دختر دیگه داشتم حتما میدادم به نادر!!!
خلاصه من تا برسم به سرزمین رویایی صاحب چند!! تا زن و حتی بچه هم شده بودم !!
مامان از اون ور گفت که خیلی ها آرزوی اینو دارن که با نادر بیان مسافرت پس شما خیلی خوش شانس بودید که دارید با نادر مسافرت می کنید.!
حالا هر چند دقیقه یک بار هم می رفتم و از اقای راننده چایی می گرفتم . بقیه مسافرین اتوبوس کف کرده بودند و دلشون لک زده بود به یک فنجون چایی!!
خلاصه تا برسیم مگه ما خوابیدم. فقط مونده بود بزنیم برقصیم .
بی صبرانه منتظر بودم برسم به سرزمین رویایی !
سرزمینی که یه عالمه باهاش خاطره دارم !
دختر دایی خدا خیرت بده زودتر شوهر میکردی ! من که به مسافرت نیاز داشتم .
ادامه دارد ...


یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

حکایت کنکور

حکایت کنکور دیروز
خوب دیروز جمعه بود ومن کنکور داشتم. شب کنکور تا صبح بیدارم و منتظر کمک های آسمونی تا بتونم این سد بزرگ رو یکبار دیگه تو زندگی بشکونم!!
ساعت حدود شش بود و حاضر شدم و با آژانس به سمت حوزه امتحان واقع در پونک ! حرکت کردم.
دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات.
برای اولین بار بود که داشتم وارد این دانشگاه می شدم برای خودم خیلی جالب بود که محیط دانشگاه رو وارسی کنم.
اخه من اکثر دانشگاه های تهران رو با اجازه همگی زیارت کردم و تو هر کدوم هم یه دسته گلی به آب دادم.

بین همه دانشگاه ها هم دانشگاه پلی تکنیک رو خیلی دوست دارم و جالب اینجاست که بدونید کاملا محیط داخل اونجا رو می شناسم و اکثر دانشکده های اونو دیدم .خیلی دوست داشتم دانشجوی اون دانشگاه باشم.چقدر کم توقع ! حالا بگذریم.
جمعیت زیادی داخل دانشگاه بودند و به صورت تصاعدی چگالی دانشجوها در حال افزایش بود.
یه عده تنها بودند و معلوم بود که خوب خوندند و عده ای هم مثله من با چشم های پف کرده و بابا قوری قاطی بودند که چرا امسال کمک های آسمونی نرسیده بود ! عده ای هم بودند که مادر و پدرشون همراهشون بودند و تند و تند کیک و شیر ! به خورد این بچه های پاستوریزه می دادند !! نمی دونم فردا که این بچه های پاستوریزه زن بگیرن می خوان چیکار بکنند حتما با کمک مادر و پدرشون یه حالی به خانم محترم میدن . عده ای الاغ هم که تعدادشون از چند صد نفر هم بیشتر بود با هم کل سیگار انداخته بودند .نمی دونم که کی می خوان از این بچه بازی ها دست بکشند.

تو همین حین بودم که یکی از دوستان خودم رو بین این همه جمعیت دیدم . من اعتقاد دارم که هر کس مثله داشتن یه اثر انگشت واحد بین تمام ادم های دنیا یه نوع راه رفتن واحد هم داره !!! یادتون تو پست های قبلی گفته بودم که یه اکیپ داشتم برای آباد کردن دانشگاه خودمون ! خوب حالا عضو شماره 2 گروه یعنی جناب کلاغ ! رو دیدم ! خوب اگه اجازه بدید کمی از کلاغ بنویسم . این دوست معزز ما آدمی هستش با اعتقاد خاص خودش . لاغر و علاقه مند به مسائل ایران باستان و یواش یواش خودشو آماده می کنه تا بعد از گرفتن معافی از خدمت عقد کنه . من که پته این بدبخت رو ریختم رو آب . بزارید بگم چه جوری با این موجود آشنا شدم . از اونجایی که ارتباط من تو جامعه زیاد هستش و با هر قشری از آدم های این مملکت اعم از مهندس و دکتر و حاجی بازاری و استاد و گی و لزبین ! و منگول و جواد و بساز بندازو دامپزشک و باغبون و راننده تاکسی و خلبان و دلال و خواننده و زیر آب زن و … رابطه داشتم گفتم ببینم این پسر مو بلند که موهای خودش رو با کش میبنده و با تی شرت مشکی که به زبان فارسی باستان یک کلمه نوشته شده چه جور آدمی هستش .
اولین برخورد : سلام ببخشید من این قسمت رو که استاد توضیح داد متو جه نمی شم . می تونید منو کمک کنید.
کلاغ: ک … خل ک… میخ ک... موتور این که خیلی راحته چه جور متوجه نمیشی !!
من هم که با چند تا فحش بی ناموسی پذیرایی شده بودم برگشتم به جناب کلاغ گفتم ببخشید آقای محترم من الان درسته این مطلب رو متوجه نشدم ولیفهمیدم که یه نفر تو این دانشگاه وجود داره که ازمن دیونه تره !! و این شد که ما با هم دوست شدیم.و تا به امروز چه کارهایی که انجام ندادیم .

حالا دیروز تو دانشگاه:
سلام کلاغ جان
نادر سلام . چقدر عوض شدی نادر
ای جمال بی چشم و رو! خدا لعنتت کنه ببین چه بلایی سر موهای قشنگم آورده که دوست گرامی به جای سلام می گه نادر چقدر عوض شدی !
بعد از حال و احوالپرسی منتظر بقیه بچه ها شدیم تا گروه کامل بشه . حدود ساعت 7:35 بود که بقیه بچه ها هم اومدند .

همه بچه ها به سمت در ورودی حوزه می رفتند و موبال های خودشون رو تحویل می دادند. همگی بچه ها گفتند که بریم و موبایل ها رو تحویل بدیم.
من مخالفت کردم و گفتم شما رو نمی دونم ولی من نمی دم .
بقیه بچه ها هم موبایل هاشون تو هر جایی از بدنشون که جا میشد گذاشتند و حرکت کردند تا بشینن سر جاشون.
نادر تو نمی ایی.
نه من نمی ام .
چرا؟
می خوام آخرین نفری باشم که وارد می شم.
نادر بازم دیونه شدی بازم بیا بالا.
شما برید من می خوام کمی دیر بیام و این لحظه هم تو زندگیم تجربه کنم.
بچه ها رفتند ولی من نرفتم . ازمون راس ساعت 8:30 شروع می شد و الان ساعت 8:20 بود ومن هنوز بیرون بودم و از طرفی هم منتظر یکی از بچه ها که قرار بود کمک آسمونی به داد هر دومون برسه .ساعت 8:29 و من هنوز برون بودم و نگهبان از بس داد زده بود که هنجره اش پاره شده بود.
آقای محترم الان در ها رو مبندند زود بیائید برید بالا.
خوب دقیقا ساعت 8:30 رفتم داخل حوزه .طبقه اول افتاده بودم.
حالا بماند که کاری کرده بودم که همه مراقب ها دنبال صندلی من بودند . همیشه عاشق هیجان بودم . بعد از چند دقیقه صندلی خودم رو دیدم .
یک عکس اسکن شده به همراه اسمو شماره داوطلبی رو زده بودند . به جای اینکه بشینم زل زدهبودم به عکس خودم و گفتم چرا اینجوری اسکن شده این عکس.
همه بچه های سالن به عکس های خودشون نگاه کردند و صدای یکی دو نفری هم که دنبال فرصت می گشتند تا نظم آزمون رو به هم بزنند گفتند این که عکس من نیست من خیلی از این خوشگل ترم.
تو همین حین مراقب اومد گفت بشینید چرا انقدر سروصدا می کنید الان آزمون شروع می شه.
من نشستم . ولی دوباره پا شدم . همه سالن کفرشون دراومده بود . دوباره نشستم و به نفر بغل دستی گفتم خوندی.
گفت آره
گفتم فکر کردی با خوندن قبول می شی.
اول صبحی به جای اینکه روحیه بدم بهش زدم تو پرش و اونم سرشو انداخت پائین.
دقیقا پشت این فرد یک اسانسور هم بود که همش بین طبقات 3 و 4 حرکت می کرد . نمی دونم چی کار می کردند اون تو!!!

خلاصه آزمون شروع شد .همگی خم شدند و دفتر چه های عمومی رو برداشتند ولی من برنداشتم. بعد از چند دقیقه مراقب گفت شروع نمی کنی ؟!
گفتم چرا ولی دارم تمرکز می کنم .
دفترچه رو برداشتم و شروع کردم به نگاه کردن سوال ها .من نخونده بودم ولی مشخص بود که سوال های ادبیات سخته !!
بابا عجب بساطی داریم ما .
من دلم می خواد درس بخونم و مدرک کارشناسیمو بگیرم به خاطره همین درخواست خودم هم حاضرم ترمی 500 هزار تومن شهریه رو بدم حالا دیگه این کنکور چیه آخه من نمی دونم.

اون پسره که گفت من خوندم سرشو گذاشته بود روی برگه تا کسی نگاه نکنه و تند و تند تست ها رو جواب می داد .
حالا منم گردن خودم رو تا می تونستم جلو می بردم تا شاید بتونم تغلب کنم و لی نشد که نشد.
من هم شروع کردم و با استفاده از تجربیات خودم که تو آزمون های زیاد کسب کرده بودم تست ها رو جواب دادن.

مدت آزمون عمومی 70 دقیقه بود ولی من 10 دقیقه همه رو جواب داده بودم . خوب مراقب های آزمون برگه های تخصصی رو چیدند و بعد از چند دقیقه از بلندگو اعلام شد که داوطلبین محترم سوالهای اختصاصی رو جواب بدن.

شروع کردم به جواب دادن سوال های زبان تخصصی که یه مرتبه در آسانسور باز شد. و دونفر آقا اومدند بیرون ولی دوباره رفتند.
مراقب به سمت آسانسور حرکت کرد تا ببینه چه خبره که من بهش گفتم .ببخشید فکر کنم تروریست بودند !! خلاصه من بعد از نیم ساعت پا شدم و اومدم پائین.

هوا خیلی سرد بود . منتظر بقیه بچه ها موندم تا با هم برگردیم .

نتیجه اخلاقی:
اگه قصد ادامه تحصیل دارید مثله بچه آدم بشینید درس بخونید.
همیشه شاد باشید.


جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۸۴

روز جهانی ایدز مبارک باد

سلام دوستان همیشه همراه من
امروز رفتم و کنکور خودم رو دادم .بعدا شرح کاملشو می نویسم.
دیروز چون ذهنم مشغول بود نتونستم وبلاگم رو آپ کنم .
دیروز روز جهانی ایدز بود. که متاسفانه هیچ اطلاع رسانی در مورد این موضوع نمیشه.حتی تو تقویم رسمی کشور هم هیچ اشاره ای به این موضوع نشده بود.
بیماری ایدز که به بیماری نامرئی معروف هستش برخلاف بیماری های دیگه اثرات اون بعد از ده یا بیست سال بعد مشخص می شه و شخص تا خودش متوجه بیماری بشه چندین نفر دیگه هم آلوده کرده و همین نکته باعث شده تا کسترش ایدز اینقدر سریع صورت بگیره و مرگ و میر اون به نسبت سرایتش کمتر باشه !
درحال حاضر تنها راه مبتلا نشدن به این بیماری رعایت نکات ایمنیه و بس ! عملن هیچ دارویی برای از بین بردن ایدز وجود نداره و داروهایی هم که ساخته شدن همگی موقتی بودن و ویروس ایدز با جهش ژنتیکی تغییر شکل داده , درست همون کاری که ویروس آنفولانزا میکنه و به همین خاطر برای اونهم هنوز هیچ واکسنی نتونستن درست کنن . داروهایی که در بازار هستن تنها مهار کننده هستن و جلوی پیشرفت بیماری رو میگیرن و سیستم ایمنی بدن رو تقویت میکنن و اثر درمانی ندارن و در ضمن فوق العاده گرون هستن و متخصصین کمی از این داروها اطلاع دارن !!! خرج هر بیمار مبتلا به ایدز در سال 12 میلیون تومان تخمین زده شده که با این داروها شخص فقط میتونه زنده بمونه و امیدوار باشه که روزی درمانی برای این بیماری کشف بشه ! در صورت قطع شدن این داروها بیماری شروع به گسترش میکنه و شخص در زمان کوتاهی میمیره . افراد عادی فقط میتونن برای مدت محدودی با داروهای معمولی سیستم ایمنی بدنشون رو محافظت کنن و بعد از گسترش و پیشرف اون عملن هیچ کاری از دستشون بر نمیاد و فقط باید به انتظار مرگ بمونن !!! در کل از زمان فعال شدن ویروس تا مرگ 4 تا 5 ماه بیشتر طول نمیکشه .

راههای انتقال هم که اونقدر در این سالها گفته شده که زبونها همه تبدیل به موکت و زیلو شده ! اولین راه همون تماس جنسی غیر ایمن هست ! انتقال خون آلوده از طریق تزریق خون یا اهدای خون در جراحی ها ! استفاده از سرنگ مشترک بین بیماران دیابتی و معتادین به هروئین ! تیغ اصلاح و لوازم تاتو برای خالکوبی و بریدگی ها و زخم ها ! انتقال از مادر آلوده به فرزند – انتقال از طریق شیر مادر و ... ! حتا خوبه بدونین که انتقال ایدز از طریق کاندوم هم امکان پذیر هست و به همین دلیل حتمن باید از کاندوم های لاتکس و انواع مرغوب استفاده بشه !!!!

