Saturday، June 23، 2007

روحت شاد محمد رضا

محمد رضای عزیز خیلی زود حلقه دوستان دوره دبیرستان رو بعد از مهدی کوچیکتر کردی .

رهگذار عمر , سیری
در دیاری روشن و تاریک
رهگذار عمر , راهی
بر فضایی دور یا نزدیک
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد....
چیست این افسانه هستی خدایا چیست؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد....
صحبت از مهر و محبت چیست؟
جای آن در قلب ما خالیست...
روزی انسان بنده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد...

Friday، June 22، 2007

حرف های من

حرف های من :

زندگی باید کرد و توی جمع عزیزانمون هیچ ابزاری به اندازه مهر و محبت نمیتونه تو عمق قلب ها رسوخ کنه . شاید قشنگترین و پر مفهمو ترین کلمه ای که میشه همه احساس رو برای خانواده برای عزیزتون برای همسرتون و ... بیان کرد دوست دارم باشه . امشب دلم خیلی گرفته .

چون مطلب امروزم توش پر از غمه و غصه و من هم از غم و غصه بیذار و متنفر , برای همین اول یه جوک مینویسم برای دست گرمی:
-
پسره داشته تو پارک راه میرفته یه دختره رو میبینه، بهش میگه: جیگر! پستوناتو بخورم! یه پیره مرده اون نزدیک نشسته بوده، میگه: بابا تو که دندون داری بیا اینو بخور من اونو بخورم.


امروز شب جمعه هست ! انگار همین دیروز بود . می دونین از چی حرف میزنم ؟ از اون زلزله ای که باعث مردن و از بین رفتن 55000 نفر شد . بله زلزله بم رو میگم .


- انگار همین دیروز بود که بچه های بی گناه بمی به مادر و پدرشون شب بخیر گفتن و رفتن خوابیدن و دیگه از خواب بیدار نشدن ....
- انگار همین دیروز بود که بعضی از اهالی شهر از دست هم دلخور بودن و آرزوی مرگ هم رو میکردند و شب که شد و رفتن خوابیدن , فردا صبح به آرزوشون رسیده بودن ...
- انگار همین دیروز بود که زندانیان بمی در حسرت آزادی با حسرت به پنجره های زندان چشم می دوختند تا بتونن برگردن به جمع گرم خانواده خودشون ... زمین لرزید و اونها آزاد شدند هم از زندان بند هم از زندان تن ...
- انگار همین دیروز بود که کنکوری های بمی در تب و تاب خوندن کنکور بودن برای فتح کردن درهای بسته دانشگاه و خواب و خوراک رو به خودشون حروم کرده بودند و به آرزوهای شیرینشون بال و پر میدادن , ولی صبحی دیگه وجود نداشت و فردایی نبود تا بتونه باعث آزارشون بشه ...
- انگار همین دیروز بود که بعضی زن و شوهرهای بمی قرار بود شنبه بلند بشن برن دادگاه برای جدایی , اما شنبه نشده برای ابد از زندگی جدا شدند ...
- انگار همین دیروز بود که خانواده ای باز هم مثل شبهای قبل با شکم گرسنه به رختخواب رفت تا دوباره روز بشه و به این فکر کنن که چطور میتونن شکمشون رو سیر کنند اما دیگه صبحی نبود تا اونها گرسنه باشن ...
- انگار همین دیروز بود که بیماران بمی با هزار امید و آرزو به بهبودی , داخل رختخواب شدن اما صبح اون روز همگی شفای کامل پیدا کردند ...
- انگار همین دیروز بود که زن و شوهرهای جوون بمی به زفاف هم رفتند و شب آغاز زندگی رو در آغوش هم زدند و با هزار امید و آرزوی کوچک و بزرگ چشمها رو بستند برای دیدن رویایی شیرین , اما صبح آرزوهای اونها هیچ وقت طلوع نکرد ...
- انگار همین دیروز بود که زن و شوهر جوانی چشم انتظار یک نوزاد بودند و ثانیه شماری میکردند برای در آغوش گرفتنش اما هیچ وقت این فرصت رو نیافتن تا به گونه فرزندشون حتی بوسه ای بزنن ....
و .....
این سرنوشت همه ماست . یک واقعیت تلخ نهفته در سرنوشت ما انسانها . چیزی که روزی اتفاق میافته و اسمش مرگه . یکی در رختخواب . یکی در تصادف و .... همه ما و اونهایی که فکر میکنند عمر نوح دارند و یا عمر جاودان , این بهترین عبرت برای اونهاست . یک درس از دانشگاه زندگی ... ! کی فکر میکرد بمی ها شب بخوابن و صبحی براشون آغاز نشه ؟ چه اون جوون 20 ساله سالم و تندرست که امید داشت چندین سال عمر کنه و چه اون پیرمرد و پیرزن 90 ساله ! هزاران جوان مردند اما یک پیرمرد 80 ساله نجات پیدا کرد ! هزاران انسان قوی مردند اما یک نوزاد 3 ماهه ناتوان نجات پیدا کرد ... ! این درس عبرت خوبیه برای ما زندگان تا بدونیم تار و پود زندگی ما به هیچ بنده ! انسان روی حباب تردید زندگی میکنه و هر زمان امکان داره پوسته شفاف و نازک این حباب بشکنه و انسان نابود بشه . وقتی اینها رو میبینیم و میدونیم چرا عبرت نمی گیریم ؟ چرا باز هم همه چیز رو فراموش میکنیم ؟ همه اونهایی که از هم کینه دارن ! همه اونهایی که زندگی رو به خاطر دلایل پوچ و بی منطق به خودشون و دیگران زهرمار میکنند . همه اونایی که فکر میکنن با ناراحتی کاری از پیش میره . همه اونایی که فکر میکنن با مشکلات زندگی به پایان رسیده . وقتی زندگی اینقدر کوتاهه و اینچنین به تار مویی بند شده چرا قدر لحظه لحظه خودمون رو نمی دونیم و مدام میخواهیم از حق دیگران برای خودمون پل پیروزی بسازیم ؟
اصلا چرا غمگین ؟ چرا افسرده ؟ چرا بیمار ؟ چرا محزون ؟ چرا نا امید ؟ مگه ما مردیم ؟ مگه دستمون از زندگی کوتاهه ؟ وقتی که زنده هستیم چه معنی داره زانوی غم به بغل بگیریم ؟ چرا نخندیم ؟ چرا نخندونیم ؟ چرا شادی خلق نکنیم ؟ وقتی که هنوز فرصت هست , وقتی که خورشید برای ما و بخاطر ما فعلا داره طلوع میکنه پس ما هستیم و اگر غمگین و نا امید باشیم جنایت کردیم . تا وقتی زنده هستیم باید مبارزه کنیم . بیشتر حرفم با اونهایی هست که فکر میکنن با یک اتفاق دنیا به آخر میرسه ! هم من هم تو هم شما , همه ما درد داریم تو زندگی . اما اگه قرار باشه صبح تا شب غصه بخوریم که سنگ رو سنگ بند نمیشه ! خودم اگه بخوام غصه هامو بریزم بیرون صد سال عمر هم کمه برای بازگو کردن اونها ! اما سعی می کنم شاد باشم حتی شده با گول زدن خودم و سرخ نگه داشتن گونه هام با سیلی !
خیلی ها فکر میکنن با مرگ و جدایی یک عزیز باید با زندگی وداع کرد ! فکر میکنن بخاطر فقر باید تا ابد تن به هر کار کثیفی داد ! فکر میکنن بخاطر یک بیماری بی درمان , باید دست از زندگی شست ! در صورتیکه زندگی زیباست به این شرط که بفهمیم تا وقتی زنده ایم دنیا مال ماست . چه اینجا چه اونجا , آسمون یک رنگه و این دست خودمونه که مکان زندگی خودمون رو طوری انتخاب کنیم که در اونجا راحتیم . شاید نشه , حالا نمیشه اما اگه هدفمون رفتن باشه بالاخره روزی میشه !زیاد دور نیست . می شه طوری زندگی کنیم که رضایت داریم .

