Sunday، November 22، 2009

اولین سالگرد پایان خدمت

امروز روزی بود که من خدمت خودم رو تموم کردم و تسویه حساب کردم با سازمان و کارت پایان خدمت رو گرفتم .
یکسال گذشت و من تو نقطه ای قرار گرفتم که دقیقا پارسال بودم .
تو این یکسال انقدر شرایط عجیب و غریبی برای من به وجود اومد که هیچ وقت تا آخر عمرم فراموش نمی کنم .
پشت من رو خیلی ها خالی کردن . انقدر بد من رو زمین زدند که اگر امید به زندگی نداشتم حتما تا چند وقت دیگه مراسم سالگرد من بود و من زنده یاد بودم .
بعد از خدمت هر کسی که پشت من بود سر جریان کار من پشت من رو خالی کردند و عزیزترین کس من که عسلم باشه به خاطر شرایط بدش حلقه رو از دست من بیرون آورد و حتی نزدیکترین دوست من هم با وقت و موقعیت من بازی کرد و بی مهری مجموعه سازمانی از طرفی و اوضاع و شرایط جامعه از طرف دیگه همه دست به دست هم دادند تا من جوون که تازه خدمتم تموم شده و انرژی و انگیزه برای کار و زندگی داشته باشم فقط شاهد له شدن غرور خودم باشم و نگاه سنگین هر کسی رو تحمل کنم .
و خدا رو چقدر من دوست دارم که همیشه راه زندگی رو به من نشون داده . توکل به خدا کردم و کمر راست کردم و از خدا هم خواستم که انرژی و قوت دو چندان به من بده .
امروز روز بسیار بسیار مهمی برای من هستش که سالگرد اون رو تا آخر عمرم ارج می گذارم تا یاد لطف و محبتی بیفتم که از خداوند به من رسیده تا قبل از سالگرد روز کارت مساله کار کردن من به نحو زیباترین حل بشه . با اینکه الان که این متن رو می نویسم خانم معلم می گه رابطه دوباره جون گرفته رو قطع کنیم ولی همین رابطه کوتاه باعث شد تا من خون دوباره ای تو رگ هام جریان بگیره . و همینجا از خدا می خوام خودش کار ما رو درست کنه تا از این همه دلتنگی عاشقانه دریام . میخوام زندگی مشترک خودم رو آغاز کنم .

محبت های مادرم رو خیلی زیاد درک کردم . تنها کسی که زمزمه دعاهاش درست شدن زندگی من بود مادر بود .
مادرم تاج سرم خیلی دوست دارم . ایشالا همیشه سلامت باشی .

مساله درسم خیلی پیشرفت داشته و خلاصه امروز نادری هستم که پخته شدم .
عاشق ترم .
فهمیده ترم
بزرگتر شدم

زندگی رو باید فهمید و ساخت با تلاش و محبت .
همیشه شاد باشید

Saturday، November 21، 2009

من عاشقتم

Sunday، October 18، 2009

روز بعد از گلابدره

می نویسم پر از عشقم . سیمای من وجودم پر از تو هستش .

Friday، September 25، 2009

فروختن ماشین

تصمیم گرفتم تا به صورت منظم تر وبلاگم رو آپ کنم .
امروز ماشینم رو فروختم . کمی قیمت پائین تر از بازار دادم . ولی به هر حال فروختم .
نمیدونم چی بگم . چه حسی دارم ولی اینو مینویسم که یکی بهترش رو می خرم . مدل بالاتر حتی شرکت بهتر .
به خودم ایمان دارم . به توانایی های خودم . بالاتر از همه هم به خدای خودم .
خیلی ها گفتن نفروشم فصل فروش دارم ولی اهداف من بلندتر از این مسائل هستش .
میگن نیش یه پشه مانع از تاختن از اسب تازی نمیشه .
قرار بود فردا یبا بچه های شرکت بریم فیروزکوه دریاچه ولشت ولی مثل اینکه قسمت نبود و باید برم دفتر خونه واسه انتقال سند .
مبارک صاحب جدیدش باشه واقعا از ماشینم راضی بود . فوق العاده بود .
جمعه . سوم مهر 88

