جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

عکس



خیلی قشنگه !!!!

دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

عید

چند روز عید !
فوق العاده بود . این چند روز هم برای من خیلی قشنگ بود .

خدمتم هم داره نزدیک میشه . به همین خوشمزگی !

کمی قبل تر یعنی وقتی که کوچیک بودم همیشه تو این ایام ارتباط من قاعدتا با هم سن های خودم بود و کمی از سن خودم بیشتر و مسائلی هم که با اون درگیر بودم به اقتضای همون سنم بود .
این چند سال عید مخصوصا این عید واسم روزهاش خیلی جالب بود !!! مثل همون دوران کوچیکی خودم که یه آتیش پاره بودم که دومی نداشت و وای به روزی که یکی مثل خودم کنارم میافتاد !!! زمین و زمان به هم میریخت !
تو چند تا از مهمونی ها و دید و بازدیدها به قولی عید دیدنی ها از اونجایی که تبحر فوق العاده بالایی در اجرای میزگرد و صحبت و این مسائل دارم البته در صورتی که طرفین گفتگو رو تائید کنم ! مسائل جالبی رخ داد و اینکه نتایج خوبی هم در برداشت .

تو چند تا از مهمونی های صمیمانه که بودیم انقدر بعضی از این بحث ها شیرین میشد که تا دیر وقت ادامه پیدا می کرد و اینجا بود که خانم های خونه مثل مامان و آبجی و خاله اعتراض میکردن که بسه !!!

این موضوع رو گفتم تا بدونید که باید زیبایی های هر دوره ای زندگی رو دید . خیلی لذت بردم از اینکه من هم توی یه حدی از زندگی هستم که یکی از عناصر اصلی خیلی از همین گفتمان ها بودم . یا اینکه انقدر واسم جالب بود که طرف مقابلم که مثلا سی سال از من بزرگتر بود برای اینکه بتونه نظرش رو به من بگه بی تابی می کرد و اینکه بیشتر از همه از این لذت میبردم که همین روابط هستن که رابطه های آینده من رو رقم میزنه . دیگه دوران بچگی و کوچیکی نیست که تموم بشه . وقتی تو یک جا هستی که مثل بقیه میتونی نظر بدی و یا مثل بقیه صحبت کنی همینجاست که رابطه های مختلف زندگی رو رقم میزنه .

در کل خیلی این چند روزه قشنگ بود و امیدوارم که بتونم بقیه سال رو هم شیرین ببینم . امیدوارم که همه سال خوبی داشته باشید .

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

اژدها وارد می شود


همیشه شاد .
به به !! چه لذت سرشاری دارم من . خیلی شیرین از لحظه هایی که متعلق به خودم هستش لذت میبرم . بعد از کلی خستگی کار شب عیدی و ... الان که تو اتاق خودمم و موسیقی گوش میدم و یه بشقاب میوه کنار من هست لذت میبرم .
واقعا چه جایی شیرین تر از خانواده برای یک فرد میتونید پیدا کنید ؟ تا زمانی که ازدواج نکردی تو جمع گرم خانواده خودت و وقتی ازدواج کردی انقدر توانایی داشته باشی که یه کانون گرمی به اسم خانواده رو تشکیل بدی ؟ واقعا لذت سرشاری داره وقتی همه انرژی خودت رو برای خانواده میزاری . پیشرفت خانواده . خانواده ای که خانواده تو هستش .
جایی که انگیزه کار کردن تو هستش . وقتی خسته میایی خونه و یه لبخند همسرت همه خستگی رو از تنت بیرون میاره .

همیشه آرزو میکنم که همه و همه . همه کسانی که خانواده دارن و هر کسی که می خواد خانواده تشکیل بده قدر خانواده خودش رو بدونه و همیشه به یاد داشته باشه که همین خانواده برای اون باقی میمونه و جای آرامش همین جاست . خانواده
قدر دور هم بودن رو بدونید . قدر لحظه هایی که میتونید با براز محبت و عشق تبدیل کنید به لحظه های شیرینی که همیشه خاطره اون لحظه شادتون میکنه بدونید .

میبینید به همین راحتی یک سال گذشت . سالی که بستگی به خودتون و عقیده خودتون داشت که چطور از لحظه های اون استفاده کرده باشید . چشم رو هم بزارید میبینید که چهل پنجاه سال از زندگی خودتون گذشته . پس قدر ثانیه به ثانیه زندگی رو بدونید .

هیچ مساله ای ارزش این رو نداره که توی خانواده لبخند ها رخت برببنده . کار سختی نیست . خیلی راحت . بشین کنار همسرت دست های گرمش رو تو دست های خستت بزار و یه بوسه رو دست های اون به خاطر همه کارهایی که برای لحظه لحظه زندگی و خانواده کرده تشکر کن و به همه کارهایی که برای خانواده انجام داده توجه کن و قدردان محبت های اون باش .
حالا هیچ فرقی نمی کنه که چند سال با هم زندگی مشترک داشتید مهم همون زنده نگه داشتن عشق بین خودتون هست .

قدر دوست داشتن هم رو بدونید . با هم بودن کنار هم بودن حل مشکلات رو خیلی راحت میکنه . هیچ مشکلی وجود نداره که لطمه ای به این دوست داشتن و عشق بزنه . هیچ مشکلی .


تو زندگی خودت همیشه مهر و محبت رو
تو میخواستی قلبمو دادم به تو
همه دار و ندارم واسه تو
من فقط از تو میخونم همیشه
نمیشه بی تو بمونم نمیشه
بیا چشمام واسه تو
تموم دنیام واسه تو
به تنم شعله بزن همیشه
اما از اینجا نرو




هر کسی واسه سال جدید برنامه ریزی میکنه . سال جدید من با خدمت سربازی و مسائل مربوط به اون آمیخته میشه . چقدر زود وقت سربازی من شد . انگار همین دیروز بود که رفتم سر کلاس اول دبیرستان نشستم و چشم رو هم گذاشتم دانشگاهم تموم شد و وقت سربازی من شد .
میدونید چه فرقی بین ما جوون ها و پیر ها وجود داره؟
ما جوون ها جوری زندگی میکنیم که انگار اصلا فرصتی برای ما باقی نمونده ولی پیر ها با چنان آرامشی زندگی می کنن که انگار قراره سال ها زندگی کنن !!!
حالا هر دو تا حس رو من سر جریان سربازی خودم تجربه کردم . قبل از اعزامم انقدر تلاش کردم تا به هر نحوی شده مساله سربازی خودم رو حل کنم و نرم !!! ولی نشد همون حس جوون رو داشتم ولی الان که درام میرم اصلا عین خیالم نیست که وقتم داره میره انگاری که مثلا قراره دویست سال عمر کنم !!!! حالا چی میشه مگه دو سالش هم میدم واسه سربازی !!!!! این همون حسی هستش که پیر ها دارن !!!
آخی !!!
ولی اعتراف می کنم دلم واسه عزیزانم خیلی تنگ میشه . تنها مساله ای که آزارم میده همینه !!!