تاتو و حجامت که این روزها خیلی رایج شده یکی از راههای انتقال این بیماری هست و باید حتمن لوازم تاتو استریل شده باشن ! دندانسازی ها هم میتونن در انتقال ایدز موثر باشن و به همین دلیل باید پزشکانی رو انتخاب کنین که لوازمشون رو در دستگاه مخصوص قبل از شروع استریل میکنن و مطمئن هستن . استفاده از سرنگ مشترک بین معتادین در زندانها و یا در پارتی ها ! رابطه جنسی بین همجنس گراها مخصوصن بین مردان همجنس باز بدون کاندوم و حتا بین زنان خودفروش ! و در موارد نادری از طریق بوسه های تر این بیماری منتقل میشه ! دلیل اون خونریزی طبیعی لثه هاست که 50% از مردم این بیماری رو دارن و در صورت بوسه تر که بزاق دهان هر دو ترکیب میشه این بیماری به راحتی منتقل میشه !!!! زنان بیشترین قربانیان ایدز در جهان هستن به این علت که ناخواسته و از طریق مردان آلوده میشن و کودکان هم معصوم ترین و بیگناه ترین قربانیان ایدز هستن که از طریق مادر مبتلا میشن ...

جالبه بدونین که هنوز هم مردان و زنان ما از کاندوم استفاده نمیکنن ! هنوز مردان ایران از خرید کاندوم شرم دارن ! هنوز مردان و پسرهای ایرانی استفاده از کاندوم رو سوسول بازی و بچه ننه بودن میدونن ! هنوز خیلی از زنان تصور میکنن قرص ضد حاملگی بهتر از کاندومه !!! هنوز خیلی از مردم فکر میکنن کاندوم تنها برای جلوگیری از حامله شدنه . هنوز خیلی از مردم تصور میکنن همین که طرف ظاهرش موجه بود تمومه و مشکلی نداره و سالمه ! اینها همه جهله . اینها تعصبات بی مورده و نتیجه اینها مرگه ! اگه زمانی مرگ رو در سرطان میدونستن و یا تصادفات رانندگی و افتادن از بلندی و حوادث دیگه , اما امروز با قاتلی روبرو هستیم که نامرئیه ! دیده نمیشه ! احساس نمیشه و فقط زمانی آشکار میشه که مرگ رو به شما هدیه میکنه و شما تنها باید بشینین و شمارش معکوس عمرتون رو رقم بزنین !!!!

خوب به نظر شما دیگه وقت این نیستش که خانواده ها از عقاید پوچ خودشون دست بردارند و مسائل جنسی رو برای فرزندان خودشون باز کنن تا این پسر یا دختر با اطلاعات کامل و دید باز نسبت به این مسائل وارد جامعه بشه. چون اطلاع رسانی در مورد این گونه مسائل در جامعه خیلی کمه و عملا صفر هستش و این درحالی هستش که از همون زمانی که دختر و پسر وارد دبستان می شه در معرض خطر هستش و می بینید که نقش خانواده چقدر تو این زمینه مهم هستش.

به امید روزی که اطلاعات مردم و سطح آگاهی اونها نسبت به ایدز! بیشتر بشه وداروی این بیماری هم ساخته بشه .
شب همتون بخیر.
همیشه شاد.


پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۴

کوتاه کردن موهای نازم

فکر می کنم بسه .کوتاه شد
یخ بابا ایشی وار!!
اقای محترم بسه مگه داری چمن می زنی
نقد دانیشیسان!!

امروز گفتم برم موهای نازم رو کمی کوتاه کنم و به خاطر همین حاضر شدم و کلاه هم گذاشتم رو سرم و به سمت آرایشگاه حرکت کردم.
از اونجایی که سعی می کنم موهای نازم رو دست هر جوادی ندم بعد از مدت ها تو این تهران بزرگ با استفاده از روش آزمون و خطا تونسته بودم کسی رو پیدا کنم که تو کارش خبره باشه.
وقتی رسیدم دم در آرایشگاه دیدم علی آقا نیست وکس دیگه ای داره موهای یه بنده خدایی رو مرتب می کنه .
داخل آرایشگاه شدم و با صدای بلندی گفتم: سلام!!
بنده خدا قیچی از دستش افتاد و با چشم های گرد شده داشت به من نگاه می کرد و کسی هم که رو صندلی نشته بود از تو آینه به من خیره شده بود.یه لحظه فکر کردم حتما شلوار ندارم که اینا دارن اینجوری منو نگاه می کنند.
بعد با یک صدای ضعیفی گفتم : سلام.
جفتشون گفتند سلام.
بعد نشستم و کلاه رو از روی سرم برداشتم .
وقتی که کلاه میزارم چون موهای من بلنده بد جوری به هم می ریزه.
دیدم باز آرایشگر زل زده به من!!!
بعد کارش رو ول کرد و به سمت تلفن رفت.
الو !! جمال خونه هست؟
الو سلام جمال .
جمال مشتری اومده من می ترسم به موهاش دست بزنم.
حالا انگار تا حالا مشتری نداشته که انقدر موهاش بلند باشه.
تو ذهنم اومد که اون آقایی که سری قبل موهای منو زده بود که اسمش جمال نبود !!
خلاصه ساعت 3 من رسیده بودم آرایشگاه و الان ساعت 3:30هستش و خبری از این جمال ما نیست.
بعد دیدم یه آقایی وارد شد و راست رفت سراغ قیچی و به من اشاره ای کرد و گفت بیا اینجا بشین.
رفتم نشستم و گفتم اقای محترم موهای منو همیشه علی اقا کوتاه می کنه .
جمال: علی رفته پیشه شوهرش.
بله آقا.
جمال: باخیشلیز!!
علی آقا گی تشریف دارن!!!
گی نمندی!!!

هیچی بابا شروع کن موهای منو بزن هزار تا کار دارم.
همون اول کاری با دستش کل موهای منو گرفت و با قیچی از وسط زد.
من همینجوری با چشم های از حدقه بیرون زده به کاری که این آقا کرده بود نگاه کردم.

جای همتون خالی !! یه جوری موهای منو درو می کرد که اگه یه بچه به جای من نشسته بود حتما می شاشید تو شلوارش !!!!
حالا از طرفی هم مسیج بازی من و دوست دختر عزیز شروع شده ومن دارم مسیج های رسیده رو می خونم و از طرفی هم
جمال بی پدر افتاده به جون موهای من
نمنه یازوبدی!!
کی؟!!
من نبیلیم!!!
هیچی نوشته به جمال بگو موهای نادر رو خوب کوتاه کنه.
چشم.گوزلریم اوسده!!!
رفت سراغ تیغ!!!
خدا شاهده من دیگه رنگم عوض شده بود و دوست داشتم فرار کنم.
دقیقا 2 ساعت رو موهای من کار کرد.

انقدر کوتاه کرد موهای قشنگمو که بیا و ببین !
هر ترفندی که بلد بودم زدم تا این ترک صفر کیلومتر دست از این موهای من برداره و دیگه بیشتر از این خرابترش نکنه.
خلاصه بی خیال شد و من برای اینکه از دست این موجود فرار کنم گفتم
چقدر شد؟
1500 تومن.
بره تو حلقت گیر کنه خفه بشی .چی کار کردی مگه می گی 1500 تومن.
باخ نه گزل اولدون .
وای خدا آخه من دیونه ام این دیونه است اخه کی دیونه اس؟!
بابا خدا از تو راضی باشه پول رو دادم و اومدم بیرون.
کلاه رو دوباره گذاشتم رو سرم تا خودم رو برسونم خونه و یه خاکی تو سرم بریزم.

علی خدا تورو لعنت کنه . این کی بود به جای خودت گذاشته بودی.

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴

عشق در ازدواج قسمت آخر

وقتی دو نفر با هم پیمان با هم بودن یا همون ازدواج رو می بندن تو درجه اول این موضوع رو باید درک کنند که الان من هر دو تا انسان بالغ تبدیل شده به ما.
حالا دو انسان با هم عهد دوستی و محبت بستند و هم دختر و هم پسر به امید تشکیل دادن یک زندگی شیرین و خوب می خوان تا آخر عمر با هم باشن و لذت زندگی رو ببرند.
قدم اول برای یک زندگی موفق صادق بودن با خودتون هستش و  قدم دوم صادق بودن وراحت بودن با طرف مقابل هستش. این ها موضوعات خیلی مهمی هستند که پایه و اساس زندگی رو تشکیل می دن.
وقتی به صورت عاقلانه با کسی که عاشقش هستید و از هر لحاظ با طرف مقابلتون راحت هستید و از اخلاق و خصوصیات و وضعیت و فرهنگ و عقاید و خیلی چیزهایی دیگه اگاهی دارید ازدواج می کنید میتونید تا اخر عمر به صورت عاشقانه به معنی واقعی کلمه زندگی کنید.
عشق در ازدواج یعنی همین.
تو خیلی از ازدواج ها دختر و پسر به این موضوعات توجه نمی کنند و آشنایی خودشون رو بسنده می کنند به چند بار صحبت و حرف!!
تو زندگی که همه چیزاون بر پایه و اصول درست وعاقلانه تشکیل شده به ندرت مشکلی پیش میاد و اگه هم مشکلی به وجود بیاد هم دختر هم پسر از اون درس میگیرن و از اون استفاده می کنند تا بتونند زندگی خودشون رو شیرین تر کنند.و این موضوع هم باعث پیشرفت تصاعدی این خانواده میشه.
چقدر برای زن لذت بخشه وقتی میبینه کسی روکه دوستش داره کنارشه و از هر لحاظ اونو ارضاء می کنه . و
و چقدر برای مرد لذت بخشه وقتی میبینه تو این جامعه که مشکل داره از زمین و اسمون می باره و مشکلات اقتصادی هر کسی رو به زانو در میاره  یار نازش با یه لبخند به استقبالش میاد و کسی رو  داره که وجودش برای اون مهمه و این یعنی زندگی.

یکی از عواملی که باید دو نفر به اون توجه داشته باشن تو زندگی مشترک خودشون احترام به آزادی همدیگه تو خانواده هستش و این زمانی حاصل می شه که زن و مرد به هم اعتماد 100% داشته باشن .
وگرنه ازدواجی که باعث بشه هر کس تو زندگی خودش هیچ لذت و شادی نداشته باشه هیچ نتیجه ای به غیر از جنگ اعصاب نداره .
خیلی تو زندگی مهمه که زن و مرد در  تمام شرایط و لحظه ها با هم باشن و نیاز های همدیگه رو درک کنند .
خیلی از زن و شوهر ها هنوز که هنوز بعد از 40 سال زندگی همدیگه رو به عنوان همدم همدیگه نمی شناسن و میبینی تو خانواده اصلا نمی تونن با هم دردودل کنند و از وجود هم لذت ببرند.

زندگی که دو نفر بر پایه و اصول درست تشکیل می دن خیلی شیرین و لذت بخش هستش. امیدوارم ناز دختر ها و گل پسرای ما معنی نوشته های منو درک کنید.
وقتی کمی به خانواده های دور و اطرافتون نگاه کنید متوجه می شید که پدر ها و مادر ها با اینکه دارن با هم بیش از 40 سال زندگی می کنند ولی هنوز نمی تونند اونطوری که باید همدیگه رو درک کنند باشن و هنوز دارن سر عقاید پوچ و عهد دقیانوسی بحث میکنند.

تو خیلی از خانواده ها وقتی دختر و یا پسر کمی سنش زیاد میشه و یواش یواش داره از نظر جنسی تغییر رو حس می کنه و می خواد بره سوال های خودش رو از پدر و یا مادر بپرسه ولی نمی تونه این کار رو بکنه!!!!! چرا؟!
چون که رابطه ای که تو این خانواده حاکم هستش اجازه همچین کاری رو به فرزند نمی ده و این شرایط حاکم بر خانواده دقیقا از رابطه پدر و مادر نشات می گیره.برای همین هستش که می گم دو نفر باید با هم راحت باشن. حالا این بچه مونده و هزار تا سوال که جوابشو نمی دونه !!
خیلی از خانواده ها فکر میکنند که وقتی که کمی دختر یا پسر سنش زیاد شد باید برن خواستگاری و یا شوهر بدن دخترشون رو .
اصلا به این نکته توجه نمی کنند که ایا اصلا این پسر و یا دختری که ما داریم و الان احساس می کنیم سن ازدواج اون
فرا رسیده از نظر جنسی اطلاعاتی داره یا نه؟

پدر ها و مادر ها باید نیازهای فرزندانشون رو درک کنند واین زمانی حاصل نمیشه مگه اینکه خود زن وشوهر فوق العاده با هم راحت باشن و یک کلام با هم و با وجود هم زندگی کنندو این زندگی خیلی شیرین هستش.

‌مادران‌ و پدران‌، بايد اطلاعاتي‌ رو به‌ فرزندانشان‌ بياموزند که جنبه حیاتی داره ، همونطور که مادران به دخترانشون در مورد پریود و مراقبت از پرده بکارتشون تذکراتی میدن و هشداری در مورد ازاله بکارت نشدن , به همین صورت باید در مورد سایر موارد جنسی هم به اونها آگاهی بدن ! خیلی از دخترهای کم سن نمیدونن چطور حامله میشن ! وقتی به هر دلیلی گول میخورن و با شکم باد کرده مواجه میشن تازه میفهمن که حاملگی یعنی چه ! بچه ها وقتی از والدین میپرسن چطور به دنیا اومدن , والدین میگن یا قرص خوردیم یا لک لک تو رو آورده یا خدا !!!!!  و بعضی ها هم میگن ما تو رو دانلود کردیم !!!!!!!!اینم شد جواب ؟؟؟؟

حالا اینا تو گرو چی هستش؟
یک ازدواج درست و عاقلانه و یک زندگی عاشقانه و دوست داشتنی.
تو این جامعه که ازدواج ها بر پایه سنت میچرخه و همون مراسم کذایی خواستگاری و از اون بدتر اون لحظه نفرت انگیز صحبت دو تا جوون پاستوریزه!!! در مورد زندگی  ایا میشه منتظر لحظه های شیرین و شاد این تو تا بود؟
تو خیلی از این مراسم ها خانواده پسربه خواستگاری دختری می رن که مادر گرامی پسر فقط یک بار اونو تو یک مجلس دیده و حالا خیلی راحت به خواستگاری اون دختر می ره  و جالب تر از اون همون قسمت نشستن کنار هم !!! و صحبت در مورد زندگی آینده در چند دقیقه !!
خوب شما قضاوت کنید تو چنین حالتی که دختروپسر کنار هم قرار می گیرن در مورد چی صحبت می کنن؟ اونم تو حالتی که بار احساسی دختر و پسر به  حدی هستش که اجازه نمی ده به چهره همدیگه درست نگاه کنند و عوامل محیطی هم به شدت بر روی رفتار های طرفین تاثیر می زاره .
اگه نگاه کنیید همه کسانی که به این صورت ازدواج می کنن فقط همدیگه رو تحمل می کنن و از هم هیچ لذتی نمی برن !!! فقط 1% هستند که بطور اتفاقی با هم جور در میان و خوشبخت می شن وگرنه باقی اونها زندگی می کنن برای عرف نه برای دل !  و لذت بردن از همدیگه و زندگی .