Friday، May 15، 2009

من : نادرم

انقدر زیبا گذشت زمان و کسب کردن تجربه رو حس می کنم که منتظر فردا و فرداها هستم تا ببینم چی قراره تو زندگیم اتفاق بیفته .
همیشه تو زندگی خودم سعی کردم رو پای خودم وایسم . حتی تو بیشتر مسائل به کسی تکیه نمی کنم . اگر از کسی کمک بخوام بیشتر به نفع طرف مقابلم بوده تا من . برای همین همیشه نسبت به هم سن و سال های خودم احساس بزرگی می کنم . این مساله تو دوران خدمت برای من کاملا اثبات شد که نسبت به بعضی مسائل زندگی خیلی خیلی با فهم تر و با شعور تر از کسانی هستم که ادعا می کنن همه چیز رو می دونن . هیچ وقت هم باب رقابت رو باز نکردم ولی کار خودم رو به نحو احسن انجام دادم . اما به خیلی از مسائل ضعف و کاستی های خودم هم پی بردم .
با خودم صادق هستم و روراست . همیشه تلاش می کنم تا ضعف ها و کاستی های خودم رو حل کنم .
اما از وقتی که خدمتم تموم شد و به شکل خیلی خیلی بدی تمام چیدمان عناصر زندگی من و اطرافیان و دوستان و ... به هم خورد و غیر از مسیری که خودم برای زندگی خودم ایجاد کرده بودم مسیرهای زیاید هم پیش روی من قرار گرفت .
روزهای سپری شده رو هرگز فراموش نمی کنم .
ولی من اهل شکست نبودم . بلند شدم و کمر راست کردم و تصمیم قاطعانه تری گرفتم تا با هر مشکلی تو زندگی خودم مقابله کنم . حتی بهتر از قبل و قدرتمند تر از قبل .
زندگی فوق العاده بی رحم هستش و هر کسی تو برهه ای اززندگیش به این موضوع پی می بره .
ارتباطات من بعد از خدمت خیلی زیاد شده . واقعا وارد میدون جنک جامعه به معنای واقعی شدم .
مملکت ما هم واقعا گل و بلبل هستش . من که ادعام می شد زرنگ هستم چنان سرم رو کلاه می زارن که تازه بعد از دو رو می فهمم !!!
با تمام این مباحث میگم که یواش یواش راه پیشرفت و راه بزرگ شدن و راه قدرتمند شدن رو دارم یاد می گیرم . و چقدر قشنگ تجربیات قبلی من به کمک من میاد تو این دایره زندگی تا از کسی که 5 سال تو یه مکان و یه جایگاه سازمانی ثابت مونده بالاتر برم .
چقدر قشنگ باعث شده تا اجازه ندم تا کسی به بهونه های مختلف سر کیسم کنه و
چقدر زیبا یاد گرفتم تا بتونم وارد مباحثه بشم .
چقدر شهامت من زیادتر شده . انقدر که دیگه برای من مهم نیست جلسه فردا چه کسی هستش . چون به کار خودم ایمان دارم .
یاد گرفتم برنامه ریزی کنم تا تفریح کنم .
یاد گرفتم صبورتر باشم و امیدوار .
و چقدر اطرافیان به من حسادت می کنن .
چقدر تو محیط کار حسادت می کنن و تو روز 10 بار می خوان زیر آب بزنن !!!! البته کور خوندن
چقدر از اقوام دوست دارن که من پیشرفت نکنم و چشماشون درمیاد من رو می بینن
چقدر احساس خوبی دارم . احساس بالندگی می کنم . با تمام کاستی های خودم . نداشته های خودم ولی احساس بزرگی می کنم چون
من : نادرم .

Wednesday، May 13، 2009

به روز شدم !

سلام به خستگی خودم . الان ساعت یازده و نیم هستش . 15 دقیقه پیش رسیدم خونه . خسته خسته خسته
شامم رو آوردم تو اتاقم بخورم . حتی رضا هم نیست کمی اذیتش کنم . اینم از آهنگ های جدید بنیامین .
حتما بخرید آلبومش رو .
بعد از چند وقت کار فوق العاده فوق العاده سنگین شرکت اومدیم استراحت اجباری!!!!
از فردا کمی به کارهای عقب افتادم میرسم .
فعلا خواب .