این چند وقته که نمینوشتم مسائل مختلفی داشتم . مهمترین اون سرما خوردگی عجیب و غریب من بود که داشتم خودم رو آماده می کردم تا اون دنیا رو تجربه کنم !!! کارم چند بار به اورژانس بیمارستان کشید !!!!
من از همینجا از همه کسانی که آمپول به به عضو شریفه !!! تزریق میکنن خواهش میکنم کمی با دقت و آرامش آمپول رو بزنن !!! من بعد از دو سه هفته هنوز که هنوز درد دارم !!!!!
بهم میگه برو بخواب !!! شلوارتم بکش پائین !!! بعد من رفتم خوابیدم و کمی شلوارم رو دادم پائین ! چنان سوالی از پرسید که کم مونده همونجا سکته کنم !!
آقا موافق هستید چکشی بزنم ؟!!!!!!!!!
هنوز نزاشت من جواب سوال رو بدم چنان آمپولی زدم بهم !!! که هنوز که هنوز ه جاش درد میکنه !!!!
تجربه ای نو بود !!! مدل چکشی !!
به این معنی که آمپول با سرعت زیاد و به صورت مستقیم چنان تزریق شود !!!! که فرصت هر گونه عکس العملی رو از شما بگیره !

گلو درد شدید !! سردرد کشنده !!! تب و لرز در حد جنون !!! تو کل عمر خودم این طوری سرما نخورده بودم !!!
اما یه مشکل حاد دییگه در حد فاجعه !
هاردم سوخت !

من به عکاسی علاقه مند هستم و با موبایل خودم کلی عکس گرفته بودم و خیلی مرتب دسته بندی کرده بودم ولی خوب خیلی شیک از دست رفت !!! دو روز طول کشید تا تونستم قبول کنم که دیگه هیچ عکسی تو سیستم ندارم !!!
ولی بالاخره کامپیوتر من درست شد . وای وای وای نمیدونید که با چه ترفندهایی من تونستم هشتاد گیگا بایت اطلاعات هارد خودم رو ریکاور کنم . اما بریم سر وقت سفر من
این چند وقته که نمینوشتم رفته بودم سفر !!!
رفته بودم یه سفر دور و دراز و کلی هم کیف کردم یک سفر متفاوت با سفرهای کذایی خودمون , سفر به درون خودم . واقعا هم لذت بخش بود و کیف کردم . برای خودم خیلی مفید بود و تونستم افساری بزنم به همه تمایلات افراطی ای که داشتم در زندگی . بنوعی سفر عشق بود سفر روح و سفر به عمق افکار خودم . درسهای بزرگی گرفتم و خوشحالم از این همه تجربه . اصلا زیاد بد نیست هر چند وقت یکبار یه ایست چند روزه به خودمون بدیم و روح خودمون رو صیقل بدیم .
به خصوصیات اخلاقی و روحی خودتون پی ببرید . واسم فوق العاده بود . نتیجه مهمش این بود که تونستم ریشه خیلی از رفتارها و عملکرد های خودم رو تو شرایط های مختلف پیدا کنم که واسه روحم مثل یه انرژی فوق العاده زیاد میمونه .
خدای مهربون واقعا شناخت خودمون راه سختی هستش که اگه خودمون بخواهیم میشه راحت این راه رو پیمود پس به همه کمک کن تا بتونن خودشون رو قبل از هر کسی خوب بشناسن .

عید نزدیک هستش و من طبق همیشه یه کاری رو انجام میدیم تو روزهای آخر سال . پیشنهاد میکنم شما هم انجام بدید .

یه ورق بردارید و تاریخ اون روز رو بنویسد و ده تا از آرزوهایی که دوست دارید به اون با توجه به اون سال برسید بنویسد و بزارید کنار و آخر سال بعد ببینید سالی که گذشت چقدر از اون براورده شده و شما به چند تا آز آرزوهای خودتون با توجه به عمری که گذاشتید رسیدید .

سالی شاد پیش رو داشته باشید .

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

نادر

سلام به همه دوستان عزیز.
من از همتون عذر خواهی می کنم که نتونستم به نامه هاتون جواب بدم و وبلاگ رو آپ کنم . مخصوصا از حسین عزیز که ماجرای زندگی خودش رو واسم میل کرد و درخواست هایی که داشت .

امروز می خوام از خودم بنويسم کاری که بايد خيلی وقت پيش می کردن لااقل برای کسانی که وبراشون احترام قائلم.
من نادر 24 ساله هستم . تخصص اصلی من طراحی وب و مدیریت وب هستش .
دوران کودکی و نوجوانی من همراه بود با ماجراها و مسائلی که باعث شد از همون دوران بچگی با توجه به حس کنجکاوی و کمی هم شیطنت خودم دنبال شناخت مسائل و رابطه ها و کارها و مسائل مختلف . همیشه سعی کردم تو زندگی خودم ابتکار به خرج بدم و بسیار ریسک پذیر هستم (!)البته ریسک های منطقی . از دوران بچگی بیشتر از سن خودم می فهمیدم و مسائل رو درک میکردم .
در مسائل مربوط به کار و درامد خیلی حساسم و کارهای عجیبی کردم و کارهای مختلفی رو هم تجربه کردم .
یادم می اد کلاس دوم دبستان یه ماشین حساب خریدم و چه بلاهایی که من سر مشتری های بیچاره درنیاوردم !!!! و اینکه زمان های زیادی رو تو کارگاه ها و ... بودم و توی این محیطهای کاری شناخت های زیادی نسبت به توانایی های و حتی ناتوانایی های کاری خودم پیدا کردم .

همیشه دنبال شناخت ارتباط ها و رابطه های بین افراد بودم و خیلی رو این موضوع تحقیق کردم و برای اون خیلی وقت گذاشتم . مراسم ها و مهمونی های فوق العاده زیادی رفتم که تو طبقه های مختلف جامعه برگزار می شد و سعی می کردم که تو همشون رابطه های بین افراد رو بشناسم . به مساله خانواده فوق العاده ریز و حساس هستم و خانواده رو مظهر پیشرفت و آرامش هر فرد می دونم .

برای من هر انسان برای خودش منزلت خاصی داری و فرقی نمی کنه که طرف از چه طبقه ای باشه . برای هر کس احترام قائل هستم و سعی می کنم به عقاید همه احترام بزارم . از بی منطق بودن متنفرم و دوست دارم کارها روتین باشه . به وقت و انرژی ارزش خیلی خیلی زیادی میدم و لحظه لحظه عمر برای من دارای ارزش هستش .