سخن آخر اینکه واقعا تو زندگی هیچ مساله ای ارزش اینو نداره که بخواهیم لحظه های شیرین رو به هم بریزیم .همه مسائل با صبر و آرامش و تلاش و سعی حل میشه .

همیشه شاد.

Monday، June 18، 2007

پایان دوره آموزشی

هورا . من اومدم !!!

لحظه ها جاویدند

روزهایی که می گذرند نابود نیستند , برنمیگردند ولی مانند زندگی سرگذشت نانوشته انسانهاست .

فهرستی از تعلقات و تنفرات , شادی ها و درد ها . دفتری که بی اختیار باز میشود ولی میتواند با اختیار جاوید باشد یا اسیر زوال.

روزها برگ هایی از دفتر زندگیند, دقیقه ها و ثانیه ها سطور کلمات آن . زندگی مجموعه ای است از خاطراتی که ماندگارند. تنها بازماندگان طوفان عمر .

خاطرات تنها دستاوردهای زمانند, خواه تلخ و خواه شیرین .

زندگی دفتریست که با تولد باز و به مرگ ختم میشود . دفتری که ما آن را سوزانده ایم .

نام ها تنها یادگارهایی هستند که حتی نمیتوان از خاکستر عمر محوشان کرد و ما هستیم خالق این خاکستر لحظات .

قبل از هر چیزی به خودم و خانم معلم روز به این خوشگلی رو تبریک میگم . امروز سالگرد روزی بود که من و خانم معلم پیمان عشق رو با هم بستیم و هر روز هم به اون بیشتر عشق ورزیدیم .

خانم معلم ماهم فدای چشم های نازی نازی تو بشم همه جا داد میزنم تو فقط مال منی .

هورای من اومدم . دوران آموزشی من سپری شد . با همه سختی های طاقت فرسای اون که برای من کوله باری از خاطرات وحشتناک و خوب و بد و خنده دار رو رقم زد و چند تا دوست خوب پیدا کردم و فرصتی که من اسم اون رو گذاستم استوپ زندگی همیشگی !!!

الان دارم دوران بسیار خوب پایان دوره رو سپری میکنم ولی هنوز که هنوز هم هستش خستگی دوران آموزشی از تنم بیرون نرفته و بدنم احساس خستگی میکنه .

نمیدونم از کجای دوران بگم !!! ولی فقط میگم که دوره ای هستش که میخواد به جوون این مرز و بوم مفاهیمی رو آموزش بده و نشون بده که نتونسته مملکت ما توی بیست و چند سال زندگی قبل از آموزشی نشون بده و آموزش بده . خلاصه اگه از من بپرسید میگم دوران فوق العاده سخت با قوانینی کاملا خاص که زندگی رو از زاویه ای نشون میده که تا قبل از رفتن نمیبینن .

حرف های زیادی برای گفتن و نوشتن دارم که به موقع مینویسم .

همیشه شاد باشید .