یکی از عوامل مهمی که پایه و اساس یک زندگی رو تشکیل میده سکس و مسائل جنسی هستش.
بر خلاف تصور بیشتر مردم جامعه که تصور میکنن سکس و مسائل جنسی در روابط زناشویی , در مرتبه آخر قرار داره و اصلن مهم نیست , اولین تمایل و ایجاد علاقه بین زن و مرد بر اساس کشش جنسی صورت میگیره و این امر اونقدر مهم و با اهمیته که باعث اتفاقات ناگواری میشه ! و موضوعی هستش که نمیشه تو مراسم های کذایی خواستگاری برسی کرد و نیاز به رابطه ای فراتر از این مراسم های احمقانه داره!!

چیزی که خیلی از زن و شوهر ها بعد از گذشت از 40 سال زندگی از هم نمی تونن در مورد اون حتی صحبت کنند . چه برسهبه اینکه فرزندشون بیاد و در مورد مسائل جنسی ازشون سوال بپرسه!!!
این موضوع برای دو نفر که می خوان یک زندگی شیرین و دوست داشتنی داشته باشن خیلی مهم هستش و پایه و بیس کار بر مبنای دوست داشتن هستش.
وقتی با همسرتون یک رابطه جنسی خوب رو تجربه میکنین بطوریکه هر دو راضی از آغوش هم جدا میشین , احساستون نسبت به زندگی چطور میشه ؟ چقدر انرژی مثبت جذب میکنین ؟ چقدر احساس سر زندگی و شادابی و سرحالی بهتون دست میده ؟ زندگی براتون زیبا و پر امید میشه !
حالا با کسی که نمی تونید اصلا اونو ببوسید چطور می تونید یک رابطه جنسی لذت بخش داشته باشید و حتی شده به این فکر کنید که چه لذتی می تونه داشته باشه هم آغوشی با فردی که هیچ نوع احساسی بین شما و اون وجود نداره ؟

وقتی رابطه جنسی شما با همسرتون کسل کننده و ماشینی و بدون رعایت مسائل عاشقانه و عاطفی باشه , بعد از مدتی چقدر براتون خسته کننده میشه و حتا تمایل شما رو هم از بین میبره و بیزار میشین !بعنوان یک زن ! اگر در رابطه جنسی لذتی نبرین و شوهرتون فقط یکطرفه ارضا بشه و بعد هم شما رو رها کنه , چه حسی پیدا میکنین ؟ احساس تنفر ! احساس پوچی ! احساس خلاء و بی ارزشی !!!!!!

باز هم در موردی دیگه ! وقتی نیاز به رابطه جنسی احساس میکنین و این نیاز رو به شوهرتون انتقال میدین , وقتی بهانه میاره , انگار که آب سردی به روی شما ریخته میشه ! در دراز مدت این رفتارها و سرد مزاجی ها زندگی شما رو دگرگون میکنه و احساس یاس و سر خوردگی بهتون غالب میشه ! حقیقت اینه که خیلی از مردان جامعه ما از نیازهای جنسی زنان آگاهی ندارن و باز هم به همین شکل خیلی از زنان جامعه ما نسبت به نیازهای جنسی مردان هیچ اطلاعی ندارن و تمام اینها باعث میشه که زن و مرد سکس رو بصورت سنتی و کلیشه ای تجربه کنن :- به پشت بخواب ! لنگاتو باز کن ! منتظر باش آقا هم روبرو ت قرار بگیره و فقط یک عمل فیزیکی ساده رو انجام بده ! همین ؟!!
رابطه جنسی هم مسئله ای فراتر از هوس هستش که خیلی از زن و شوهر ها به اون توجه نمی کنند . برای 98% از زن و شوهرها چندین ماه طول میکشه تا از نظر جنسی همدیگه رو درک کنن و متاسفانه در خیلی از موارد زن و مرد هرگز به این درک نمیرسن و نیازهای واقعی هم رو نمیفهمن ! نگاهی به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و حتا والدین خودتون بندازین ! فکر میکنین روابط جنسی اونها به چه صورته ؟ در خوشبینانه ترین حالت , اونها بیشتر از دو روش مقاربت رو بلد نیستن ! حتا آداب بوسه رو نمیدونن ! عشق بازی رو بلد نیستن ! تحریک طرف مقابل رو بلد نیستن ! ارضا کردن کامل طرف مقابل رو نمیدونن ! و همه اینها یعنی فاجعه !

زن و مرد از هزار و یک نقطه تحریک میشن ! حتا گاهی عشق بازی از خود سکس لذت بیشتری به همراه میاره . از نوک انگشتهای پا بگیر تا سر ! هر جایی میتونی یک نقطه حساس و تحریک پذیر پیدا کنی ! روی خود سر به اون کوچیکی گردن و لب و لپ و گوش و ... بعنوان نواحی تحریک کننده وجود داره حالا وای به جاهای دیگه !

حالا خانم یا آقایی که شناخت همدیگه رو و دوست داشتن همدیگه رو محدود می کنند به همون چند دقیقه صحبت چطور می خوان همدیگه رو ارضاء کنند؟
وقتی دونفر از روی دوست داشتن همدیگه رو می بوسن میدونید چه انرژی می گیرن و این یعنی زندگی .
زندگی خلاصه نمیشه به سکس خیلی ساده برای ارضای نیاز جنسی !!!!!!!!!!!!!!!!! بلکه باید به نیاز روحی هم پاسخ داده بشه.
در پایان این قسمت باید بگم يكياز ستون‌هاي‌ محكم‌ زندگي‌ زناشويي‌ ، داشتن‌ يك‌ ارتباط جنسي‌ سالم‌ و لذت بخشه با کسی که اونو دوستش دارید.!!!
البته مفهوم عشق در ازدواج خیلی فراتر از این مقال هستش .
شب همتون بخیر.
همیشه شاد باشید.








یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

عشق در ازدواج1

عشق واقعی هرگز نمیشکند        و هرگز آزرده نمی کند.

سلام دوستان.
خوب اگه میبینید که دارم یکی در میون می نویسم به خاطره اینه که من جمعه کنکور دارم و دارم راه های مختلف شکستن این سد بزرگ رو تست می کنم.دعا کنید قبول بشم.

خوب وقتی خبر عروسی یکی از دوستان یا اقوام رو که می شنوی خوشحال و شاد میشی و یواش یواش خودت رو حاضر می کنی که تو جشن حضور داشته باشی و ساعاتی خوش بگذره.
وقتی وارد مجلس می شی می بینی همه شاد هستند طبق معمول هر چی جواده همون اول کار می رن برای خودنمایی !! و یه جور می رقصن که تمام عکاس های مجلس و فیلمبردارها از این صحنه تاریخی دارن فیلم و عکس تهیه می کنند.
از طرفی هم گروه موسیقی مشغول نواختن هستن .حالا بگذریم که اگه تبریزی (استعاره از ترک های محترم!!) باشن همون آهنگ و شعر موندگار:
یاشاسون آذربایجان!!
نواخته می شه و از طرفی هم میوه و شیرینی روی میز هستش و بقیه مسائل.
حالا یواش یواش داره یخه تو هم باز میشه و جرات اینو پیدا می کنی تا بری وبرقصی .خلاصه شروع میکنی به رقصیدن و به قول معروف تو شادی این دو زوج شرکت می کنی.
سکانس بعدی عروس و داماد می خوان برقصن.
حالا بماند که تواین مرحله حرف های خاله زنکی خانم ها گل می شه!! آقا داماد گل به همراه عروس خانم ناز شروع می کنه رقصیدن و بوس و ماچ و اگه محیط اجازه میداد کار های بی ناموسی و زیر شکمی!!!
ولی صحنه خیلی نازی وقتی میبینی که یک زن و شوهر با هم شاد هستن اونم تا این حد .
خوب دیگه الان باید یواش یواش مجلس رو ترک کنی وعروس و داماد رو راحت بزاری و مزاحم این دو تا قمری عاشق نشی!!  
خیلی خوشحال هستی وقتی یاد این می افتی که امشب شب ازدواج دوست خوبت هستش.
بعد از یکسال همون دوست که الان یک سال از ازدواجش می گذره رو می بینی.دعوتش می کنی برای صرف یک چایی و صحبت از زندگی.
مشتاق شنیدن حرفهای اون هستی که می بینی دوستت میزنه زیرگریه و از زندگی خودش شکایت کردن و هرچی فحش خوار – مادر هستش داره حواله شوهرش می کنه .
از تعجب داری شاخ در میاری.
دوست گرامی شروع می کنه و میگه که 2 ماه اول زندگی خیلی شیرین بود.
خوب معلومه باید هم شیرین باشه.تا تونستید تو این دوماه از خجالت هم دراومدید .
ولی یواش یواش زندگی ما رو به سردی گذاشت و زندگی ما دو تا بدون هیچ لذتی به سر می شه.
زندگی بعد از 7 ماه به وضع عادی برگشته و اصلا احساسی نسبت به هم نداریم.
حالا دوست عزیز داره این حرف ها رو می زنه و تو هم تمام موهای بدنت سیخ شدن و تو ذهن خودت می گی مگه این دو نفر همون دو نفر نبودن که با اون همه احساس هم دیگه رو میبوسیدن و با هم می رقصیدن.
ازش میپرسی همدیگه رو می شناختی!!
بااین سوال اتیش به وجود دوستت می زنی.
دوست عزیز میگه چقدر ساده ای اگه من این مردتیکه رو می شناختم صدسال سیاه ازدواج نمی کردم.
میپرسی پس چطوری بله گفتی؟!!!!
میگه یه شب اومدن خواستگاری و بعد کمی صحبت کردیم و شرایط همدیگه رو گفتیم بعد از مدتی هم جشن و مراسم.
می پرسی چه مشکلی با هم دارید ؟
دوستت که انگار یه هم صحبت صبور مثله تو پیدا کرده شروع می کنه به صحبت و می گه که هر کاری می خوام انجام بدم اجازه نمی ده و من فقط شدم برای این مرد سرویس دهنده شب ها !!!
با شنیدن این حرف دود داره از سرت بلند می شه چون اصلا درک نمی کنی معنی حرف های دوست خودت رو .
به دوست خودت برمی گردی می گی ولی ازدواج یعنی با هم شدن و لذت بردن از زندگی تا آخر عمر .
دوستت برمی گرده می گه منم می دونم ولی چی کار کنم اشتباه انتخاب کردم .
دارم خورد می شم هیچ لذتی از شوهر خودم نمی برم.
و
...
...
...
خوب قبل از اینکه ادامه مطلب رو بنویسم می خوام نظر شما دوستان رو در مورد عشق در ازدواج  بدونم .
ادامه مطلب خودم رو فردا شب مینویسم .

ادامه دارد...



چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۴

ترافیک

میل های زیادی داشتم که از من خواسته بودید تا در مورد رابطه بین دختر ها و پسر ها . .. بنویسم .چند تا ایمیل انتقاد آمیز داشتم اما دیگه شورشو در نیارید اگه براتون سخته قبول کردن حقیقت وقت خودتون رو نزارید و نیائید مطالب وبلاگ رو بخونید .
یکی از اون آدم های بی پدر و مادری که به من فحش داده بود و من هم جواب آبداری بهش داده بودم نوشته : اون القابی که گفتی واقعا زیبنده شماست ! نوش جونت با این بی ادبیت فکر کردی هر چی لات تر باشی دلبر تر می شی ؟ - عزیزم . از قدیم گفتن جواب های , هوی هست ! شما هم چشمت کور می خواستی فحش ندی که من نشورمت با فحش و رو بند پهن کنم تا چروک هات باز بشه ! در ضمن من اصلا مثل تو لات و بی چاک و دهن نیستم اما در برابر امثال تو هیچ زمان سکوت نمی کنم . پس اگه ناراحت می شی , می تونی فحش ندی . چیزی که عوض داره گله نداره !! زت زیاد
بگذریم.