کمی هم پر رو هستم !!! و خیلی از مسائلی که برای دیگران عجیب هستش برای من عجیب نیست و مساله ای حل شده ! برای همین می گن پر رو هستم !!! البته تو خیلی از جاها هم خیلی خجالتی ! که خودم زیاد راضی نیستم از مساله خجالت کشیدن !!!
برخلاف خیلی از کسانی که من رو میشناسن و تصور می کنند که همیشه از شلوغی و ... لذت میبرم از محیط های آروم لذت بیشتری میبرم .

عاشق رابطه های سالم و درستم و همیشه دوست داشتم با کسانی معاشرت داشته باشم که رابطه درست رو برقرار می کنن و جز طبقه فهمیده جامعه و کسانی که مسائل رو درک میکنن و منطقی هستن باشن . برخلاف اینکه دور و برم خیلی شلوغ هستش ولی دوستان صمیمی خیلی خیلی خیلی کمی دارم .

بیان احساساتم برای عزیزانم زیاد سخت نیست و حتی دوست دارم خیلی زیاد نظرم رو نسبت به عزیزانم بیان کنم .

برای کنکور فوق العاده زیاد درس خوندم تا بتونم تو رشته کامپوتر قبول شم . البته تو رشته الکترونیک هم قبول شدم ولی چون دلخواهم نبود ثبت نام نکردم .
دوست دارم تو شادی های خودم عزیزانم رو شریک کنم .

کارهای خودم رو با برنامه ریزی بلند مدت انجام می دم .
خیلی خیلی سعی می کنم که هیچی به دلم نگیرم و تو خیلی از مواقع هم به دل نمی گیرم چون سعی می کنم موقعیت و شرایط طرف مقابلم رو درک کنم ولی خیلی خیلی سخت فردی رو میبخشم که از اون دلگیرم بشم (!!!) . خیلی سخت .

همیشه عاشق اینم که بتونم لحظه های خوب و شادی بخش رو رقم بزنم . حتی شده با صحبت کردن دور هم و ... . متنفرم از لحظه های ناراحتی . متنفرم . البته خیلی هم پیش اومده که ناراحت شدم و موضوعات خیلی زیادی هم تو دوران زندگی من رو آزار میداده که بدون عقب نشینی از هیچ کدوم سعی کردم حل کنم .

از آدم های حق خور و کسانی که برای شخصیت افراد ارزش قائل نیشتن متنفرم . از کسانی که حسودن متنفرم . از کسانی که بخوان تو مسائلی دخالت کنن که هیچ ارتباطی به اون ها نداره متنفرم در حد جنون (!) و چنان بلایی سر طرف مقابلم میارم که مرغان آسمون واسش بندری برقصن !!! و این مسئله رو برای خیلی ها اثبات کردم .

از کار کردن منطقی لذت میبرم و همیشه دوست دارم که به نوعی ابتکاری یا ایده ای نو و یا اینکه طرحی جدید رو به کار بگیرم . تو محیط های کاری زیادی قرار گرفتم و به خیلی از توانایی ها و حتی ناتوانایی های کاری خودم پی بردم . یکی از توانایی های منحصر به فرد من نگه داشتن ارتباط بین افراد تو محیط کاری و استفاده همه انرژی کارکنان !!
یکی از عقیده های من این هستش که انسان باید نهایت استفاده رو از داشته های خودش کنه برای رسیدن به نداشته های خودش . به نظر من حتی یه مساله کوچیک داشته ای ریز میتونه تو موقعیتی خاص کمک شایانی کنه .
سلامتی کسانی که برای من عزیزن خیلی مهمه و خیلی اذیت میشم وقتی احساس میکنم کمی ناراحت هستن .
دوران دانشگاه رو محلی برای آزمون تجربه های خودم میدیدم ! سعی نکردم زیاد درس بخونم چون مطالبی که بلد بودم خیلی بالاتر از سطح دانشگاه بود . الانم که برای کارشناسی دانشجو نیستم ولی خیلی از مسائل مریوط رو برای دوستانی که تو همین رشته تحصیل میکنند و کارشناسی میخونن رو حل میکنم .

دوران سربازی برای من دوران وحشتناکی بود و با همه توانم سعی میکردم که نرم ولی الان که رفتن من به سربازی قطعی شده انقدر لذت میبرم که حد نداره و واقعا چه احمقی بودم که برای خودم سخت میدیدم این دوران رو !!!

یکی از توانایی های من که تو خیلی از محیط های کاری برای من ثابت شده هستش ارتباط دادن طبقه گارگر و کارکنان با سحطی بالاتر مثل مدیران و معاونان هستش که تعیین کننده خط مش شرکت و ... هستن . و یکی از ناتوانایی های من تو محیط های کاری انجام دادن کاری یکنواخت بدون اینکه انرژِی من در جهتی درست صرف بشه هستش .

به نظر من خیلی از مسائل پیشرفت از بطن خانواده هستش و اگر کسی خانواده ای داره باید نقطه شروع هر کاری رو درون خانواده ببینه . تا وقتی که خانواده دار هست کسی لزومی نداره که وقت هایی رو که میتونه در بطن خانواده به بهترین لحظه ها تبدیل کنه با عوامل جانبی و کسان دیگه هدر بده . مثلا با دوستان .
البته من خیلی خیلی دوست , خوب رو دوست دارم چون باز هم میگم معاشرت با دوست خوب لحظه های خوب خانواده رو چند برابر میکنه ولی خوب خیلی سخت پیش میاد که افرادی رو داخل محیط های دلخواهم کنم . شاید یک دلیلی که زیاد دوست صمیمی ندارم .

یا کلا تو صحبت کردن مجلس رو تو دستم میگیرم (!) و یا کلا سکوت کامل و از صحبت های دیگران استفاده میکنم

.
عاشق مسافرت هستم و سعی میکنم زندگی آینده خودم رو با مسافرت رقم بزنم .
عاشق موسیقی هستم و قسمت جدا نشدنی زندگی من هستش . لذت خیلی خیلی زیادی میبرم . خواننده مورد علاقه من شادمهر هستش .

اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه شوم ناخوانده مهمانت .. چگونه
تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم
تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه شوم ناخوانده مهمانت .. چگونه
در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم تو شادم کن که سوز غم برآمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب
صدایت می زنم اما رسی آیا به دادم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
ز کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
ز کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم


همیشه شاد .