Thursday، April 09، 2009

مادر بزرگ


امروز خیلی حالم گرفته هستش . مجلس ختم مادربزرگ نزدیک ترین دوستم محمود بود .
همش یاد مادربزرگ خودم می افتادم که اواخر سال گذشته قبل از اینکه خدمتم تموم بشه فوت کرد .
عاشق مادر بزرگم بودم .


چقدر دنیا زود تموم میشه . چقدر ما آدما حقیریم به خدا . دلم حسابی گرفته . صبح میمیرم و قبل از اذان ظهر زیر خروارها خاک هستیم ولی باز هم ....
فکر می کنیم مرگ سراغ ما نمیاد ، در حالی که اینطور نیست .


مادر بزرگ محمود چند ماهی بود که سرطان روده گرفته بود و دکترها قطع امید کرده بودن از مداوای اون .
یه نصیحت می خوام کنم واسه اونایی که هنوز مادر بزرگ یا پدربزرگشون تو قید حیات هستش :


نور زندگی هستن. برکت زندگی هستن . قدرشون رو بدونید . بد رفتاری نکنید . بدونید چه مرد باشید چه زن ، مادر و پدرتون از دامن همین مادربزرگ بزرگ شده و از زحمت های پدربزرگ مشکلات زندگی رو گذرونیده .
کافی به دست های چروک شده همین پیر مرد و پیر زن نگاه کنید و یادتون بندازید که شاید یه روزی برسه که دیگه خیلی خیلی دیر شده باشه واسه اینکه یه بوسه کوچیک رو دستاش بزنید و بشینید پای خاطرات اونا .
از خدا می خوام تا وقتی که زنده هستن رو پای خودشون باشن و محتاج حتی فرزندان خودشون هم نشن ولی اگر کمک خواستن دریغ نکنید .


من تا امروز باور کنید فوت مامان بزرگم رو باور نمی کردم ولی امروز بعد گذشت 5 ماه بغضم ترکید .انقدر گریه کردم که انگار امروز مامان بزرگم فوت کرده بود .
تنها نوه مامان بزرگ بودم که خیلی خیلی بهش نزدیک بودم . قول داده بود توی عروسی من حسابی خوش بگذرونه ولی .....
روح رفتگان همه شاد . قدر زندگی و اطرافیانتون رو بدونید و فراموش نکنید یه عمر خیلی کوتاهه .

بپرسیم حال هم تا زنده هستیم

ز خودخواهی و غفلت ما بس توانا هستیم

به ناگه بانگ آید رفت فلانی ... ای وای...

کنیم شیون زاری , چو ما مرده پرستیم ........

بگیرید دست هم در این آشفته بازار

ای شما که یار کسان بی کسانید

محبت رفته و الفت گریزان است

در این کهنه سرا کو غمستانی؟

همیشه شاد و تندرست باشید .


Tuesday، April 07، 2009

حج

حج :این روزها بازار حج و حاجی شدن حسابی داغه !
خانواده پدریم و مادریم ترک هستن ! بدبختانه ژنتیک ما هم با ترک ها قاطی شده . خانواده پدری دیگه خیلی خیلی خیلی ترک هستن و در عین داشتن عقاید سنتی ! میخوان کارهای مدرن می خوان کنن !!!!


همین ترک بودن از فامیل ها و رفتارهای عجیب اون ها پارادوکس فجیعی در فامیل ایجاد کرده , که باعث شده تا من فامیل ها رو شرقی و غربی کنم از قدیم . فایمل های مادری همیشه مورد علاقه من بودن و فامیل های پدری خار چشم من ! و صد البته من خاری تو چشم همشون !


بابای بدبختم هر کاری کرد من رو بتونه با فک و فامیلش خوب کنه نتونست و این قضیه همچنان ادامه داره ...



یکی از این آدمهایی هم که میخواد لقب حاجی رو یدک بکشه عموی من هستش که میخوام سر به تنش نباشه ! البته به همراه زن عمو .


واقعا عجبا داره . هیچ کدوم از کارهاش تو ایران درست نیست و وقتی خبر رفتنش منتشر شد همگی اقوام دهنشون از تعجب بازمونده بود .


اگه یادتون نرفته باشه قدیما , یه هفشده سال پیش , رسم بود که همه به هم میگفتن حاجی یا حاج خانم !


اما کافی بود این حرف رو به کسی بزنی تا سر فحش خوار – مادر رو بکشه بهت و بگه : حاجی ننته ! حاجی باباته و ...