دیروز حدود ساعت 6 عصر بود که صدای زنگ تلفنم رو شنیدم . گوشی رو برداشتم دیدم یکی از دوستانم پشت خط هستش و گفت که نادر ساعت 7 شب یک جلسه کاری مهم تو ستارخان تشکیل می شه باید تو جلسه باشی.
گفتم باشه.
زنگ زدم به یکی از دوستانم به اسم علی.تا به اتفاق هم بریم.خلاصه راه افتادیم.
ترافیک سنگینی بود. از طرفی عجله داشتم از طرفی هم ترافیک از طرفی هم چیزی که بیشتر داشت من و علی رو حرص می داد حرف های راننده تاکسی بود. همش غر می زد.
راننده تاکسی داشت به همه عابرینی که از عرض خیابون رد می شدن فحش می داد . اونم فحش های بی ناموسی!!
نمی دونم چرا آنقدر عصبانی بود.
خلاصه علی طاقت نیاورد گفت آقای محترم شما حق ندارید اینطوری صحبت کنید. چون عابر مجبوره برای رفتن به اونور خیابون از عرض خیابون رد بشه.
راننده:چرا حق ندارم .پس خط عابر پیاده برای چی؟!
علی:آقای محترم هر 500 متر یک خط عابر هستش . خانمی که می خواد رد بشه نمیتونه کلی از وقتشو بزاره تا بتونه  خط عابر پیاده پیدا کنه.
خلاصه علی بگو و راننده بگو . منم تا اینجای کار فقط مثل بقیه مسافر ها به بحث بین علی و راننده گوش می کردم
به علی گفتم .علی با راننده بحث نکن الان کاری می کنم که دیگه هوس نکنه به کسی توهین کنه!!
علی بنده خدا رنگ از روش پرید و با با نگرانی گفت:
نادر چی کار می خواهی بکنی!!
گفتم علی صبر کن .!!
همینطور یواش یواش داشت از بار ترافیک کم می شد و نزدیک بازار سنتی ستارخان رسیده بودیم  بی مقدمه گفتم آقای راننده :
شما به روح اعتقاد دارید!!!
همه مسافرها با چشم های گرد شده یه آن منو نگاه کردن!!
راننده با لحن تعجب آمیزی گفت: منظورتون چی:
شما فقط جواب منو بدبد.
راننده که از تو آینه داشت منو نگاه می کرد و اصلا هواسش به پلیس راهنمایی رانندگی که کمی جلوتر بود نبود گفت : بله آقا اعتقاد دارم.
گفتم : اگه محبت کنید ما همینجا پیاده میشیم.
راننده در حالی که سرعت ماشین رو کم می کرد و به سمت راست می رفت گفت مگه شما اعتقاد ندارید؟!
من و علی پیاده شدیم .کرایه رو دادم در حالی که می خواستیم برم بهش گفتم آقا منم به روح اعتقاد دارم ولی به روح کثیف تو!!!
علی : نادر چی کار می خواهی بکنی؟
به علی گفتم نرو صبر کن
راننده گفت با منی !!!
گفتم آره با تو ام .
راننده : می ام پائین دمار از روزگارت در میارم!!
منم بدون اینکه جوابشو بدم یک بیلاخ گنده حواش کردم . راننده داغ داغ کرده بود
خلاصه در تاکسی رو باز کرد و اومد پائین .
علی چند قدم رفت عقب ولی من از سر جام تکون نخوردم .
راننده به سمت من حرکت کرد اونم به طرز وحشیانه ای شبیه ببرهایی که دنبال آهو می کنن تو فیلم های حیات وحش
در همین حین افسری که کمی عقب تر از ما بود داشت شماره پلاک ماشین رو می نوشت جلو اومد و گفت مدارک ماشین.
خلاصه راننده گفت برای چی:
افسردر حالی که قبض جریمه 30000 تومنی رو داشت میداد گفت شما نباید اینجا پارک می کردید .با این کارتون اختلال در عبور و مرور به وجود آوردید!!
خلاصه منم زبون خودم رو به عنوان خداحافظی به آقای راننده نشون دادم و با علی بقیه مسیررو پیاده رفتیم و فقط داشتیم می خندیدم.
علی گفت نادر از کجا فهمیدی افسره داره میاد
گفتم علی همیشه زمان ترافیک اگه تو این محدوده پارک کنی جریمه میشی.
علی: نادر آخه اون بدبخت که پارک نکرده بود
گفتم علی پس فکر کردی که برای چی داشتم با راننده بحث می کردم .میخواستم مدت زیادی توقف کنه!!!
علی بنده خدا که روحش شاد شده بود گفت نادر ولی الان ساعت 7:20 دقیقه هستش و ما نرسیدیم
کمی دیر رسیدیم.
همه ما میدونیم که ترافیک تهران داره به یک معضل جهانی تبدیل میشه .حالا هم راننده باید اون ترافیک رو تحمل کنه و از طرفی هم منه مسافر.  حقیقتی هستش که باید اونو بپذیریم پس چه لزومی داره خودمون رو اذیت کنیم.
حالا تبریزیهای مادر مرده رو بگید آره.بنده خدا ها تا حالا ترافیک ندیدن که . 15 دقیقه که تو ترافیک می مونن سریع می گن:
بیز قدیریخ تبریزه!!! قالمالی در!!!!! (من ترکیم خوب نیست!! ولی خوب رگه های ترکیم زیاده)
شما دیگه چرا؟
شما می دونید که ترافیک تهران سنگینه.یکی از آرزوهای مردم تهران اینه که بتونن مسیر انقلاب – آزادی رو تو 1 نیم ساعت بیان.مسیری که روزهای جمعه ظرف کمتر از 5 دقیقه این مسیر رو می شه طی کرد.
به امید روزی که مشکل ترافیک حل بشه.
شب همتون بخیر .
همیشه شاد.



دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

روز های خوب دانشگاه!

آخر شبی داشتم کتابخونه خودم رو مرتب می کردم که چشمم افتاد به دفترچه ای که خاطرات خودم رو هرزگاهی تو اون می نویسم .
نشستم و شروع کردم بعضی از خاطره هایی رو که نوشته بودم رو خوندم . خاطره های سال 82.
خدایا زمان چقدر زود می گذره .بعضی از اون ها رو که می خوندم انگار اون لحضه اونجا هستم.
بیشتر خاطره ها برای سال 82 و دوران کنکورم بود و مسائل بایگانی کردن پرونده خدمت خودم.
طبیعت انسان همیشه اینطوری بوده وقتی یه چیز رو داری ارزش اونو نمی دونی ولی وقتی از دستش می دی تازه میفهمی
که چه مهره با ارزشی رو تو زندگیت از دست دادی.
چند روزی هستش که دیگه با تمام وجود اینو حس میکنم که دیگه باید از دانشگاه خداحافظی کنم. چون دیگه آخرین واحدی هم که معرفی به استاد گرفتم رو هم پاس کردم.

دلم برای همه بچه های دانشگاه تنگ شده.
دلم برای خنده های تو سلف دانشگاه تنگشده .
دلم برای روزهای انتخاب واحد تنگ شده.
دلم برای لحضه هایی که با هر وسیله ای استاد رو اذیت میکردیم تنگ شده
دلم برای روزهای اول دانشگاه تنگ شده که مثله بچه آدم درس می خوندیم.
دلم برای روزهای سرد کلاس تنگ شده.
دلم برای حراست دانشگاه تنگ شده که یکبار با قیچی افتاده بود تو جون دخترهایی که موهاشون بلند بود!!
دلم برای جواد بازی بچه های دانشگاه تنگ شده .
دلم برای اکیپ خرابکارانه خودم تو دانشگاه تنگ شده که هم قسم شده بودیم تا می تونیم این دانشگاه رو اباد کنیم.
دلم برای سایت کامپیوتر تنگ شده که از بس ویروسی کرده بودم سایت رو تقریبا مشکل 3 ترم بچه ها این بود که فلاپی درایو همه خراب شده بود.
دلم برای بچه هایی تنگ شده که با هم می رفتیم درست دقیقه نود پروژه بچه ها برمی داشتیم و خط میزدیم و نتیجه اینکه اون مادر مرده مورد غضب استاد قرار می گرفت !!
دلم برای روز هایی تنگ شده که ژتون بچه ها رو جمع می کردیم بعد فرار!!! حالا تو کلاس 15 نفر بودند که نهار نخورده بودند.
دلم برای روزهایی تنگ شده که تو آزمایشگاه وزنه ها رو می نداختیم رو پای بچه ها!!!
دلم برای  روزهایی تنگ شده که سر آزمایشگاه مدار نزدیک به 40 تا خازن و مقامت ترکوندم.
دلم برای روزهایی تنگ شده که ایمیل های سر کاری برای استاد ها میفرستادیم و تولد خانمش رو تبریک می گفتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم برای  روزهایی تنگ شده که میزدیم تو سلف دانشگاه می رقصیدیم تا حرص فاطی کماندو رو دربیاریم و وقتی میاومد بگه اینکار رو نکنید همه با صدای
بلند صلوات می فرستادند.
دلم برای روزهایی تنگ شده استاد آمار  بربری می اورد سر کلاس و ما انقدر این مردک بی ثبات رو که طول و عرضش یکی بود رو مسخره می کردیم که
خیلی رک جلسه اول برگشت به من گفت اگه من به دشمنم نمره بدم تا قبول بشه به تو نمره نمیدم!!
دلم برای روزهایی تنگ شده که می رفتیم واحد اموزش و سیم رابط مانیتور رو قطع می کردیم
دلم برای روزهایی تنگ شده که زدیم یک دستگاه کپی رو از بن خراب کردیم
دلم برای روزهایی تنگ شده که نزدیک به 30 تا سیم کارت و موبایل رو جابجا کرده بودیم .. خر بیار تی ان تی بار کن.
دلم برای روزهایی تنگ شده که میرفتم و برای خودم تو دفتر استاد مثبت میزدم و اخر ترم میشدم 18 .
دلم برای
دلم برای
دلم برای
...
...
...

خلاصه بچه های گل قدر لحضه لحضه های زندگیتون رو بدونید. یه روز میرسه حسرت همین لحضه های زندگی رو میخورید.
کمتر از 3 هفته دیگه کنکور دارم. یک برگ دیگه داره تو زندگی من رقم می خوره. دعا کنید دوستان.
خلاصه چند روزی که انگار تو برزخم . نمیتونم تصمیم قاطعی بگیرم . باید منتظر بشم کنکور رو بدم.
همیشه شاد باشید.


جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۸۴

ماجرای کبری و هادی


چند وقتی که از طرف آقایون میل های محبت آمیز هستش که برای من فرستاده می شه و از طرفی هم کلی میل از طرف خانم ها که نسبت به من اظهار لطف کردن و کلی فحش اونم از نوع بی ناموسی نثار اینجانب کردید دارم.
خوب چی کار کنم دیگه حقیقت تلخه و باید تحمل خوندنشو داشته باشید.

خوب به سلامتی خودم امشب میخوام یه بال و پری به خانم ها بدم و چند تا نکته بگم که می تونن همیشه از اون به نفع خودشون استفاده کنند.

خانم های عزیزی که فکر می کنند ازدواج کردن وارد محیط نظامی شدن و هر لحظه ممکنه از طرف دشمن "شوهر" شبیخون بزنند بهشون و به هیچ عنوان حاضر نیستید حتی یک لحظه هم به این موجود رو بدید توصیه می کنم از روش بلند کردن قد برای پیروزی تو همچین میدونی استفاده کنید.
البته حق هم دارید چون کافی شما کمی قضیه رو شل بگیرید . مگه می شه این پسرهای به اصطلاح شوهر نام رو کنترل کرد .چنان بلایی سرتون می ارن که تا عمر دارید فراموش نکنید. خودتون بهتر می دونید منظورم چی؟
خلاصه زمانی که شما شروع کنید به بلند کردن قد خودتون چون شوهر گرامی هنوز در کف شماست متوجه تغییر در اندازه قد شما در چند ماه اول زندگی نمیشه چون در افکار آقا چیزهای مهمتری از قد شما وجود داره و مغز این آقا آکنده از این مسائل هستش. پس شما خانم ها می تونید به راحتی و بدون دغدغه فکری به بلند کردن قد خودتون برسید و چون کارها و هدف ها همگی تو یک برنامه ریزی بلند مدت نتیجه می ده شما عزیزان هم سعی کنید همین کار رو کنید و در یک پروسه بلند مدت همچین کاری بکنید.
اما چه فایده داره این کار؟ عجله نکنید وقتی فواید این کار رو دیدید و با تمام وجود اونو لمس کردید روحتون شاد می شه .

حالا فرض کنید بعد از 6 ماه قد شما خیلی بلند شده .فرض می کنیم یک شبه همچین اتفاقی افتاده.کی به کی؟
یکی از خانم هایی که این کار رو انجام داد و خوب هم نتیجه گرفت کبری جون !! دختر اقدس خانم هستش!! اسم شوهر کبری جون هادی خان هستش !!

بعد از 6 ماه و پیاده کردن پروسه

هادی چون فکر می کنه که تو این میدون جنگ برنده شده مثله همیشه که از سر کار میاد در روباز می کنه و یه دفعه کبری جون دختر اقدس جون رو می بینه که قد کشیده و مثله یک درخت تنومند جلوش وایساده!!!
خوب چون هادی جون تو ذهنش می گه من مردم کم نمی اره . میره لباس هاشو در می اره و لباس هایی می پوشه تا بتونه جلوی این موجود بزرگ حرفی برای گفتن داشته باشه!!
حتی کفش های خودشم در میآره!! اما هر چی نزدیکتر می شه ترس تمام وجودشو پر می کنه.
کبری چرا اینجوری شدی؟
هادی جون قربونم بری تو این شش ماه داشتی منو پرورش میدادی و خودت خبر نداشتی.
اخه کبری چرا یه شبه رشد کردی؟
هادی جونم آخه تمام زحمت های تو یه شبه جواب داده.
کبری جونم حالا من چیکار کنم ؟
هادی جونم هر کاری که دلت میخواد.ولی من میدونم چی کارت کنم.
حالا اینجا هادی خان ما هاج و واج داره کبری رو نگاه می کنه و تو ذهنش کم و زیاد میکنه که چی کار کنه از دل کبری در بیاره میگه باید ببوسمش.
کبری جونم می خوام ببوسمت.
هادی جونم منم منتظرم!!
حالا هادی بدبخت هر چی میچره بالا شاید بتونه این موجود روببوسه تا از شر خطرات احتمالی که در انتظارش هستش رها بشه نمیشه که نمیشه.
کبری جونم می شه تو خم شی من ببوسمت!!
نه هادی جونم هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد!!!
پس من چی کار کنم .
نمیدونم .می خوای برو نردبون بیار.
باشه . میره و نردبون می اره.

...
...
...
پایان داستان بستگی به تراوشات ذهنی خواننده داره و میتونید هر جوری که دلتون می خواد اونو به پایان برسونید.
شبتون بخیر و
همیشه شاد

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴

مشخص کردن رابطه ها

سلام .به همگی.خوب من امروز آخرین امتحان دانشگاه خودم رو دادم.با اجازه همگی کتاب رو باز کردم و از اول تا آخر به همراه پاورقی و دو تا شعر هم که تو کتاب بود هم نوشتم .حتما نمره می گیرم.خلاصه از امروز من در خدمت شما عزیزان هستم.
قبل از هر چیز بگم که به خاطر میل هایی که فرستادید و نظر خودتون رو در مورد مطلب قبلی گفتید تشکر می کنم.
خوب خیلی از شما حرف های منو تائید کردید و لی بعضی از دوستان نوشته بودید که من با نوشته هام دارم به خانم ها اتهام وارد می کنم و آیا مرد به عشقی که زن ابراز می کند وفادار می ماند؟ و یا نوشته بودید تمام مرد ها به آغوش مهر آفرین و عشق زن نیازمندند. و چون مهر زلال نمی یابند، به سراب روسپیان پناه می برند و وقتی آلوده تن های هزار بستر شدند، دیگه زن شکوه و فرشته گونی خودش رو در نظر شون از دست می دهد و شایسته عشق ورزیدن نمی یابند.