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

نامه سربازی

صدای زنگ زده شد ! مامان گفت : منتظر کسی هستید ؟
- پستچی هستش فکر کنم !!! نامه خدمتم اومدم .
فکر نکنم .
آیفون رو برداشتم دیدم گفتم پستچی هستش !!!!!
به مامان گفتم حس ششم هستش دیگه !!

رفتم نامه رو گرفتم و اومدم بازش کردم . چه رنگ ناجوری هم داره ! خلاصه اعزامم خورده برای اول اردیبهشت 86
نامه رو گذاشتم روی میز و کمی رفتم تو فکر !!!
مامان گفت : زیاد فکر نکن . زود تموم میشه !
- مامان داشتم به این فکر میکردم که سیزده بدر هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی باید بعد از اون ساک خودم رو ببندم .

یاد سال 81 افتادم . اون سال من یکی از همین نامه هارو بایگانی کردم !! و رفتم دانشگاه . چرخید و چرخید تا به امروز که بار دیگه نامه رو ببینم .

نشستم و یه صفحه ای رو طراحی کردم که نشون میده چقدر از خدمت من مونده . لینک سربازی نامه .
وای اصلا خوابم نمیاد . الان به رضا گفتم بیا با هم فیلم ببینیم !!!!!!!!!! میگه من خوابم میاد .
رینگ رینگ !!!!!!!!
این کیه این وقت شب داره زنگ میزنه . چه شماره عجیبی هم هستش .
- بله
سلام . منم محمود .
- محمود تویی !! این وقت شب بیرونی ؟
آره . زنگ زدم یه حالی احوالی!!!!!!!!!!!!!!
- حرف نزن . تو آدم نشدی تو خدمت !!!
... ..
... ..
... ..
دیوونه !!! نصفه شبی معلوم نیست داره چه غلطی میکنه !!! ولی جای جالبی خدمت نمیکنی محمود جونم . خاک بر سرت !!!
برم هدست رو بزارم تو گوشم .چند تا آهنگ گوش کنم



همیشه شاد .

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

شناخت توانایی ها و ناتوانایی ها

این چند وقته انقدر درگیر مسائل و کار بودم که به جرات میتونم بگم که تو هیچ برحه ای از زندگی خودم انقدر درگیر نشده بودم .
البته ناگفته نماند که به خیلی از توانایی های خودم و حتی ناتوانایی های خودم پی بردم .
تو بعضی از مواقع به نحوه رفتار و ابتکار عملی که میزدم واقعا به خودم میبالیدم !!! و در عین حال تو بعضی مواقع چنان به هم میریختم که از خودم نا امید میشدم !
واقعا تا چه حدود خودتون رو میشناسید ؟ سوالی که تو نگاه اول پاسخ خیلی ها این هستش که ما کاملا خودمون رو میشناسیم !!!!

ولی تجربه به من ثابت کرد که هر کس زمانی خودش رو خوب میشناسه که توی موقعیت مختلف قرار بگیره . شاید دلیل این که میگن سفر باعث شناخت میشه این هستش که توی سفر برخلاف زندگی یکنواخت و آرومی که برای خودمون ساختیم شرایط و موقعیت هایی پیش میاد که باعث میشه ما رفتار و عکس العملی یا حتی تصمیمی بگیریم که تو روال عادی نگیریم .
شرایط ها و موقعیت های مختلف باعث میشه انسان بیشتر خودش رو بشناسه و پی به توانایی ها و ناتوانایی های خودش ببره .

از موضوعی خیلی خوشحال هستم و اون اینکه اگر توی شرایط قرار نمیگرفتم هیچ وقت پی به ناتوانایی های خودم و توانایی های خودم نمیبردم . مسئله ای که برای من خیلی ارزش داره . و از این موضوع میتونم توی دوران زندگی خودم بهره ببرم .

همیشه شاد .



جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

تولدم مبارک

تولدم مبارک :)

درچندین سال پیش در چنین روزی یعنی سی آذر ماه ساعت 11شب مطابق با شب یلدا جانوری به دنیا اومد که من باشم ! الان اگه ازم بپرسین چه حسی دارم میگم خیلی خوشحالم .
مهمونی بی مهمونی ! یک جشن ساده ! بقول معروف نادر و حوضش !!
همیشه شب یلدا رو دوست داشتم . به نظر من یکی از لحظات بی نظیر هستش و هر فردی باید قدر لحظه های خوب رو بدونه . لحظه هایی که خانواده دور هم هستن و برای هر کسی خاطره ای شیرین رو رقم میزنه .
سی آذر هم برای من خیلی زیباست هم به خاطر تولدم ! هم شب دوست داشتنی یلدا .
اما تولد
تولد هر چیزی زیباست ! تولد یک انسان . یک گیاه یک جاندار و حتی تولد ستاره ها و گیتی ! فقط باید نگاه رو درست کرد باید زیبا دید ! وقتی نگاه ما به زندگی سیاه باشه حتی تولد یک فرشته هم برای ما نا زیبا خواهد بود .

- خانم عزیز آقای محترم . وقتی تو زندگی خودت کلی مشکل داری و شکست میخوری تقصیر ها رو ننداز گردن مادر و پدرت !!! اونها مقصر نیستن . وقتی تو نمیتونی موفق باشی و شرایط به نفع تو نیست و شاید هم عرضه نداری !!! دلیل نمی شه به پدر و مادرت بد و بیراه بگی ! و اونا رو مقصر بدونی. برو خودت رو اصلاح کن . !!

- آقا و خانم عزیزی که ندیده و نشناخته بدون تحقیق و بدون عشق و دوست داشتن ازدواج کردی , فکر نکن عشق و علاقه رو ریختن تو خیابون تا بری جمعش کنی ! همون شب اول بچه نساز ! نمیمیری که تا صد سال زنت ور دلته و از دستت هم نمیگیرن ! شکر خدا تا توی قبرت هم فرصت بچه ساختن داری پس چهار سال دندون رو جیگر بذار و بعد که طرفت رو خوب شناختی تن به بی ناموسی بده !!!!

- آقایی که شدی نره خر, یه روز قد نخود بودی و 4 دست و پا میچریدی رو زمین و عربده میکشیدی ! کی بزرگت کرد ؟ همونی که الان می ایستی جلوش و زور بازو و عقل و هوشت رو به رخش میکشی ! تو هم این روزها رو داری . برو البوم عکسهات رو نگاه کن که چی بودی و حالا چی شدی !

- خانمی که فکر میکنی خوشگلترین فرد رو زمین هستی خیلی شیک آرایش میکنی فکر میکنی شدی دلبر !!! اگه تو شرایطی باشی که مادرت گذرونده متوجه میشدی که زندگی بالا و پائین داره .خوشگلیتو واسه خودت نگه دار !!!