کم کم این رسم هم کنار گذاشته شد و به فراموشی سپرده شد و دیگه مردم تو صحبت های روزمره برای خطاب کردن هم از کلمه حاجی استفاده نمیکنن و سعی میکنن خیلی با احتیاط این کلمه رو به زبون بیارن .


حالا به نظر من عموی من و زن عمو ! پدر سوخته هستن, دزد هستن , حروم زاده هستن و مال مردم خورن و صدها چیز از این دست ! حالا شاید بپرسین چرا ؟ بازم علت داره :


تو این دوره زمونه وانفسا که مردم یک قرونی رو تو کون گربه میزنن و 60% از مردم کشور زیر خط فقر زندگی میکنن و 30% در مرز بین خط فقر هستن و 5% جزو طبقه متوسط و باقی طبقه مرفه , چطور یک انسان به اصطلاح با خدا و مسلمون میتونه به خودش این حق رو بده که میلیونها تومن پول بی زبونی که ریال به ریالش میتونه به زندگی خیلی از مردم ما رنگ و بویی ببخشه و زندگیشونو زیر و رو کنه رو دو دستی تقدیم مشتی عرب کنه برای اینکه بشه حاجی ؟ اونم پولهایی که حق خودشم نیست ؟


خیلی جالبتر که این عموی من هیچ کدوم از حساب کتاب هاش هنوز تو ایران درست نیست و اگر همه هم ببخشنش و حتی خدا هم ببخشه اون رو من نمیبخشمش . چون ذات کثیفش رو میشناسم . ذات اقوام پدری من کلا خرابه ! از این ترک های آکبند هستند که فقط واسشون یه چیز معنی داره : پول و دیگر هیچ .


تا اینجای کار قبول ! خیلی جالبه که تمام اقوام فامیل هم کلافه شدن از این کار ! چون با یه برنامه ریزی خیلی بد رفتن . بعد از تعطیلات نوروز همه می چسبن به کسب و کار ولی آقا تازه رفتن به مسافرت حج و کل فک و فامیل هم حیران .


انقدر هم بزرگ می کنن یه مساله رو که از همین الان قطار قطار گوسفند میخرن برای قربانی کردن !!!!!!


خلاصه بساطی هستش که بیا و ببین و صد البته خر هم بیار باقالی بار کن !
من فقط می خندم و بازار تیکه های من گرم گرم و خاری هستم تو چشم این فامیل .


فکر کنم اگر من بمیرم اینا شیرینی پخش کنند !!! چون اصلا حرف زور تو پاچم نمیره و انقدر گرگ شدم تو این فامیل که حد نداره و هیچ وقت هم کم نیاوردم واسه همین با من یکی نمیتونن در بیفتن ! تو این فامیل هر کسی پیدا میشه ! از کارگر بگیر تا مهندس و دکتر و کاسب و کارخونه دار و کارمند و بازاری و حتی پست های کلیدی مملکت و ... منم که اصلا تک بعدی نیستم با استفاده از قدرت رابطه تقریبا یه رابطه یکسان با همشون دارم . همین مسائل باعث شد تا من توی هر محفلی یه تجربه کسب کنم و بشم همه فن حریف


حالا از بحث حاجی و حاجیه شدن بگذریم و بگیم : این هم یک رسمه برای خودش , تازه میرسیم به سه قسمت اساسی در سفر حج :- هر کسی که میخواد به حج بره باید خرج و مخارج یکسال خانواده ش رو کنار بذاره و بره به حج ! حالا با توجه به گرونی این دوره زمونه هر حاجی حداقل باید 20میلیون تومن خرج و مخارج زندگی بذاره کنار فقط بعنوان فرمالیته ! بگذریم از خرج و مخارج سفر و ... !


- بدبختانه یا خوشبختانه , تشخیص ش با شما , هر کسی که به بهانه سفر حج میره مکه , موقع برگشتن اونقدر خرید کرده و جنس با خودش میاره که برای انتقال مسافرین هر هوایپما من فکر میکنم 3 – 4 تا تریلی 18 چرخ نیاز باشه !!!!!! معلوم نیست طرف رفته حج یا رفته تجارت ؟!؟


- از همه بدتر و مسخره تر و شرم آور تر اینکه شب میخوابیم و صبح بلند میشیم میبینم بالای کوچه یا سر در منزل حاج خانم یا حاج آقا , پارچه نوشته ای به بزرگی تابلوی سازمان ملل کوبیدن و با خط درشت روش بازگشت فلان حاجی یا حاجیه رو تبیریک گفتن و توی بوق و کرنا کردن که فلانی به حج مشرف شده و از این به بعد حاجی میشه ها !!!! حواستون باشه !