خوب اگه اجازه بدید مساله رو کمی باز کنم . می خوام کمی در مورد روابط بین دختر ها و پسر ها صحبت کنم.
به نظر من عامل خیلی از بدبختی های زن و دختر ها تو این جامعه خودشون هستند و کسی مقصر نیست جز خودشون.
وقتی می گم جنس دوم یعنی زن بودن ته ذهن همه از جمله خود زنها جا خوش کرده نگید نه !! چه انتظاری می شه از جامعه و مردمی داشت که همیشه زنها رو به چشم ضعیفه و موجودی پست تر و پایین تر از مرد می دونن و حق و حقوقی نابرابر با یک مرد براش قایل هستند ؟ حتی در بازی های بچه گانه شعر های این چنینی زیاد داریم و به گوش همه آشناست .. پسرا شیرن مثل شمشیرن .. دخترا موشن مثل خرگوشن ..... با این طرز تفکرات و این دیدگاهها که از کودکی در ذهن دختران و پسران ما جا می گیره آیا می شه انتظاری بیش از این داشت ؟ انتظار داشت که مردی خودش رو محتاج یک زن ببینه ؟ در جامعه ای که فرمان دادن و حتی خواهش از یک زن توهین به حساب میاد میشه انتظار داشت مردی بیاد و بگه من با یک زن برابر هستم و یا کمتر از زن هستم , حتی اگر باشه و باشند ؟که البته به نظر من این تفکرات هم سنتی هستش و اینجاست که باید سنت شکنی کنیم.

وقتی می گم خیلی از گل پسرها دوست دخترهاشونو به چشم صغیری می بینن که به حمایت اونها محتاجه نگید نه !!وقتی از کانون خانواده و از کودکی مادر تو گوش دختر فرو می کنه که حرف فقط حرف پدرت هست و از طرفی پسر بچه می بینه که مادر و خواهرش جرات اظهار نظر یا حرف زدن روی حرف پدر رو ندارند و حتی دادن یک نظر و بیان عقیده خودشون اما خودش آزاده , چطور می تونه این پسر بعدها بیاد و وانمود کنه که محتاج به یک زن هست ؟ وقتی دخترها زیر دست مادرانی این چنینی بار میان می شه انتظاری غیر از این داشت ؟ در جامعه ای که همیشه حرف سر این موضوع بوده که زن همیشه نیازمند مرد هست و در وافعیت هم می بینیم که اگر مردی سایه اش روی سر زنی نباشه اون زن در 80 % موارد به کثافت و لجن کشیده می شه حتی ناخواسته آیا می شه انتظاری بیش از این داشت ؟ وقتی بزرگترین کابوس برای هر زنی مجرد بودن یا بیوه شدن باشه مگه می شه غیر از اینها توقع داشت ؟ در بازی های کودکانه و خاله بازی ها همیشه پسر بچه ها نقش یک فرد قدرتمند رو بازی می کنند و دختر ها نقش ضعیف تر رو و کسی که احتیاج به اون قدرت داره ! و همینها ریشه های اصلی ضعف زنها در ایران هستند .. چیزی که از پایه خرابه مگه می شه اصلاحش کرد ؟

وقتی خیلی از گل دخترها توی روابطشون با پسرها جوری رفتار می کنند که همه اختیارات دست پسر باشه نگید نه !! تو جامعه ای که مادر این تفکر رو داره که دختر وقتی به سرانجام می رسه که ازدواج کنه و مدام این ترس رو از دوران بلوغ در ذهن و روح دختر تزریق می کنه که مبادا دست از پا خطا کنی که می ترشی یا رو دست بابات می مونی و .... . دختر هم ناخود آگاه مجبوره که به هر سازی که این جنس مخالف می نوازه برقصه ! چون ته دلش امید داره که شاید این فردی که بعنوان عشق برای خودش انتخاب کرده براش سرانجامی رقم بزنه ! در ضمن باز هم ریشه این مشکل برمی گرده به همون مرد سالاری و زن ذلیلی اجتماع ما .

وقتی می گم خیلی از پسرها فکر می کنن بهتر می تونن نوع رابطه فیمابین رو کنترل کنند و و برای اتمام اون خودشون درسترین تصمیم رو می گیرن نگید نه و وقتی پسرها اینطور قضاوت کردن رو به صلاح دختر می دونن و یک نوع فداکاری , نگید نه !! وقتی دختری با پسری دوست می شه و هر دو نمی دونن که از این رابطه چی می خوان و از هم چه انتظاراتی دارند چطور می شه محدوده ها رو تعیین کرد ؟ وقتی همه ما مقلدینی بیش نیستیم و فقط رفتار و حرکات دوستان و اشنایان رو در برخورد با جنس مخالف به صورت سنتی تقلید می کنیم میمون وار چه انتظاری می شه داشت ؟ از اینها هم فراتر می رم .... وقتی که هم پسر یا دختر از رابطه با طرف مقابل لذتی نمی بره و ارضاء نمی شه " از لحاظ روحی " میاد و سعی می کنه رابطه رو تموم کنه ! وقتی پسری هر کاری می کنه تا دل دختری رو بدست بیاره و اون دختر سخت تر از سنگ خارا بی رحمانه با اون برخورد سرد و خشکی رو می کنه آیا اون پسر حق نداره خودش مودبانه بره کنار ؟ وقتی دخترهای جامعه ما نمی دونن از داشتن رابطه با یک پسر به چه چیزی می خوان برسن چه اتظاری می شه داشت ؟ یک دسته دنبال لذت سکس هستند و تکلیفشون معلومه اما اون عده ای که دنبال ارزش های والای انسانی و روابط سالم دوطرفه هستند چطور می تونن این رو به جنس مخالفی که تمام مغز و روح و جسمش از تردید و شک آکنده شده ثابت کننند که من این آدم نیستم ؟ حتی بعد از گذر از امتحانات جور واجور و شپری شدن زمان زیادی از عمر دوستی ! آیا بهتر نیست به این جنگ فرسایشی به نوعی مودبانه پایان داد ؟
- وقتی می بینیم پسری که قراره با دختر دوست باشه ترجیح می ده خودش نباشه و فیلم بازی می کنه دلم می گیره !! پسر بدبختی که می خواد خودش باشه رو با هزاران تو دهنی و اخم و قهر و تحدید خفه می کنیدو انتظار دارید پسرهای ما هم خود اصلیشون رو نشون بدن ؟ وقتی دخترهای احمق ایرانی اصلی ترین و طبیعی ترین احساسات و خواسته های خودشون رو مخفی می کنن به طرزی ناشیانه و احمقانه چه انتظاری می شه از پسرها داشت ؟ اگه همین الان یک دختری بیاد و بگه من از بوسیدن یا لمس کردن یا شنیدن حرفهای عشقی متنفرم باید تف انداخت تو صورتش و همینطور پسری که بیاد و ادعای نفی این چیزها رو بکنه که من اهلش نیستم و بدم میاد , چطور ممکنه انسان سالمی باشه و از طبیعی ترین نیازهای انسانی چشم پوشی کنه ؟ حرف من این نیست که آقا پسر بیان و همون جا خانم رو بکوبن زمین و .... اما اگه هر دو واقعا حس می کنن که دوست دارن این نوع رو روابط داشته باشن , چرا باید نقش بچه های پاستوریزه رو بازی کنند ؟ وقتی پسری به دختری می گه دوستت دارم و اون دختر انگار که فحش ناموسی بهش دادی تف می اندازه تو صورتت در حالیکه خودش در آتش عشق می سوزه اما جرات و وجود ابرازش رو نداره و با این رفتاره احمقانه اب سردی بر احساسات پاک پسر می ریزه , چه انتظاری می شه از پسر داشت ؟ وقتی پسری خواسته اش در آغوش گرفتن یا بوسیدن و یا در دست گرفتن دستهای دختری باشه آیا می تونه بصراحت و به راحتی به دوست دخترش این ها رو ابراز کنه و انتظار داشته باشه که اون هم اونقدر جنبه داشته باشه که در جوابش فقط بگه نه و من نمی خوام و یا با اخم و ناراحتی و قهر و بهم زدن رابطه , مخالفتش رو نشون بده ؟ وقتی در کشور ما فرهنگ دوست پسر و دختری جا نیفتاده و فرهنگ و بینش های سنتی داره چطور می شه ادای عاشق و معشوق های فرنگی رو در آورد ؟ اینکه فقط تظاهر کنیم عاشق هم هستیم و بخواهیم رفتار غربی ها رو تقلید کنیم اما در عمل با احساسات همدیگه بازی کنیم آیا این معنای دوستی و یا عشق می تونه باشه ؟ مطمئنا سرانجامی غیر از سردی و خشکی و دل مردگی و نفرت و سر خوردگی نمی تونه به ارمغان بیاره !! همون طور که نفرت انگیزه پسری که فیلم بازی می کنه و به دختری که دوستش داره از ترس بهم خوردن رابطه نمی گه من دوستت دارم و یا می خوام دستت رو بگیرم یا می خوام بیشتر ببینمت یا حتی می خوام باهات سکس داشته باشم ... همون قدر بیشتر هم احمقانه ست برای دختری که پسری رو دوست داره اما وحود این رو که رو در رو بهش بگه رو نداره و تا آخرین لحظه با احساسات پسر بازی می کنه و خیلی نفرت انگیز تر اینجاست که درست وقتی که اون پسر از دست این بازی ها خسته می شه و به سراغ کس دیگری می ره دختر بهش انک بی وفایی و نامردی می زنه و همه مردها رو یکسان می بینه و از جنس مرد متنفر می شه ! در حالیکه رفارهای سرد اون باعث این شرایط بوده ! باز هم جالب تر از همه اینه که دخترهای ما مثل فیلم های هندی که مرد خودش رو جر می ده و اظهار عشق می کنه اما زن باسن مبارکش رو نثار آقا می کنه و بعد که آقاهه کف می کنه و بی خیال طرف می شه تازه دختره به خودش میاد و دست از حماقت بر می داره و رو می کنه به مرد , دخترهای ایرانی هم همینطورند !! وقتی تنور داغه نون رو نمی چسبونن اما وقتی آتش عشق پسر خاموش شد تازه به دست و پا می افتن و اون موقع هست که کار از کار گذشته !! دخترها همه فقط یکطرفه به قاضی می رین و هیچ وقت نمی خوان با حقایق روبرو بشین ! اینکه دختر ها هم مثل مردها از سکس لذت می برن اینکه از بودن با یک مرد و ابراز احساسات و علایق و سلایق خودشون با مردی لذت می برن و راضی می ش اما چند درصد از ما می تونه این مسائل رو برای خودش حل کنه ؟ همیشه از دختر های چادری متنفر بودم اما از یک چیز اونها لذت می برم اونم ثابت قدم بودنشونه ! با اینکه در جهل مرکب تا ابد بسر می برن اما با این همه تکلیفشون معلومه و از اول دوست پسر نمی گیرن و با احساسات خودشون و دیگران بازی نمی کنن .
و ختم کلام اینکه ریشه همه اینها در بی اعتمادی هست . ما آدم های دهن بین کافیه برای کسی حادثه ای پیش بیاد و ما هم کاسه داغ تر از آش می شیم و مثل مار گزیده ها می شیم . کاش لااقل با خودمون صادق بودیم و اگه نمی تونستیم عاشق باشیم لااقل کسی رو هم عاشق خودمون نمی کردیم و با احساساتش بازی نمی کردیم که بعد بی رحمانه و بدون دلیل رهاش کنیم و در انتها مثل خر تو گل بمونیم ..... حال من به هم می خوره از همه این دورویی ها از همه این بازی های کثیف و غیر اخلاقی . از همه آدمهای متظاهری که می خوان نشون بدن چیزی هستن بجر اون چیزی که باید باشن و روی احساساتشون سرپوش می گذارن ! هم از پسرها و هم از دخترهای این چنینی متنفرم ... چه فرق می کنه پسر باشه یا دختر ؟ مهم اینه که صادق باشه رک باشه انسان باشه و وجدان داشته باشه . من خودم امروز رفتم و دوست دخترم رو دیدم و برای اینکه رابطه ما شفاف تر بشه خیلی رک و بی ریا هر چی تو دلم بود بهش گفتم. خیلی منطقی هم به صحبت های اون گوش دادم. و هر دومون لذت بردیم و گرمای با هم بودنمون از سرمای هوا کم می کرد.
بیاییم اگه رابطه ای رو شروع کردید از همون اول شفاف سازی کنید تا از این رابطه هم دختر هم پسر لذت ببرن.
وگرنه اگه قرار باشه از داشتن این رابطه ها سر خورده بشیم یا اینکه همیشه عذاب روحی داشته باشیم هیچ فایده ای نداره.
اول تکلیف خودتون رو با خودتون مشخص کنید و بعدش تکلیف طرفتون.
یعنی اینها خواسته های زیادیه ؟ کاش کمی جنبه پذیرش حقایق وجودی خودمون و دیگران رو داشتیم .... چه زیبا می شد زنها از دنیای خودشون مردها رو آشنا می کردن .. و چه لذت بخشه اعتراف مردهایی که می گن ما از دنیای زنها ناآگاهیم ... و همین باعث شده تا بحال دوست دختر نداشته باشیم . بقول دوستی : تا کی نمایش عفت و پاکدامنی و هنر پیشگی ؟ اگر زنها خودشون باشند مردها براشون می میرند و در واقع این خود زنها هستند که یکسری ارزشهای پوشالی رو به خورد مردها می دن . چه لذتی میبریم از اینکه زیباترین احساس بشر یعنی عشق رو سرکوب می کنیم ؟ خلاصه اینکه همیشه با طرف مقابلتون راحت باشید . تو همچین حالتی همدیگه رو حتی بیشتر می شناسید و با هم رابطه دارید و از این رابطه می تونید تو جهت مثبت استفاده کنید.
پسر می تونه مشکلات دختر رو حل کنه و دختر هم می تونه مشکلات پسر رو حل کنه .اگه قرار با این روابط مشکلات فردی ما زیاد بشه اصلا فایده نداره.
من خیلی متاسفم برای طرز فکر خیلی از پسرهای هم سن خودم که این مسائل رو درک کنند.چه برسه برای افرادی که بدون اینکه هدف خودشون رو از ارتقا دادن این روابط مشخص کنن خیلی راحت به خواستگاری دختر میرن!
و متنفر از کسانی هستم که بدون دیدن دختر و آشنایی با اون و شناختن احساسات پاک یه دختر می رن خواستگاری اون دختر و شناختشون از دختر همون صحبت چند دقیقه ای با دختر!!! حالا آقا می خواد با دختر بدون شناخت دختر و نیازهای اون یک زندگی رو شروع کنه!!
من همیشه گفتم و می گم زندگی با تمام مشکلات خودش قشنگه پس همیشه شاد زندگی کنید. حالا از خود شما دوست عزیز میپرسم که میل زده بودید که از کجا می شه به مردان عتماد کرد تا گرفتار آغوش روسپیان هزار بستر نیفتن اگه زندگی که اینطوری تشکیل بشه هیچ کس نمی تونه تضمین کنه که همچین اتفاقی نیفته چون مرد بعد از ازدواج تازه یواش یواش داره به علایق و سلیقه ها و طرز تفکر زن پی می بره و می بینه اون چیزی که زمان خواستگاری از دختر تصور می کرد نیست و نمی تونه عشق خودشو نثار زن کنه.
ولی مطمئنا اگه دختر و پسری که همدیگه رو کامل به خاطر روابط زیادشون شناختن و عاشقونه همدیگه رو دوست دارن به صورت عاقلانه بر اساس در نظر گرفتن مسئله بلوغ ازدواج ازدواج کنند و زندگی رو عاشقونه شروع کنند و از وجود هم تا آخرین لحظه زندگی لذت ببرند هیچ موقع گرفتار مسائل پوچ که برهم زننده کیان خانوادس نمیشن.
زندگی که پایه و اساسش به این صورت باشه همیشه زنده هستش و دختر و پسر میتونن در کنار لذت بردن هم تو زندگیشون به همه چیزبرسن و بعد از چند سال می بینن که چیزی تو زندگیشون کم ندارن و فقط دارن از زندگی لذت می برن.