- آقا خانم که پدر و مادرت رو متهم میکنی به اینکه چرا منو متولد کردن و گذاشتن تو این جهنم به امان خدا , مینالی ؟ حق داری ! آره تقصیر داشتن ! خریت کردن !
اما حالا چاره چیه ؟ باید مُرد ؟ باید مثل احمق ها آیه یاس خوند و کنج دیوار پوسید ؟ یا باید مبارزه کرد ؟ تو زندگی خودت رو بکن . مگه ندیدی مادرت بد بود ؟ مگه ندیدی پدرت بد بود ؟ تو خوب باش ! میگن ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان . تو سعی کن اگه ادعای انسان بودنت میشه , تو خوب باشی . بد بودن آسونه اما انسان بودن مشکل . عرضه مییخواد . داری بسم الله نداری ترتیب خودتو بده و هم خودت هم دیگران رو راحت کن !

- اگه پدرت سنگدل بود تو که مردی سعی کن برای فرزندت پدر باشی , یک پدر واقعی نه اینکه فقط اسم پدر رو یدک بکشی . مسئولیت پذیر باشی با درایت عمل کنی و عاقل باشی و تعصبات کور رو بریزی دور و پا به پای زمانه پیش بری نه تو دوران اجدادت زندگی کنی و افتخار کنی که سنن خانوادگی رو زنده نگه میداری ! صمیمی و دوست باش با بچه هات . زندگی فقط مادیات نیست که صبح تا شب کار کنی به این بهانه که زندگی خرج داره و زن و بچه خرج دارن بیرون باشی ! آره خرج دارن اما حق دارن که توی لندهور رو هم روزی یکبار ببینن ! تو بغلت بشینن و باهات دو کلمه حرف بزنن ! بوق سگ نیا خونه ! که از زور خستگی بیهوش بشی . شکم با یک لقمه نون خشک هم سیر میشه به شرطی که دل آدم خوش باشه . وگرنه دیس دیس چلوکباب بدون دل خوش یه پشیز هم نمی ارزه
- آقایی که مثل برج زهر مار میایی خونه و هر کی دم دستت باشه لت و پار میکنی و سر فحش رو میکشی بهش , وارد طویله نشدی . اینجا خانواده ست ! دلیل نمیشه بیرون از خونه هر بلایی سرت اوده منتقل کنی به خونه و جو خونه رو بهم بریزی ! زن و بچه هات گناه نکردن ! اسیر و کنیز تو هم نیستن که فکر میکنی چون کار میکنی و خرج در میاری وظیفه دارن بمیرن ! تو ساختی تو بوجود آوردی تو گرفتی , پس چشمت کور تا آخرش باش ..

- اگه مادرت خراب بود و لجن بود , تو نباش ! اگه مادری نکرد و مهر مادری نداشت تو سعی کن پاک باشی تو سعی کن مهربون باشی . سعی کن برای بچه هات مادر باشی نه کلفت و خدمتکاری که وظیفه داره فقط بزرگشون کنه ! دلیل نداره چون مهر مادری رو نچشیدی بچه های خودت رو هم از این مهر غریزی محروم کنی ! عقده های کودکیت رو روی سر بچه هات خالی نکن .

- آقا و خانمی که وقتی بچه دار شدی و بجه ات به سنی رسید که بایدشروع کنه رو پای خودش بایسته , کم لی لی به لالاش بذار ! بذار بره تو اجتماع و زمین بخوره ! بذار به خودش اعتماد کنه ! فردا که رفتی زیر خاک اگه بچه ات رسم زندگی یاد نگرفته باشه میره خلاف میکنه ! میره فاحشه میشه ! میره دلال مواد میشه ! میره قاتل میشه ! چون چاره نداره ! وقی به پول مفت باباش عادت کرده و کار بلد نیست چکار کنه ؟

- آقا و خانمی که بچه ات رو پاستوریزه بار آوردی و میترسی از مسائل جنسی دوران بلوغ باهاش حرف بزنی , فردا بچه ات میره سوالات و مسائل جنسی خودش رو از هم سنهاش و مردم کوچه و بازار به اشتباه یاد میگیره و میشه یک آدم فاسد و منحرف ! از چی خجالت میکشی ؟ مگه غیر از اینه که شهوت نیمی از زندگی انسانها رو تحت تاثیر قرار میده ؟ پس چرا اینقدر سخت میگیری ؟ بچه ات رو آشنا کن و بهش آموزش صحیح بده قبل از اینکه دیگران بهش آموزش مخرب بدن و زندگیش رو نابود کنن .

- آقا و خانمی که وقتی بچه ات بزرگ شده و میخواد ازدواج کنه , از ترس دور شدن ازش یک سرکوفت نامه جلوش میذاری و میگی من تو رو بزرگ کردم . من از شکم خودم زدم برات . من برای بزرگ شدنت سختی کشیدم و جون کندم و .... به جهنم که کشیدی ! به درک که کشیدی ! مرتیکه , زنیکه اگه کردی وظیفه ات بوده , تو بچه به دنیا آوردی ! اسم تو توی شناسنامه بچه هات هست . اگه بچه دار شدی برای دل خودت شدی (!) نه برای دل فرزندت . تو لذت پدر بودن و مادر بودن رو چشیدی فقط برای دل خودت پس چرا منت میذاری ؟ نگاهی به هم جنسهای خودت بکن که همه اونها هم مثل تو عمل کردن !

- آقا و خانمی که تا دم مرگ هم دست از دخالت تو زندگی فرزندت بر نمیداری , چکار به زندگی جوونها داری ؟ مراقب باش نظارت بکن اما دورادور ! فقط هشدار بده فقط آگاهی بده . دخالت نکن ! دستور نده . امر و نهی و تعیین تکلیف نکن . اگه میترسی تو زندگیش شکست بخوره بذار بخوره . شکست نمک زندگیه ! پل پیروزی برای رسیدن به موفقیت ها ! شکست اگه نباشه زندگی بدون انگیزه میشه ! کسی که شکست نخوره انسان بار نمیاد . تو سختی هاست که آدم خودش رو میشناسه و پی به اشتباهاتش میبره . بذارین بچه هاتون زمین بخورن و بلند بشن . وقتی حالا که سنشون کمه اجازه نمیدین شانسشون رو امتحان کنن فردا که سنی ازشون گذشت و با کون خوردن زمین دیگه نمیتونن بلند بشن ! امروز که فرصت دارن و هنوز جوون هستن بذارین سختی رو بچشن تا بتونن زندگی رو مزه مزه کنن ! فردا دیره .....