تفسیر کنیم :مسلمون واقعی کسیه که دین و ایمان خودش رو فقط برای خودش و در قلبش نگه داره و هرگز خودنمایی نکنه که همین خودنمایی یکی از بزرگترین گناهان در دین اسلامه و کسی که خودنمایی میکنه مشرک به حساب میاد !

حالا چون اون یکی از پسر عموهای من سالی 10 بار میرن مکه عموی من پیش خودش گفته من نرم نمیشه !!! باید برم !!! نمیشه که من همیشه میهمان باشم !!! با توجه به این اوصاف شما قضاوت کنین !!!!

همه به نیت پاک شدن از گناهانشون به حج میرن ولی بعد از مراسمشون موقع برگشتن دوباره با چنگ و دندون به این دنیا پنچه میکشن و تا دستشون میاد و تا جایی که جا داشته باشن خرید میکنن و بعد از بازگشت هم تلافی تمام خرج و مخارج رو سر مردم بدبخت پیاده میکنن !

بیشتر حاجی ها از طبقه بازاری و کاسب ها هستن مثل این عموی گرام و دقت کنید بعد از برگشت قیمت اجناسشون چطور بالا میره و بجز اون مهمونی هایی که میگیرن و تمام اقوام رو دعوت میکنن , انتظار دارن همه براشون کلی هدیه بیارن و اتفاقن همه هم سنگ تموم میذارن !!!!!! مثل همون گوسفندانی که گفتم !من نمیدونم این مراسم حجه یا پاتختی ؟؟؟؟

حالا خودتون قضاوت کنین که تمام این خر و مخارجی که باید صرف این همه آدم محتاج و نیازمند بشه , چرا باید تبدیل به میلیاردها دلار ارز بشه و بره تو بغل عرب ها و چقدرش هم خرج هیچ و پوچ و مشتی کالای بنجل بشه و برگرده به کشور خودمون ؟؟؟ آیا نفس حج و مسلمونی اینه ؟؟؟؟ بازم به قول حافظ :

گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد , واى اگر از پس امروز بُود فردايى !

همیشه شاد باشید .



Sunday، April 05، 2009

پایان سفر خوش



بازگشت از سفر .
سفر فوق العاده ای بود . جای همه دوستان خالی . دو روز هست که رسیدم ولی به خاطر فرصت کم و خستگی کار نمیتونستم آپ کنم .
خیلی خیلی خوش گذشت .
بعد از تعطیلات نوروز استخر می چسبید پس الان هم خسته ام و هم اینکه انقدر ورجه و ورجه کردیم توی آب که فقط لا لا لا لا لا




در ضمن :
بازم سو استفاده . من چند روز نبودم به اسم من کامنت میزارن !!! من در هیچ وبلاگ دیگه کامنت نمیزارم .
من نیستما . من نیستم . گفته باشم .


Thursday، March 26، 2009

پراکنده های عید دو !