امیدوارم دوستان عزیزم همیشه به این مسائل توجه کنید.
منتظر نظرات شما عزیزان هستم .
شب همتون بخیر.
همیشه شاد باشید.

پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۴

ازدواج ..... وظیفه ؟ اجبار ؟ تعهد ؟ نیاز ؟ عرف ؟


ازدواج ..... وظیفه ؟ اجبار ؟ تعهد ؟ نیاز ؟ عرف ؟
این روزها زیاد بحث ازدواج می شنوم مدام عروسی پشت عروسی , خیلی از دوستانم ازدواج کردن و توی فامیل
هم همین قضیه هستش و یکی از پسر خاله های نازم هم ازدواج کرده وتازگی ها هم شنیدم که اون یکی دیگه از پسر خاله هام یواش یواش می خواد سوروسات عروسی رو راه بندازه. نمیدونم چه خبر شده!!!
توی زندگی شخصی خودمون اغلب حرف از ازدواج زیاد به میون میاد و مخصوصا بین دخترها که یکی از مهمترین دوران زندگی اونها رو ازدواج و حرف و حدیثهای مرتبط با اون تشکیل می ده ! خیلیها بر این عقیده هستند که دختر رو تا به سن بلوغ می رسه و یا دیپلم که می گیره باید شوهر داد . خیلی ها هم بر این عقیده هستند که پسر تا دیپلم گرفت و رفت سربازی و برگشت باید زنش داد !! اینها مثل نون شب شده تو زندگی ما ایرانیها و جا افتاده برای عده زیادی از مردم کم فرهنگ و عامی ایرانی و مخصوصا خانواده های شهرستانی که هنوز از خیلی عقاید و خرافات دور نشدن و بعلت دور بودن از روند پیشرفت و امکانات و زندگی شهری , هنوز اصالتهای پوچ خودشون رو حفظ کردن . عقایدی مثل نافبند کردن پسر و دختر یا بسته شدن عقد دختر عمو و پسر عمو و یا ازدواجهای فامیلی و درون گروهی ! اینها عواملی هستند که باعث عصبیتهای بسیار و گاه فجایعی شدند در ایران حتی در این روزگار ... همون قضیه مراسم های مزخرف که تو مطالب قبلی اشاره کرده بودم.
امروز نمی خواستم مطلبی آپلود کنم ولی از طرف دوستم میلی داشتم که میخواست در مورد مساله ازدواج با من مشورت کنه. خوب من کمی این مساله رو اینجا مطرح می کنم تا بتونم کمکش کرده باشم. عده ای از مردم احمق ما نمی خوان کمی دید خودشون رو باز کنند که ازدواج شاید یک وظیفه باشه اما ازدواج اجبار نیست ! گذشت اون روزگاری که مادر و پدر می بریدن و می دوختن و شوهر یا زن برای فرزندانشون انتخاب می کردن و پسر و دختر ندیده و نشناخته در وقت تعیین شده سر سفره عقد می نشستن و همون شب هم به زفاف می رفتن ! گرچه هنوز هم این حماقتها هست و دائره , اما به نسبت سالهای قبل بسیار کم شده و اکثرا هم درون گروهی هستند و خانوادگی . شاید فردی از همه نظر برای ازدواج ایده آل باشه , اما به بلوغ ازدواج نرسیده باشه و این یعنی فاجعه ! از هر دو نمونه مثالهایی رو عنوان می کنم :مردی که احساس مسئولیت نمی کنه :این مرد فراموش کرده که با یک انسان دیگه وصلت کرده و حالا تنها به خودش تعلق نداره بلکه نیمی از وجودش به همسرش تعلق داره و اگر بچه ای هم باشه به اون !! اما می بینیم متاسفانه که اکثر مردها هنوز از دوران تجرد خودشون فاصله نگرفتن و مثل سابق به جا اینکه با همسرشون برن مسافرت و گردش و تفریح با دوستانشون می رن و زن بیچاره باید در تنهایی اوقات رو سپری کنه و دم بر نیاره !! یا میبینی خیلی ها زن رو کردن کلفت برای راه انداختن مهمون های خودشون که فقط به خانواده ضربه میزنه !بعضی زنهای احمق هم میان که مرد رو پای بند کنن و شروع به باز کردن جوجه کشی می کنن و تا مرد به خودش بیاد یک دوجین کور و کچل پس انداختن و مرد که هنوز نتوسته تحول ازدواج رو بپذیره با این موضوع در منگنه قرار می گیره و فراری می شه و در نهایت هم طلاق !!!! یا مرد هایی که هیچی در زندگی ندارن و روی عشقی کور و شهوت آلود پا پیش می گذارن برای ازدواج و یا به امید کمکهای خانواده هستند , دختر معصوم رو میارن به خونه و مدتی رو با هم سر می کنند و بعد از مدتی که آتش عشق هر دو فروکش کرد و میل جنسی هر دو طرف ارضاء شد تازه می بینن که یا اصلا برای هم ساخته نشدن و یا اصلا قادر به ادامه زندگی نیستند و تازه تازه مشکلات یکی بعد از دیگری رخ می ده و نمایان می شه !! یا مردهایی که هیچ نوع نگرش و تصوری از یک همسر ندارند و نوع وظایف زناشویی چطور می شه انتظار داشت که همسران خوبی باشند ؟ خیلی از مردم ایران فکر می کنند که سکس موضوع مهمی نیست اما اصلی ترین موضوع در ازدواج همین رابطه هست که حتی باعث کدورت و جدایی هم می شه ! مردی که نمی تونه همسر خودش رو ارضاء کنه و یا به نیازهای روحی - عاطفی اون پاسخ بده هرگز نمی تونه کیان زندگیش رو حفظ کنه !! شاید بتونه از لحاظ مالی تامین باشه اما غذای روح رو چطور می تونه تامین کنه ؟
اما زن : زنی که تصورش از ازدواح این باشه که از ترشیده شدن نجات پیدا کنه , به هر قیمتی و با هر جوادی ازدواج می کنه هرگز نمی تونه خوشبخت باشه چون هدفی نداره از ازدواج ! و یا زنی که ازدواج رو به منزله رهایی از گیر و بندها ومحدودیت های خانواده و پدر خودش بدونه این زن مسلما هرگز نمی تونه به وظایف خودش عمل کنه در زندگی مشترک و زناشویی چون گاهی پیش میاد که شوهر تعصبش بیشتر از برادران و پدر دختر می شه و این یعنی فاجعه !!! زنی که از این فرقه باشه با جولان دادن در زندگی خودش می خواد به عقده های سرکوب شده خانه پدری پر و بال بده و آرزوهاش رو برآورده کنه و وای به حال مردی که نتونه این نیازها رو تامین کنه که زندگیش جهنم می شه ! بدترین حالت در زندگی هر زوج زمانی پیش میاد که این دو فرزندان رو بکنن دست آویز و مایه انتقام از هم و بازیچه و سپر بلا !! خودم آرزو می کنم که خدا هر چی زن و مرد که روی زمین وجود دارن و با بچه هاشون این کارها رو می کنن وجودشون رو از روی زمین برداره و نابودشون کنه ! آمین !! این بچه ها می شن واسطه بین عقاید پدر و مادر و در یک برزخ به سر می برن که نمی دونن که مقصر کدوم طرف هست و به هر طرف که روی میارن مورد غضب دیگری قرار می گیرن و در نهایت هم به پوچی می رسن و افسرگی های حاد ! درس اخلاقی :این همه ور زدم که چند نکته مهم رو بگم و اون هم اینه که ازدواج یعنی یکی شدن دو انسان ! یا همون مساله با هم بودن که تو پست های قبلی نوشته بودم.
نه زن و نه مرد موجودات کاملی نیستند و فقط در صورتی به کمال می رسند که به هم پیوند بخورن ! وقتی دو نفر با هم ازدواج می کنند در زندگی و مال و فرزندان و همه چیزشون شریک می شن ! حرفم بیشتر با مردهاست که فکر می کنند زن می گیرند یعنی کنیز گرفتند و باید همه اوامرشون رو اجابت کنند و دم برنیارند ! حرف حرفه مرد باشه و مرد هست که می تونه در مسائل زن دخالت کنه ! چقدر نفرت انگیزه مردی که برای زنش تعیین می کنه نوع رنگ موهاش چی باشه , نوع آرایش و حتی بیرون رفتن و نوع ارتباطاتش رو ! دوستانش رو و عقایدش رو و از اون بدتر مردهایی که حریف عقاید زن نمی شن و با ابزار زور و کتک مثل حیوانات به جون زنهای بیدبخت می افتن !! این فقط نشانه ضعف و حماقت اونهاست .. اگه عاشقیم عاقلانه ازدواج کننیم نه عاشقانه و وقتی ازدواج کردیم بخواهیم که عاشقانه زندگی کنیم ... زندگی و عمر ثانیه های بعدش معلوم نیست و معلوم نمی کنه فردا چی پیش میاد ... پس فدر همین چند روز رو بدونیم . درست مثل آدم نابینایی که آرزو داره فقط یک رو بهش چشم بدن تا بتونه تمام چیزها رو ببینه و بعد دوباره چشمش رو به تاریکی باز کنه ! اگر ازدواج می کنیم نه از روی نیاز که از روی عقل ازدواج کنیم . کسانی که این تفکر رو به فکر شما انداختن که با دست خالی ازدواج کنید و خدا بزرگه و می رسونه , یاوه ای بیش نگفتن ! ما در رویا زندگی نمی کنیم و در واقعیت هستیم .... در دنیای حقیقی انسان نیاز به مادیات داره برای ادامه حیات و در صورت نبود این امکانات ..... !! خیلی ها می گن پول خوشبختی نمیاره و عشق خوشبختی میاره اما , کدوم آدم عاقلی رو می شناسین که با این حرف به جایی رسیده باشه ؟ در این هرج و مرج و تورم ایران آیا می شه تنها عاشق بود و خوشبخت هم بود ؟ وقتی عمل سزارین زن شده 1میلیون و دویست هزار تومن و این عمل در 20 سال قبل بود 1000 تومن می شه تنها عاشق بود ؟ پول باعث می شه انسان اعتماد به نفس پیدا کنه ! و ابزاریه برای خوشبختی انسان و راحتی و آسایش ! آیا عشق انسان رو سیر می کنه ؟ وقتی انسان اونقدر پسته که وقتی ده روز غذا بهش نمی دن حتی هم جنس خودش رو هم حاضر می شه بخوره آیا با عشق می تونه بر این خوی حیوانی ذاتی خودش غلبه کنه ؟ ازدواج کردن هنر نیست و هر کسی می تونه ازدواج کنه ! همه پسرها 3 شرط بلوغ جنسی رو دارند و همه دخترها هم همینطور یکی کمتر یکی بیشتر و یکی دیرتر و یکی زودتر ! اما در نهایت 99% افراد دارای شرایط کامل جسمانی هستند اما شاید 2% از این عده خوشبخت بشن و دارای شرایط یک ازدواج موفق .
ازدواج کردن آسونه اما اینکه این زندگی رو بشه ادامه داد و دوام داشته باشه مهمه .... ! انسان یکبار به دنیا میاد و باره اول که شریکی برای خودش انتخاب می کنه دوست داره تا آخر عمر رو با اون سپری کنه ولی اگه این زندگی به جهنم تبدیل بشه خیلی کم فرصت جبران و یا تشکیل زندگی مجدد موفق پیش میاد .در آخر دختر خانم هایی که فکر کردین ترشیده شدین , این حرفها مزخرفی بیش نیست و تا از نظر عقلی به درک ازدواج و مسئولیت پذیری نرسیدین دست به قبول ازدواج نزنید آقا پسرهایی که با دیدن یک وجیه فلانتون بلند می شه و مجنون و واله می شین و فکر می کنین این آدم وصله تن شماست ! اول به شرایط خودتون و داشته ها و توانایی ها و فرداهاتون نگاه کنید و بعد قدم پیش بگذارید !! دخترها و پسرهایی که فکر می کنین با ازدواج به لذت سکس می تونی برسین , اگه هدفتون صرفا این هست توی خیابون که راه برین بهترین دخترها یا پسرهای ممکن رو می تونین دستچین کنین و بی دردسر از اونها لذت ببرین به جای اینکه با زندگی خودتون با یک انسان دیگه و یا موجودات بی گناهی مثل فرزند بازی کرده باشین فقط برای خوابوندن حس شهوت خودتون ...که این قسمت هم تو اینده روشن می کنم که خیلی مهم هستش . چون هشتاد درصد بچه های خانواده ها نا خواسته هستن. پسرهایی که هنوز نون خور باباتون هستین و عرضه ندارین از حیب خودتون خرج کنید و هنوز هم مثل بچه ها با رفقاتون می رین می گردین , با زندگی دختر بیچاره بازی نکنین , با احساسات پاک دخترها بازی نکنید , اونقدر مرد باشین که وقتی عرضه ندارین تشکیل زندگی بدین لااقل این فرصت رو به یکی از هم جنس هاتون بدیم تا اون دختری که شما می گید دوستش دارین رو خوشبخت کنه ! دوست داشتن یکی از معانیش یعنی از خود گذشتگی .... دخترهایی که هنوز دارین عروسک بازی می کنین و هنوز معنی ازدواج و شراکت و وظایف زناشویی رو نمی دونین و الکی عاشق زیبایی ها و ظواهر می شید , اگه اونقدر احمق هستید که زندگی خودتون یا پسر بیچاره رو خراب کردین لااقل اونقدر عاقل باشید که پای موجودات دیگه ای رو به جهنم خودتون باز نکنید و اونها رو هم بدبخت نکنید ...
اما یک مساله مهم اینکه هنوز هم تو خیلی از خانواده ها مرسومه این مراسم خواستگاری کذایی که من اصلا قبولش ندارم.حالا میگین چرا؟ میگم چرا:
الو سلام مریم جون!
سلام اعظم جون !
مریم جون امشب برای یه امر خیر خدمت میرسیم. ایرج جونم از خدمت اومده!!!
باشه اعظم جون!! خداحافظ.
مراسم کذایی شروع می شه. حالا این بین دختر و پسر چه عذاب روحی دارن می کشن خدا داند. انگار دارن میبرن مرده شور خونه!!!
دخترم پاشو برو با ایرج تنها چند دقیقه ای رو صحبت کن!!! ببینید با هم به تفاهم میرسید یانه!!! حالا دو نفر میخوان ظرف چند دقیقه با هم صحبت کنند و به علایق سلیقه ها و .... پی ببرند. چیزی که تو پست قبلی نوشتم اینجا مصداق داره که "آقا دنیای زن و شوهرها دنیای خیلی شیرینیه که متاسفانه تعداد کمی از زن و شوهرها این گرما و عشق و لذت رو لمس میکنن و اکثرن از بودن با هم و یا داشتن رابطه جنسی با هم و عشق و عاشقی هایی که فقط در حد فرمالیته بیان و تقلید و تکرار میشه , هیچی نمیدونن و میبینی دو نفر 50 – 60 ساله دارن با هم زندگی میکنن اما هنوز یه وجه مشترک تو زندگی با هم ندارن و فقط همدیگه رو از روی ناچاری تحمل میکنن ! زن به مرد نیاز داره و بهش سرویس میده و مرد هم به زنش نیاز داره و در مقابل خواسته هاشو بر آورده میکنه ولی دریغ از یک سر سوزن عشق و علاقه و شور و حال در قلب این دو نفر آدم "
حالا شما بگید تو اون چند دقیقه همدیگه رو چقدر می توننبشناسن!
بعد پایان جلسه و ادامه مرسومات احمقانه:
مادر پسر: میگم همچین دختره آشه دهن سوزی هم نبود ولی خوب برای اینکه ایرج جونم سروسامون ببینه خوب بود.
مادر دختر:دخترم پسر خوبی بود ها . فردا صداش میکنم یک چند دقیقه ای هم با هم سکس داشته باشید شاید ازش خوشت بیاد!!!!خوب نیست بترشی!!! این پسر اعظم خانم شنیدم پسر خوبی!! لیسانس هم داره!!!
حالا خانواده محترم دختر مثلا میرن تحقیقات!!!!
سلام .خوب هستید شما؟ شما آقا ایرج رو می شناسید؟ خانوادشو چطور؟
آره .خیلی خانواده خوبی هستن.اقا ایرج هم خیلی پسر خوبی!!!!مرد زندگی!!!
آخه پدر سگ مگه تو باهاش زندگی کردی که میگی مرد زندگی!!!ا حالا جالبه بدونید که اکثر مراسمهای ازدواج اینطوری برگزار میشه و نتیجه اینکه در هر 6 دقیقه در شهر تهران یک طلاق صورت می گیره یعنی در طول ماه به رقم 15000 طلاق ختم می شه ! رقمی فاجعه بار و غیر قابل تصور !!! در وضع کنونی دخترها و پسر ها بعلت سرخوردگی های جنسی و عاطفی به ازدواج هایی تن در میدن که در نهایت باعث طلاق میشه و احیانا هم منجر به آواره شدن و بدبخت شدن فرزندانی که قربانی زاده می شوند .....
خلاصه نمی دونم چرا ما ایرانیها ازدواج کردن رو اینقدر ساده و بی ارزش و بی اهمیت می دونیم و این همه سرسری می گیریم ؟ پدر ها و مادرها وقتی فرزندشون رو می بینن که بزرگ شده می خوان شوهر یا زن بدن یا وقتی می بینن که به بیراهه می رن و به بیراهه افتادن سعی می کنن با ازدواج سر اونها رو گرم کنند ! با این کار صورت مساله رو پاک می کنن به جای حل اون !!!!اما همه از این غافلا که ازدواج کردن نه تنها ساده نیست بلکه بسیار سرنوشت ساز و مهمه در زندگی هر فرد ! ازدواج یعنی لحظه شکفتن ما که در زندگی اکثر افراد اتفاق می افته. امریه که براحتی صورت می گیره اما به سختی امکان داره که 2 نفر بتونن خوشبخت بشن به معنای واقعی ! ازدواج از نظر من یک نوع بلوغ خاصی رو طلب می کنه . یعنی تا زمانی که فرد به این بلوغ نرسه حق ازدواج نداره ! و این کار خیانت به همسر و فرزندان و اطرافیان محسوب خواهد شد ! حرف منو شاید خیلی ها ندونن , اما دو دسته هستند که معنای این حرفهای منو خوبدرک می کنن! یک عده زن و مرد هایی هستن که از همسرانشون جدا شدند و حال یا ازدواج مجدد کردن و یا هنوز مجردن! یک عده هم محصولات طلاق هستن و به عبارت بهتر فرزندان طلاق ! این دو دسته بهتر از هز کسی می دونن که انتخاب های غلط و یا زور و اجبار و دخالت های اطرافیان چقدر مضر هست و ویرانگر ! برای رسیدن به بلوغ ازدواج عوامل زیادی دخالت دارند اما چند تای اونها تقریبا از همه مهمترند !اولین اونها نه عشق بلکه عقل و شعور طرفین هست ! یعنی دو نفر که نسبت به هم نسبتا آگاهی پیدا می کنن باید قبل از اینکه شعله یک عشق هوس آلود رو شعله ور کنند با نیروی عقل و ادراکشون مسائل رو بسنجند و بعد عاشق هم بشن ! می تونم به جرات بگم که 99% مردم اول عاشق می شن بعد که همه آبها از آسیاب افتاد تازه می زنن تو سرشون که ای وای .... که دیگه دیره !!!! به عبارت بهتر باید عاقلانه ازدواج کرد و عاشقانه زندگی ...... این مفهوم کلی در امر ازدواجه.
ختم کلام اینکه : ازدواج هدفی والاتر از این مزخرفاته و اون هم رسیدن به کماله نه رسیدن به تنها لذت صرف و عشق آسمانی..... مهم این نیست که دیر یا زودازدواج کنیم !! مهم اینه که درست ازدواج کنیم اما وقتی انسان در اون سن خوشبختی رو لمس می کنه می فهمه که ارزش صبر رو داشته ...