روی حرفم بیشتر با کسانیه که اشتباهات خودشون رو به گردن مادر و پدر میاندازن . درسته پدر و مادر بد بودن , اما باید مرد ؟ وظیفه داشتن ما رو رسوندن به حدی که از آب و گل دربیاییم , حالا ما رو نمیخوان ؟ مهم نیست . دستشون درد نکنه تا همین جا ... فردایی هم هست و فردا مال ماست .... اونها مقصر یا بی تقصیر , ما آفریده شدیم و دنیا مال جوونهاست و ما حق حیات داریم . حالا باید چکار کرد ؟ چون دستمون تنگه و باید سختی بکشیم باید مدام نق بزنیم و سوهان روح دیگران شد یا باید تلاش کرد و از اشتباهات دیگران درس آموخت و زندگی رو ساخت ؟ یاد بگیریم انسان باشیم و انسان وار زندگی کنیم .... انتقام و خودکشی چاره زندگی نیست . زندگی یعنی مبارزه مثل نوزادی که متولد میشه از روز اول و شروع به تلاش ! تلاش برای بقاء تا روز آخر .. بیاییم راه درست زندگی کردن رو بیاموزیم . مهم نیست زندگی 2 روز باشه یا 100 سال , مهم اینه که چطور زندگی کنیم . 100 سال به بطالت یا دو روز به خوشی ؟!؟ اونطور که ما دوست داریم نه اونطور که خوشایند دیگرانه !
باید قدر هر چیزی رو دونست . همین شب یلدا که به نظر من برترین و زیباترین زمان توی سال هستش بهترین فرصت هستش که خانواده دور هم باشه و از دور هم بودن لذت ببرید . مگه چقدر همچین فرصت های قشنگی برای خانواده پیش میاد ؟ همیشه فرصت برای ناراحت بودن هست !!! پس از فرصت ها برای شادی و دلخوشی استفاده کنید .
آقایی که خانواده داری این توانایی رو داشته باش که با رفتارت شادی رو هدیه بدی به خانواده و کدوم فرصت از امشب بهتر .
خانمی که ستون خونه هستی انقدر ظرفیت داشته باش که پذیرای هر لحظه ای تو زندگی باشی . الان هم وقت شاد بودن هستش .
امیدوارم قدر لحظه لحظه زندگی رو بدونید . از همه این شب استفاده کنید !!! فرصت مناسبی هستش برای ابراز عشق و ... !!!

يلدا شب عاشقان بيدل است. يلدا شبی ست گيسو فروهشته به دامان. يلدا شب گره زلف يار است:

معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبى خوش است بدين قصه اش دراز كنيد
همیشه شاد باشید .

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

غذا خوردن

غذا خوردن بخش مهمی از زندگی انسانها رو تشکیل می ده . به نظر خیلی ها از جمله خودم یکی از بهترین ساعت زندگی آدم لحظه خوردن غذاست ! آدم وقتی گرسنه باشه نه دین داره نه ایمان نه آبرو و ... اما وقتی که شکم سیر شد دوباره همه اینها برمی گرده سر جاش !!
چند وقتی هستش که ورزش رو شروع کردم ! و تصمیم گرفتم چند کیلویی چاق کنم ! چون میدونم دوران آموزشی لاغر میشم !!! طفلکی نادر !!!
امروز از اون روزهایی بود که من خیلی کار داشتم . صبح چند تا چک داشتم که باید پول واریز میکردم و از طرفی باید چند تا آژانس املاک هم سر میزدم . عصر بود خسته مفرط رسیدم خونه و اومدم تو اتاقم تا به حساب های خودم برسم .
بعد از چند دقیقه احساس کردم دست هام داره میلرزه و اصلا حالم خوب نیست !!! تو همین حین رضا گفت :
- نادر حالت خوبه ؟
چطور مگه ؟ نه !!!
- چی شده ؟
فقط سرمو گرفتم و چشم های خودمو بستم ! حال خوبی نداشتم . احساس میکردم انرژی فوق العاده زیادی رو دارم از دست میدم !!!
به رضا گفتم نگران نباش ! تا نیم ساعت دیگه حالم بهتر میشه ! احساس کردم بد جوری گرسنه شدم !!!!!!!! برای اولین بار بود که همچین حالتی پیدا میکردم
رفتم آشپز خونه و سریع 2 تا تخم مرغ نیمرو کردم و مشغول خوردن شدم . باورم نمیشد هر چی بیشتر میخوردم لرزش دست هام کمتر میشد (!) و حالم بهتر میشد !!. بعد از یخچال میوه برداشتم و شروع کردم به خوردن . بعد رفتم سراغ شیرینی های شکری شرکت ویتانا که خیلی خوشمزه هستش ! در عرض نیم ساعت فقط خوردم !!!!
برای من خیلی عجیب بود . حدس زدم شاید به خاطر ورزش های من باشه !!!
تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از دوست های خودم که حریف تمرینی من هستش .و حالت خودم رو توضیح دادم .
سلام مصی !!! (مصطفی) . دارم میمیرم .
- خدا نکنه . چی شده .
جریان رو گفتم .
- نادر یه سوال بپرسم ؟
بپرس
- تو غذا خوردن رو دوست داری ؟
فوق العاده زیاد و خیلی هم لذت میبرم !!!
- چقدر تو روز معمولی میخوری ؟
معمولی ولی کمی بیشتر !!!!!!!!
- ببینم تو داری چاق میکنی ؟
از کجا فهمیدی ؟
- چقدر میخواهی چاق کنی ؟
تا 5 کیلو خوبه !!!
- نادر تو سنگین ورزش میکنی و از طرفی قصد افزایش وزن داری سه وعده نمیتونه به بدنت جواب بده !!!!!!!!!!!!!!!
و شروع کرد نیم ساعت در مورد سوخت وساز بدن و رابطه اون با ورزش و مواد پروتئینی و ... صحبت کردن !!
حالا چی کار کنم ؟
- حداقل باید 5 وعده بخوری !!!!
و شروع کرد یه بند که باید چی بخورم و چه جوری بخورم و کی بخورم حرف زدن.

بعد از اینکه مکالمه تموم شد رفتم تو فکر و اینکه حالا اصلا من اومدم خیلی شیک تعداد وعده غذایی خودمم هم زیاد کردم ولی دوران آموزشی رو چی کار کنم !
عجب گیری کردم من ! فکر کنم اگه شبی نصفه شبی گرسنه بشم باید چی کار کنم ؟!!!!!!!!!!!!