کمی +18!!!!! جاتون خالی ! کلی خندیدم و کلی هم بریزو بپاش کردم و حتی یک استکان رو هم شکوندم !!!!!
از دستم افتادم فکر نکنید از عمد شکوندم . کلی هم خجالت کشیدم .
خونه خاله اینا دعوت بودیم و جمع همه خاله ها جمع بود!!!
این چند روزه خوابم کمتر از 3 و یا 4 ساعت هستش و کلا خسته ! چسبیدم به کار !!!
الان هم که این مطلب رو می نویسم ساعت 12 گذشته ! و فردا صبح زود باید برم بیرون تا این کارگرها گند بالا نیارن !
فکر کنم بازم کمتر از 5 ساعت خواب دارم !
تو این فصل بهار آدم حالی به حالی میشه و یا خوابش میاد و یا حشریه ! من که خوابم کمه پس طبیعتا!!!!!!!!
نمیدونم چه سری نهفته تو این بهار که آدمیزاد دائم این دو حس بهش دست میده و این تعطیلات هم که حسابی آدمو گشاد میکنه و خاطرات خوش گذشته آدم تداعی میکنه !!! باید متاهل ها از ثانیه ثانیه این لحظه های عید استفاده کنن !
امروز پسر خالم همش از دختر حرف می زد و خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که داره ازدواج می کنه وگرنه ترتیپ من رو می داد تو خونشون ! من پسر خالم عاشق سینه بزرگ دختره !!!!!!!!
اصلا میدونید چیه ؟ حرفم با کسایی که سینه بزرگ دوست دارن !!!! :
خاک بر سر همتون ! بی سلیقه ها ! آلان مُد کوچیکه ! جوادا ! الان سینه کوچیک مده و رو بورسه ! همه میرن کلی پول خرج میکنن و Liposucktion میکنن سینه هاشون کوچیک بشه بعد شما اُمُل ها هنوز عاشق سینه های بزرگ و مشک دوغی و سکینه سه پستونی هستین ؟!!!
بگذریم . برنامه سفر من مشخص شد . فردا میریم و تا 4 - 5 روز نیستم .
میخوام برم کمی آب و هوا عوض کنم . بعد از خدمت و انقدر فشار کاری و روحی و روانی و ...
نیاز دارم به چند روز مسافرت . سعی می کنم حسابی خوش بگذرونم .
و اما فراموش نکینید ای دوستان :
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد:زمان،کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش،امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رویاها،موفقیت و شانس. سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق،اعتماد به نفس و دوستان
همیشه شاد