دلم با عادتی شیرین

همیشه چشم به راهت بود

تو مهتاب هزارون سال

دلم تنگ نگاهت بود

چه خوش رفتم به خواب عشق

چه شیرین عاشقی کردم

که حتی با منم هستی

بدنبال تو می گردم

ببین پرواز شوقم رو

که تا اوج صفا رفته

ببین این دل چه عاشق وار

به پابوس وفا رفته

ببین با چه سبک بالی

دلم از من جدا می شه

بسوی گرمی دستات

دلم پرواز آتیشه

نبود من نبود تو

ولی دل بود و شیدا بود

نبود من نبود تو

ولی دل بود و مفتون بود

وسط تیکه آتیش

شراره آه مجنون بود .....

!!!! و اینها به تنهایی یعنی مزخرف

اگر نظری نسبت به این پست دارید فقط میل بزنید
فعلا .شب همتون بخیر و
همیشه شاد.


چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴

ماجرای زنگ فرهاد
یه پسر خاله دارم به اسم فرهاد که خیلی دوسش دارم.
من و رضا و فرهاد خاطره های زیادی رو با هم داریم.آخرین باری بود که فرهاد جونم رو دیدم بهمن ماه سال گذشته هستش. یادتون میاد که زمستون سال قبل !! همون موقع که بحران برف رشت رو فلج کرده بود.
قرار بود یک روز قبل از عید فطر بریم شهرستان ومن هم تمام برنامه های خودم رو چیده بودم و قبل از رفتن به فرهاد زنگ زدم که من و رضا داریم .فرهاد هم کلی خوشحال شد و گفت بی صبرانه منتظر هستم.
از اونجایی که زندگی من هر ده دقیقه یک بار برنامه ریزی می شه نتونستم برنامه های خودم رو برای رفتن جفت و جور کنم ودقیقا چند ساعت قبل از حرکت رفتم و بلیط ها رو کنسل کردم.
اکیپ من و رضا و فرهاد خیلی معروفه!!!به حدی که تمام فامیل و بیچاره خالم تمام تلاش خودشو می کنه که ما با هم نشیم .
یادم میاد چند سال پیش که خاله اینا داشتن خونه جدیدشونو میساختن من و رضا رفتیم تا فرهاد رو ببینیم.
وقتی رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم به سمت خونه خاله حرکت کردیم . زنگ زدیم
بچاره خالم تا در رو باز کرد و من و رضا دید .گفت : یا حسین زلزله های 8 ریشتری!!! پریدیم تو بغل خاله و بوسیدیمش و ازش پرسیدیم که فرهاد کجاست .
که من و رضا انگار نه انگار 10 ساعت تو اتوبوس بودیم سریع کولی هامون رو انداختیم خونه و رفتیم دنبال فرهاد آخه می دونستیم پاتوقش کجاست!!
وقتی فرهاد رو دیدیم .انگار که دنیا رو بهش داده باشن ..
آخر شب بود که همگی تصمیم گرفتیم یه سری به خونه نیمه ساخته بزنیم و بعدش بیاییم استراحت کنیم.
هوا کمی سرد شده بود. تو حیاط یک بشکه پر از آب بود و سطل و ...
داشتیم صحبت می کردیم که من اصلا حواسم نبود که فرهاد کمی سطل رو پر از آب کرد بود و من رو خیس کرد.داشتم یخ می زدم.تمام لباس هام خیس شده بود.
رضا و فرهاد داشتن به من می خندیدن.گفتم خوب بسه
ولی تو دلم گفتم فرهاد می دونم چی کارت کنم.
بعد از چند دقیقه به رضا چشمک زدم که با من همکاری کن .رضا هم گفت که باشه.
فرهاد حواسش نبود که من کل سطل رو پر از آب کردک .انقدر سنگین بود که نمیتونستم بلند کنم.
رضا رفت سر فرهاد رو گرم کرد و من هم از پشت گفتم فرهاد:
بنده خدا تا برگشت منو نگاه کنه کل سطل رو روش خالی کردم.
رضا از خنده ترکیده بود. دراز به دراز افتاده بود و فقط داشت می خندید.
فرهاد سنگ و گل و کلوخ بود که به طرف من مینداخت و فحش میداد.!!!دیونه شده بود.
بعد از مدتی آروم شد ولی تمام لباس هاش خیس شده بود.و چسبیده بود به بدنش !!
من هم خیلی سردم بود.
گفتم فرهاد بیا آتیش درست کنیم .
گفت : چوب نداریم .
من و رضا کمی چوب جمع کردیم و فرهاد هم یک دونه جعبه آورد و آتیش درست کردیم .
فرهاد لخت شد و لباس های خودش رو گذاشت کنار جعبه تا خشک بشه .
ولی آتیش داشت خاموش میشد.
نگاه من افتاد به درهایی که کنار دیوار بودند !!! و به فرهاد نگاه کردم . فرهاد هم به رضا نگاه کرد و رضا هم به من!!!
گفتم : ببینم همون چیزی که تو فکر من هست تو فکر شما هم هست.
رضا و فرهاد گفتن: آره.
بعد سه نفری دویدیم به سمت درها که تکیه داده شده بود به دیوار!!!
یک لنگشوآوردیم و نفت ریختیم روش .یک دفعه همه جا روشن شد.من هم لباس های خودم رو دراوردم و کنار اتیش گذاشتم تا خشک بشن. بعد من و رضا و فرهاد شروع کردیم به رقص سرخ پوستی .حدود بیست دقیقه دور اتیش می چرخیدیم.
اتیش داشت کم کم خاموش می شد که در دوم هم انداختیم تو آتیش و انقدر خندیده بودیم که گذشت زمان رو حس نمی کردیم .بعد از اینکه آتیش کلا خاموش شد رفتیم لباس هامون رو برداریم که دیدیم نصفشون سوخته!!!!
شانسآورده بودیم که شلوارها نسوخته بودن!! حالا فکرشو کنید نصفه شبی بدون شلوار می خواستیم برگردیم خونه خاله اونم تو شهرستان !! چه چیزهایی که پشت سرمون نمی گفتند.!!!
ساعت حدود 2 بود که رسیدیم و رفتیم و خوابیدیم.