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

شرارتهای کودکانه



میگن شرارت اکتسابیه ! اما من عقیده دارم هم اکتسابیه و هم ذاتی هم ارثی ! خودم دلایل زیادی دارم براش و به عینه برام ثابت شده .
دوران کودکی فقط آتیش میسوزوندم !!! جوری که هنوز که هنوز هستش توی جمع های فامیلی و دوستانه حرف من به میون میاد !
همیشه دوست داشتم مسائل مختلف رو بشناسم . ببینم . لمس کنم . حالا چرا میگن من آتیش میسوزوندم دلیل داره :
عجیبه ولی من هر جایی که میرم مخصوصا برای اولین بار و یا اینکه می خوام کاری برای بار اول انجام بدم ماجراهایی پیش میاد که من فکر میکنم تو بچگی هم همین قضیه صدق میکرده !! البته خودم قبول دارم که کمی ذاتم خرابه و شرارت دارم !!!!!!!!!!!!

- وقتی بچه بودم از دیوار راست بالا میرفتم !!! به قول مامان نمیشد تو رو تنها گذاشت !!! یکی از دسته گلهایی که هنوز هم بعد از 17-18 سال یادم مونده و هنوز هم وقتی توی خلوت بهش فکر میکنم غش غش می خندم , ماجرای برداشتن ریش تراش عمو از تو ساکش و زدن به صورت خودم بود !!! عمو اینا اومده بودن خونه ما و من برای اولین بار دیدم که عمو با ریش تراش داره صورتشو میزنه !!! برای من خیلی جالب بود ! برای همین منتظر فرصتی بودم که هیچ کس نباشه و من برم سر وقت این ریش تراش !!!
هیچ کس خونه نبود بعدازظهر ! بیچاره رضا بچه ساکتی بود و هر ماجرایی براش پیش میومد به خاطر من بود !!! با رضا رفتتیم سر وقت ساک عمو و من ریش تراش رو برداشتم زدم به برق و به رضا گفتم بیا بمال رو صورتت !!!!!
ولی رضا گفت نمیخوام !!! بعد خودم شروع کردم خیلی شیک استفاده کردن از این وسیله که فکر کنم 5 سالم بود !!!! تو همین حین همه اومدن خونه و منو در حال استفاده از ریش تراش دیدن !!!!!!!!

- یک بار رفتم سر وقت کمدی که تلوزیون روی اون بود . همین که رفتم کمد و گرفتم !!! کمد نمیدونم چی شد که برگشت روی من و تلوزیون افتاد زمین و میز هم روی من !!!! شانس آوردم که تلوزیون روی سرم نیفتاد!!! تلوزیون خورد خورد شد ! من همینطوری یکساعت زیر کمد بودم و تکون نمیخوردم !!!!!!!!!!!!!

- یک بار که عمه اینا اومدن خونه ما ! من رفتم دیدم که در نیسان آبی رنگ شوهر عمه بازه !!! ماشین توی خیابونی بود که کمی سرازیزی داشت . من رفتم دستی ماشین رو آزاد کردم و نیسان رو به سمت سرازیری هل دادم و داد زدم ماشین رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان که دارم ینو مینوسیم خودم غش کردم از خنده !!!! بیچاره شوهر عمه !!! یک کیلومتر دوئید تا به ماشین رسید !!!!

برخلاف خیلی از افراد من بیشتر دوران گذشته همراه با احساس اون موقع یادمه . واقعا دوران خیلی زود میگذره .
شاد باشید.













شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

مزاياي خدمت

از وقتي كه خدمت رفتن من قطعي شده !! با خيال راحت مي تونم به طرف مقابلم بگم كه ديگه روي من حساب نكنيد !!!
حالا ماجرا از چه قراره ؟
من فكر نمي كردم كه سرباز شناخته شم !! يواش يواش به فكر كار آينده و اساسي خودم بودم !‌ دو تا كار رو مد نظر داشتم .
اولي كار تو شركت دارو سازي !!!! كه شركتي دولتي بود .
دومي كار توي يك شركت كه نماينده آلماني بود و شركتي خصوصي بود با مزايايي فوق العاده .
جالبي كار كجاست !!
من براي اينكه بتونم توي شركت دارو سازي نفوذ كنم از دوستم كمك گرفتم و خيالم از جهت كار راحت شده بود اونجا .
ولي شركت دومي اومده بودن سراغ من !!! چرا ؟ چونكه به كسي نياز داشتند كه بتونه نيازهاي اونا رو تامين كنه توي مسائل وب !!
منم كه خداي وب و اينترنت و تخصص اصلي من متمركز شده تو همين قضيه . من هم قول همكاري داده بودم به اين شركت و اين بنده خداها منتظر جواب بله من بودن تا به امروز !!

امروز در مغازه بودم كه ديدم يه آقايي اومد بعد از معرفي خودش گفت كه از طرف مدير عامل شركت اومده و فرم استخدام رو آورده !!!!!
منم خيلي شيك عذر خواهي كردم و گفتم تشكر كنيد .و بگيد كه من نمي تونم همكاري كنم چونكه زيرا من
يك سرباز وظيفه شناس هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته مهم نيست مهم اينه كه خدمت رفتن از آدم مرد مي سازه !!!!! اينو مي شه از همسر آقايون متعهل جويا شويد !!!
خلاصه اينكه تونستم بعد از ظهر هاي خودم رو خالي كنم !!
از ته دلم مي گم : آخ جون . حداقل دو تا نصفه روز ميشه يك روز‌!!!! و ميشه برنامه اقتصادي پياده كرد .
شهرستان رفتن من هم براي گفتگو در مورد بيزينس و كار هم قطعي شد . اين هفته وبلاگ من آپ نمي شه تا برگردم .
اميدوارم شاد باشيد و براي خودم هم آرزوي موفقيت مي كنم .