Tuesday، March 24، 2009

عروسی خوبان


به بهانه مراسم عروسی یکی از بهترین دوستانم در خدمت سربازی :
نمردیم و توی عید یکی مراسم عقد و ازدواج گرفت ! اینم از اون کارهاست ! بعضی ها دوست دارن کارهای عجیب و غریبی با ایام نوروز و بهار انجام بدن !
مثلا من زن و شوهر هایی رو میشناسم که قبل از حامله شدن کلی محاسبات نجومی انجام میدن ! و روزی رو که با هم آدم و هوا بازی می کنن یا به عبارتی سانفرانسیسکو میرن به قصد حامله شدن رو طوری تنظیم میکنن تا بچشون روز اول فروردین و یا حداقل توی عید متولد بشه و اعتقاد دارن شگون داره !
هر چند که هیچ زمان نمیشه تولد بچه رو پیش بینی کرد و همیشه یا دیر میشه یا زود و حتی گاهی تا دو – سه هفته پس و پیش میشه اما خیلی ها اینکارها رو انجام میدن حالا اینم از اون ترک بازی ها بود که دوستم آرش !!! تصمیم گرفته بود توی عید مراسم عروسی خودش رو برگزار کنه و امشب رو هم انتخاب کرده بودن.
آرش شمالی دوست داشتنی !!!! زیاد به شکمتون تاید نمالین ! باقی دوستهام تهرانی هستن و این دیگه آخریش بود و کس دیگه ای رو نمیشناسم مگر اینکه بگردم ببینم کی از قلم افتاده ! حالا هم آقایون و خانمها , لاتها ,بزرگان و کوچیکان میخواهیم بریم سواحل شمالی ایران .
بعد از آموزشی تقسیم شدیم یگان ! کار سازمانی و یکی از مدیریت هایی که واقعا کار بسیار زیادی داشت و به قول معاون طرح و برنامه که همیشه می گفت شما عوض 4 تا کارمند زحمت می کشید و بارها و بارها تشویق شدیم !!!! چه افتخاری !!!
بعد از مدتی چند وقت بوده که زمزمه هایی مبنی بر اومدن کسی با مقطع تحصیلی فوق شنیده میشد ! بعد از اومدن در مدیریت عجب حکایت ها داشتیم با آرش شمالی که به وقتش مینویسم .
شمالی و کاملا ساده ! البته من تصمیم گرفته بودم تا خدمتم تموم بشه گرگش کنم تا بتونه توی تهران زندگی کنه و کسی ترتیبش رو نده !
من زیاد با شمالی ها همزیستی نداشتم ولی خیلی چیزا فهمیدم ازشون !!!!
این شمالی ها " اسم نمیبرم گیلکی یا مازندرانی تا دعوا نشه " آدم های خیلی بامزه ای هستن ! اکثرا هم از اون عرق خور های تیر هستن و اون بالایی ها هم که اهل منقل توشون زیاد به چشم میخوره . اما بجز اینها آخر خالی بند هستن و جون میدن فقط برای قمار بازی و خیلی ادعاشون میشه ! البته خدا رو شکر آرش ما جوون پاک و معصوم که اهل هیچ برنامه ای نبود و واقعا پسر خیلی خیلی خوبی بود . ولی به طور کل نوشتم ختم کلام :
فقط بدرد پوز زنی و رو کم کنی میخورن و بس اما در کل مردمان مهمون نواز و مهربونی هستن که صد البته توشون پدر سوخته هم پیدا میشه ! چند بار رفیتم خونه آرش برای درس خوندن که خیلی از فرهنگ ها رو یاد گرفتم و از صحبت های آرش خیلی چیزا فهمیدم :
مثلا غذا درست کردن شمالیها واقعا مکافاته و آدم کفاره پس میده و خیلی پر زحمته !
بیخود نیست زنهاشون اینقدر زود پیر و شکسته میشن و اکثرا هم آرتروز و ورم مفاصل و درد کمر و پوکی استخون رو دارن ! برای هر چیزی که درست میکنن از ابزارهای روز استفاده نمیشه و همه اکثرا دستی و به روش خیلی ابتدایی هستن :
- ماست سرسم میخواستن درست کنن که یک نوع سبزی خیلی معطر هست که بجای اسفناج میریزن و عالیه طعمش . برای همون درست کردنش نزدیک نیم کیلو سبزی رو باید روی یک تخته چوبی با سنک سابید تا له بشه !!! بعد هم سیر رو به همون ترتیب توی ماست میریزن مترادف برانی اسفناج میشه !
- میرزا قاسمی !! بخوان درست کنن اول کلی طول میکشه منقل روشن کنن و بعد هم کباب !! و بعد زیر آب سرد پوست بادمجونها رو می کنن و بعد روی تخته ساطوری می کنن تازه بادمجونش آماده بشه !!!! پختن بماند ! از همین بادمجون یک نوع ترشی هم درست می کنن به اسم نازخاتون که اونم خیلی خوشمزه اس !!!!!!
- کوکو اشبل ماهی " کوکو سبزی با تخم های ماهی " و ماهی دودوی هم که جزء جدا نشدنی سفره اینهاست .
- یک نوع غذای دیگه هم بود که الان اسمشو یادم نیست که کدو رو حلقه حلقه کرده بودن و تو روغن زیاد سرخ شده بود و بعد توش تخم مرغ میندازن ! همیشه برای اذیت کردن آرش بازار جوکهای من تو سازمان داغ بود :
یه روز یکی از دوستهای رشتیه میاد و میگه چرا ازدواج نمیکنی ؟ میگه شاید خوشم نیاد ! میگه تو شب بیا خونه ما از سوراخ در من و زنمو ببین اگه خوشت اومد زن بگیر . مرده میاد و میبینه و خر کیف میشه و میره زن میگیره و با هم میرن ماه عسل و بر میگردن ! دوستهای زنه ازش سوال میکنن چطور بود ؟ زنه میگه خیلی خوب و متنوع بود ! هر شب شوهرم یکی رو میاورد تا باهاش باشم و خودش میرفت از سوراخ در نگاه میکرد !!!!
- رشتیه میاد خونه و میبینه زنش لخت رو تخت افتاده ! میگه زن این چه وضعیه ؟ زنه میگه هوا گرم بود دیگه ! مرده میگه خوب حالا که گرمه برو یه لیوان آب بیار بخوریم ! زنه آب رو میاره و مرده میخوره و میگه : سلام بر حسین ! یهو یه مرده از زیر تخت میاد بیرون و میگه سلام از ماست اکبر آقا !!!!!
- رشتیه به زنش میگه : آئوووو ! تازه فهمیدم این ترکها چقدر خرن ! زنش میگه چرا ؟ میگه خوب معلومه دیگه ! خودشون زن دارن میان ترتیب زنهای ما رو میدن !!!!
- شب عروسی رشتیه بود و آخر شب رشتیه رو میفرستن حجله ! بعد از یکی دو ساعت میرن میبینن هنوز رشتیه بیرون از اتاقه ! میگن چرا نمیری تو ؟ میگه آئوووو خوب نمیشه دیگه ! میگن چرا ؟ میگه خانم رو فرستادم تو بعد خودم داشتم میرفتم عباس آقا رو دیدم بهش بفرما زدم رفته تو هنوز بیرون نیامده !
- زن رشتیه به شوهرش میگه : مرد !!!! همه مردهای محل یه کشور اروپایی رفتن تو هم یه گوری برو دیگه ! مرده هم میگه باشه من میرم 2 هفته زیر تخت خواب هر کی پرسید بگو شوهرم رفته اروپا ! مرده میره زیر تخت و از فردا زنه هر شب یه مردی رو میآورده خونش تا آخر رشتیه غیرتی میشه و داد میزنه : حیف که اروپا هستم صبر کن برگردم !!!!!!
- به زن رشتیه میگن موقع سکس با شوهرت حرف هم میزنی ؟ میگه آره ! اگه تلفن بزنه حرف میزنم !
- به یه رشتیه میگن ماشین مدل بالا بهتره یا دختر خوشگل ؟ میگه دختر خوشگل بهتره ! چون ماشین خراب بشه کلی خرج داره ولی زن که خراب بشه کلی در آمد داره !!!!
خلاصه انقدر حرف زدم تا بگم آقا آرش ما که امشب شب عروسیش هستش همیشه خوشبخت باشه و امیدوارم که زندگی شیرینی داشته باشه و هر لحظه از زندگی مشترک لذت ببره و قدر زندگی رو بدونه .
همیشه شاد باشید .