صبح بود که دیدیم خاله سراسیمه اومده میگه:
فرهاد پاشو فرهاد پاشو!! یکی اومده درهایی رو که برای خونه خریده بودیم رو آتیش زده فرهاد پاشو !!!

من و رضا و فرهاد با صدای خاله از خواب ریدیم و تا پا شدیم زل زدیم به چشم های خاله !!! و اونم تو همون حالتی که داشت ما رو نگاه می کرد اومد نزدیک و من و رضا و فرهاد رو بو کرد و گفت از شما بوی دود می اد.
حالا من و فرهاد و رضا زدیم زیره خنده !!!
خاله همونطوری که داشت ما سه تا رو نگاه می کرد با صدای ضعیفی گفت عیبی نداره!! فدای سرتون!

بیایید صبحانه حاضره!!!

این یک نمونه کوچیک از کار هایی بود که ما سه تا انجام داده بودیم .از این نمونه ها زیاد داریم.

آتیش زدن انبار شرکت پشم و شیشه!!!
بریدن سر گوسفند با نعلبکی!!!
خوردن یک جعبه نوشابه در یک روز !!!
شکستن 300 تا لامپ در کمتر از نیم ساعت!!!
ریختن تمام سیب های باغی که معروف بود به باغ سیب !!!!
سر کار گذاشتن دوست های فرهاد!!!
سر کار گذاشتن مامورهای کلانتری!! اینو بعدا براتون می نویسم!!
آتیش زدن تمام علف های یک مزرعه
انداختن کنده بزرگ درخت تو اتوبان و درست کردن ترافیک!!!
....
..
...
.....
تعجب نکنید جوونی و عاشقیو و زندگی!!!

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم . حدود ساعت 1 بود که خوابیدم.تازه خوابم برده بود که تلفن اتاق زنگ زد!!
همه جا تاریک بود و رضا هم خواب بود.تا تلفن رو برداشتم یکی اون ور خط دادوبیداد میکرد و می گفت:

منو سر کار میزارید !! نمیایید.کلی برنامه چیده بودم..
شما؟
حالا منو نمی شناسی؟
پدر سگ نصفه شبی زنگ زدی خودتم معرفی نمی کنی!!
منم فرهاد
توروحت فرهاد!!!تویی
آره منم .
نصفه شبی چه غلطی میکنی؟ الان وقت زنگ زدنه دیوونه
حرف نزن برای چی نیومدید؟
فرهاد جونم برنامه من جور نشد.
حرف نزن نادر! دلم براتون خیلی تنگ شده.
فرهاد خوابم میادد.
خوب باشه.خیلی دوستون دارم.
باشه.فرهاد منم همینطور. شبت بخیر!!!

ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت دقیقا سه صبحه!!!

خلاصه اینم از ماجرای دیشب ما ...

همیشه شاد باشید.

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۸۴

خوب ماه رمضون هم تموم شد.و به لطف این ماه یک ماه همتون مسلمون شدید!! خدا قبول کنه.
خوب امروز می خوام کمی در مورد کارها و رسومات احمقانه براتون بنویسم تا کمی روحتون شاد بشه.من نمیدونم این مردم تا کی می خوان ابله بمونن.

یکی از رایج تریج کارهایی که مردم تو این ماه انجام می دن افطاری دادن هستش. تو این ماه درصد زیادی از مردم اقوام و دوستان خودشون رو برای افطار دعوت کردند و از طرفی هم برای افطار به منزل آشنایان خودشون دعوت شدن.
من با نفس کار مشکلی ندارم ولی خیلی ها فقط کار رو انجام میدن اصلا هدف خودشون هم برای انجام اون کار مشخص نمی کنن .فقط میگن دور هم جمع بشیم و عوض چند ساعتی که روزه بودیم و چیزی نخوردیم الان تو یک ساعت جبران کنیم و تا می تونیم در مورد کارهای دیگران نظر بدیم.
خوب بریم سراغ بحث اصلی یعنی مجالسی که برای افطار در نظر گرفته شدن.
به طور کلی این مجالس رو از همه نظر بررسی کنم.

خوب مراسم رو به سه دسته تقسیم می کنم.
دسته اول مراسم هایی که تعداد مهمانان زیاده و از طرفی همی سفره مجلل.و قسمتی از مجلس اختصاص داره به خانم ها و قسمتی هم اختصاص داره به آقایون!
دسته دوم مراسم های خانوادگی هستش که برگزار میشه.
دسته سوم هم مجالسی هستش که خانم ها ترتیب میدن .به عبارتی تمام مهمون های دعوت شده به مجلس زن و دختر هستن .البته گاهی آقایون هم همچین مجلس هایی ترتیب میدن .
دسته سوم هم مراسم ساده و خودمونی از اقوام یا دوستان که فقط مراسم افطار حکم دیدن دوباره و لذت بردن از لحظاتی هستش که کنار هم هستن.

خوب اول شروع می کنم به بررسی دسته اول.
در این مراسم ها یکی از دوستان یا اقوام شما برگزارکننده این مراسم هستش که وقتی وارد مجلس میشید تمام دوستان دیگه و اقوام خودتون رو می بینید.به عبارتی تعداد مهمانان بیشتر از 150 نفر هستش !
اما نوع پذیرایی :
خرما-حلیم-آب جوش-حلوا-شعله زرد-
حالا بعد از مدتی دعا و کلاس گذاشتن به هم و غیبت میرسیم به شام که معمولا جوجه کباب به همراه سالاد و نوشابه و ماست و ... هستش .نمی خوام زیاد وارد مقوله پذیرایی بشم .
اگه به متن دعاهایی که دارن می کنن توجه کنی چند تا مساله روشن میشه.حالا متن دعاها:
ای خدای مهربون ما رو به راه راست هدایت کن.
ای خدای مهربون ما تو این ماه طعم گرسنگی رو چشیدیم. به همه کمک کن تا کسی گرسنه سرشو رو بالش نزاره.
ای خدای مهربون تمام بیمار ها رو شفا بده.
خدایا هر کس نیازی داره نیازشو برطرف کن.
...
...
...

اما اگه به ظاهر مجلس نگاه کنی حتی یک نیازمند پیدا نمیکنی.
و فقط چیزیکه توجه تو رو به خودش جلب میکنه تعداد غذای دست نخورده ای هستش که مستقیم داره میره سطل زباله.


دسته دوم مراسم هایی هستن که اقوام همدیگه رو دعوت میکنن تا افطاری دور هم باشن.
تعداد مهمون ها بین 4 تا 15 نفر هستش.
حالا بررسی میکنیم این مراسم رو.
غذا تو این مجلس خونگی هستش یعنی اینکه مادر خانواده به کمک اعضای خانواده مسئولیت آماده کردن و پذیرایی رو به عهده داره.
خوب تو ای مجلس طبق معمول سفره و اسباب پذیرایی مهیا می شه و همه دوره هم جمع می شن و بعد از خوردن هر کسی میره به سمت هم صحبت خودش .
خوب حالا چه اتفاقی افتاد .
خانم ها طبق معمول وظیفه تمیز کردن و مرتب کردن وضیت آشپز خونه رو دارن و بعد از انجام این مراسم دور هم بشینن و راجع به مسائل مختلف صحبت کنن. صحبت هاشون هم طبق معمول همیشه که تو هیچ قشری از جامعه هیچ فرقی نمی کننه در مورد شوهر کردن فلانی و پختن شله زرد و آش رشته پختن و برنج آب کش کردن و شوهر داری و بچه داری و لنگ در هوا شدن و حاملگی و مزخرفاتی از این دست هستش که من ازش متنفرم.
آقایون هم که کاملن مشخصه شروع می کنن در مورد کسادی بازار صحبت می کنن.وخیلی هنر کنند کم به هم خالی ببندندو خاطرات دوران مجردیشون رو تعریف کنند.
حالا قضیه اینجا شروع میشه که کافی این دو تا گروه یک جا بشینن که اکثرا با اومدن آوردن چایی یا قهوه این اتفاق میفته و حالا دو تا اکیپ هستن و شروع می کنن به صحبت کردن و بین صحبت هاشون ممکنه حرف هایی بزنن که به کسی بر بخوره و بقیه مسائل مجلس که خودتون بهتر از من می دونید.

اما انصافا چقدر باید بعضی از مردم احمق باشند تا همچین مراسم مزخرفی رو برگزار کنید.از نظر اقتصادی بخواهیم بررسی کنیم در دسته اول مهمانان ضرر می کنن نه میزبان .شاید بپرسید چرا؟ میزبان همه خرج و مخارج مجلس رو داده بودولی باید خدمت شما دوستان بگم که هدف میزبان از برگزاری این مجلس به هیچ عنوان برای روزه داران و اقوام و دوستان خودش نیست بلکه با برگزاری این مجلس می تونه چندین برابر پولی رو که بابت این مجلس هزینه کرده بود رو دربیاره.امیدوارم منظور منو گرفته باشید.
اما در دسته دوم میزبان احمقی که این مجلس احمقانه رو ترتیب داده از نظر اقتصادی ضرر می کنه .و اینم در نظر بگیرید خیلی از مجالس دسته دوم که برگزار میشه همراه دعوا و مرافه برای زن وشوهر هستش که تو مطلب های قبلی خودم گفته بودم که کمتر زن و شوهر پیدا میشه که معنی با هم بودن رو درک کنند و گرفتار این مسائل حاشیه ای نشن.
اما بریم سراغ دسته سوم مهمونی برای افطار.
همه خانم ها یواش یواش میان داخل مجلس و بعد از نیم ساعت هر کسی داره برای خودش کاری انجام می ده و فقط صدایی که می شنوی صدای همهمه زنها با صدای بلند هستش.اما کارهایی که انجام می دن
یا با بغل دستیش صحبت میکنن یا قرآن میخونن , بعضی نماز می خونن , بعضی ها تسبیح می ندازن و ذکر میگن و بقول معروف هر کسی کاری میکنه . بوی خوش غذا توی خونه پر شده . بوی سیر داغ حکایت از آش رشته میده و رادیو هم روشنه تا صدای اذان رو بشنون .
بعد از اینکه اذان گفت شروع می کنن تا روزه خودشون رو باز کنن و دست آخر هم همگی چند بشقاب هم برای خونه خودشون می برن.
خوب از شما می پرسم تو این مجلس هم به نیازمندی کمک شد؟


خوب خود من مجالس دسته اول زیاد رفتم . تنها چیزی که فقط تو این مجالس می تونی پیدا کنی فقط ریا ریا ریا هستش.
مجالس نوع دوم هم اصلا نمی پسندم چون فقط باعث دردسره. و هیچ لذتی هم نداره و فقط و فقط وقت آدم تلف میشه.
مجالس نوع سوم هم فایده نداره. چون به جای اینکه نون تو سفره نیازمندان بزارن می شینن فقط غیبت می کنن.

عزیزان همیشه نسبت مسائل ریز بشید و اونو همه جانبه در نظر بگیرید .اگه هدفتون از برگزاری اینگونه مجالس ثواب کردن هستش.میتونید این کارهای احمقانه رو بزارید کنار و یه کار اساسی کنید تا به درد اون دنیاتون هم بخوره.مثلا اگه فرد نیازمندی رو سراغ درید شخصا کمکش کنید یا
سری به بهزیستی بزنید و با نظارت خودتون و دقیقا با همون مقدار هزینه ناهاری برای این بچه ها ی نازنین تهیه کنید و یه نصف روز خودتون اونجا باشید و ببنید دنیا دست کی.شرط می بندم تا حالا یک سری هم به اونجا نزدید.
مگه تو دعاهای خودتون نمی گید که خدایا نیاز نیازمندان رو برطرف کن.
خوب شما می تونید یکی از نیازهای این نیازمندان رو که همون محبت هستش برطرف کنید . یک نصف روز از عمر شریفتون رو به این کار اختصاص بدید به جای اینکه کمک کنید تا 2 سانتیمتر هم به شکم افتاده مهمون های احمقتون اضافه کنید.
ببینید شکم یه عده آدم سیر رو سیرتر کردن لذت داره یا شکم چند تا بچه که کمترین توجه تو جامعه متوجه اوناست.
اگه هدفت از برگزاری این مجالس اینه که همه فامیل رو دور هم جمع کنی نمیخواد تو فردین بشی و تو خونه خودت این کار رو انجام بدی .بهتره به جای اینکه شکم فامیل های خودتو که چشم دیدنشونم نداری سیر کنی .دست زن و بچه خودت بگیری ببری رستوران حاتم و لذتشو ببری.

ولی نه اگه هدفت از برگزاری اینگونه مجالس ریا کاری و یا مثلا اجرا کردن رسم و رسومات احمقانه است خوب کارتو داری خوب انجام میدی و به هدفت می رسی.

اما در کنار همه این مراسم ها می تونی یک کاری کنه که افطار بهونه ای بشه تا بتونی دوست واقعی خودتو یا کسانی رو که دوستشون داری رو دعوت کنی و چند ساعتی هم خوش باشید .

اینجور مهمونی ها فوق العاده است و تمام افراد به خاطر اینکه اون لحظه با هم هستن لذت میبرن و وارد مسائل حاشیه ای نمیشن و پذیرائی هم زیاد براشون مهم نیست.
خوب عید همگی شما عزیزان مبارک باشه.و روز خوبی داشته باشید.
همیشه شاد باشید.