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

امروز

ديشب هوا خيلي سرد بود . خيلي سرد واقعا تا مغز استخونم قنديل بست !!!! واقعا شهر جور عجيبي هستش توي دم دماي صبح . حدود ساعت ده بود كه فاز يك كارم تموم شد .
تا ساعت يك درگير مشتري ها بودم
ساعت دو رسيدم خونه ! آخ چه بوي غذايي پيچيده خونه . دارم زنده مي شم !!! مامان تا منو با اون وضع كه مي رم سر غذا مي بينه يه لبخندمي زنه و مي گه شكمو بيا اينور الان ناهار رو مي كشم !!!
خلاصه يه دل سير مي خورم .
ساعت سه به سمت دانشگاه صنعتي شريف مي رم براي گرفتن كارت آزمون خواهر عزيزم .
خلاصه زمان برگشتن به سمت خونه وايميستم منتظر ماشين . راننده ها بوغ مي زنن ولي من سوار نمي شم . دنبال يه پيكان رديف مي گردم تا طرف به اون رسيده باشه تا مطمئن شم ظبط داره !!! يه پيكان مي رسه و من سوا مي شم ولي ديدم ظبط نداره !!!
كنارم دوتا آقا نشستن و جلو هم يك آقا ديگه كه كمربندشو نبسته !!!!
از وقتي كه مي شينم توي ماشين حس ششمم به من اخطار مي ده . احساس خوبي ندارم . تصادف !!! به نفر جلويي مي گم آقا لطفا كمربند رو ببنديد .
چي !! توام شدي واسه من پليس !!
- با پليس چي كار دارم آقاي محترم . ماشين و جاده . به خاطر خودت مي گم .
خلاصه نميبنده !!!
از توي كيفم آي پادمو درميارم و شروع مي كنم به گوش دادن موسيقي .
هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي وحشتناك ترمز ماشين جلويي مياد !!! و راننده ماشين ما هم پاشو مي كوبه روي ترمز و دود همه جاي بزرگراه رو مي گيره . ولي خوشبختانه هيچ برخوردي صورت نمي گيره . جلوي ماشين ما يه پژو 504 و جلوي اون يه پيكان !! كه مشخص شده كه رانندهپيكان هوس لايي كشيدن كرده بوده .
توي ماشين پژو يه خانم مسن هستش كه معلوم حالش زياد خوب نيست .
خلاصه نفر جلويي زود بعد از اين حادثه كمربند رو مي بنده !!!!!!‌
تا ساعت 7 كارهاي عقب افتاده خودم رو انجام مي دم .
خيلي خسته بودم . اومدم توي اتاق تا كمي استراحت كنم . تلفن اتاقم زنگ مي خوره . كمي با هم صحبت مي كنيم و خدحافظ. .
خلاصه بدجوری دلم گرفته. چون به من چيزی گفت که لايقش نيستم .

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما نه تو خوانی و نه من
پس از پسه پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد , نه تو مانی و نه من ...
ره گزار عمر سیری
در دیاری روشن و تاریک
ره گزار عمر راهی
بر فضایی دور یا نزدیک
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست
صحبت از مهر و محبت چیست
جای آن در قلب ما خالیست
روزی انسان بنده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز می میرد

شب بخير .

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

پروسه

دانشگاه كه بودم هميشه عاشق اين بودم كه با بچه ها دور هم بشينيم و در مورد موضوعي صحبت كنيم !!! كمتر كسي توي دانشگاه من رو تنها مي ديد . بيشتر مواقع دور ميز توي سلف مي نشستيم و خيلي شيك در مورد موضوع هاي مختلف صحبت مي كرديم . هميشه بحث رو شروع مي كرديم و وسط بحث يه چيزي مي خورديم .البته با قانون دنگي دونگي من !!!!
يعني هر كسي بايد فقط بايد از خودش پذيرايي كنه و خودش حساب كنه !!!

خيلي لذت مي برم تا نظر ها و عقايد و ديدگاه هاي ديگران رو در مورد مسئله اي بدونم و براي من خيلي جالب هستش !!
هميشه شروع كننده خودم بودم !!! اوايل بچه ها جرات نمي كردن نظرهاشون رو بگن كه مبادا كسي به عقايد اون بخنده ولي اين قدرت رو داشتم كه جلسه رو طوري جلو ببرم كه همه به نظرهاي ديگري احترام بزاره و نتيجه اي از صحبت هاي خودمون بگيريم و بچه ها اواسط صحبت چنان هيجان زده مي شدن كه دوست داشتن رشته كلام رو به دست بگيرن و صحبت كنن و هميشه دير سر كلاس حاضر مي شديم !

يادم مي اد توي يكي از همين بحث ها كه بوديم يكي از بچه ها برگشت گفت : بايد پروسه ها رو طي كرد تا به هدف نزديك شد !!
بحث اون روز ما هم در مورد اين بود كه چرا انقدر اداره هاي ايران شلوغ هستش و كاري از پيش نمي برن !!!‌
نمي خوام بحث اون روز رو به ميون بيارم ولي مي خوام گير بدم به اين جمله كه به نظر من خيلي مفهوم عميقي داره

نتيجه اي كه خودم گرفتم اين بود كه بايد كار رو به موقع انجام داد . حتي اگه انجام دادن اون كار تو يه برحه از زمان براي انسان نتيجه بخش و راضي كننده نباشه ولي تو دوره هاي بعدي دست رو براي انجام دادن كارهاي ديگه باز مي كنه .
نمونه عيني اون كه براي خودم پيش اومد مساله خدمت رفتن و سربازي من بود.
خيلي طبيعي هستش كه دو سال از بهترين سال هاي عمر خودم رو هدر مي دم سال هايي كه انقدر انرژي و ابتكار دارم كه هر كاري مي تونم انجام بدم . ولي از زماني كه موضوع خدمت رفتن من پيش اومده و مي دونم كه بايد برم خيلي راحت مي تونم به پروسه ها و كارهايي كه بعد از سپري كردن اين دوره دارم فكر كنم .
و اين موضوع رو هم درك كردم كه اگر از اين مساله فراري باشم هميشه درگيرش هستم و انرژي كه مي خوام روي مسائل و كارهاي ديگه خودم صرف كنم نخواهم داشت .
چند روزي هستش كه درگير كارها و مقدمات اعزام خودم هستم . البته كارهاي زيادي هم دارم كه بايد انجام بدم و خودم رو آماده كنم براي رفتن به خدمت .
. امروز درگير بانك و حساب هاي بانكي خودم بودم و كارهاي اون رو انجام دادم .
يه سر هم دكتر رفتم و يه آزمايش هم دادم تا مشكلي از نظر سلامتي نداشته باشم . فقط چند تا آمپول نوشت گفت خدا پشت و پناهت !!! خوش بگذره !!!!‌
بايد كارهاي عقب افتاده اداري مغازه رو هم به نتيجه برسونم .
بايد تكليف چند تا از شركت هاي طرف قرارداد خودم رو هم مشخص كنم .
به احتمال زياد بايد چند روزي هم برم شهرستان
و ...
....
....

نتيجه اخلاقي :
بايد مراحل رو گذروند . شايد جذاب و جالب نباشن ولي به هر حال بايد گذروند .پس حداقل از اون نهايت استفاده رو ببريم چون بالاخره روزي هم فرا مي رسه كه اين پروسه هم تموم ميشه و تنها مساله اي كه براي انسان مي مونه همون تجربه اي هستش كه ميشه تو خيلي از مواقع ديگه استفاده كرد ولي اگر مراحل رو جا بزاريم تنها كسي كه ضرر ميكنه در نهايت خودمون هستشم چونكه ممكن هستش بعد از گذروندن اون پروسه موقعيتي بدست بياريم كه با نگذروندن اون به اون نمي تونيم دست پيدا كنيم .

هميشه شاد