Monday، March 23، 2009

پراکنده های عید !


پراکنده های عید
تا حالا یادم نمیاد ایام عید رفته باشم مسافرت !!! همیشه در مغازه بودم و خانواده رفتن مسافرت .
امروز بابا گفت شاید به خاطر کاری که واسش پیش اومده نتونه بره مسافرت و این عید شاید من برم !!! البته من مسافرت کردن رو خیلی دوست دارم مخصوصا تو ایامی که همه میرن مثل عید .


تا چند روز آینده برنامه مشخص میشه .


تو زندگی آینده خودم حتما هفته اول عید رو به هزار و یک دلیل میرم مسافرت!
همیشه از دید و بازدیدهای عید متنفر بودم !!! طرف سالی یک بار احوالت رو نمی پرسه و ایام عید برای جبران کمبود ویتامین های بدنشون میریزن خونه و تا آخر وقت میخورن !!!!!
اقوام پدری که ژن های ترکی فوق العاده فعال هستش و توی زندگی خودم هیچ وقت احساس راحتی نکردم !!! زمانی که پا میزارن خونه برای عید دیدنی خیلی حرص می خورم ! و از اونجایی که آدم فوق العاده پر رو رویی هستم خیلی محترمانه ! سعی می کنم زمان موندنشون رو کم کنم !!!
از طرفی اقوام مادری خیلی خیلی عالی هستن و به جای پول کمی هم به مسائل جانبی زندگی ارزش قائل هستن و از مصاحبت با اون فوق العاده لذت می برم !
دختر خاله ای دارم که به خاطر راحتی میگم بهش وجی !و شوهرش به نام مسعود !
فوق العاده زندگی شیک و دلپذیری دارن !
راستش همیشه به این خانواده حسودیم میشه ! تو مشکلات خیلی زیادی با هم ازدواج کردن ! حتی یادم میاد عروسی بسیار ساده ای برگزار کردن و الان 14 سال هست که با هم هستن .
وقتی امروز تماس گرفتن که میان بقدری خوشحال شدم که حد نداشت !
زمانی که اومدن کمی بعد یکی دیگه از دختر خاله هام به همراه شوهرش اومد که بیشتر از 5 سال نیست که با هم ازدواج کردن و در شرف طلاق هستن !!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی اومدن به وجی گفتم تقابل 2 دختر خاله جالبه ها!!!
- آره نادر !تقابل شوهرامون جالبتره !!!!
زمانی که اومدن بیشتر به کیفیت زندگی این دو دختر خالم نگاه می کردم !
وجی خیلی خنده رو و خیلی راحت و عاشق زندگیش و دختر و شوهرش !
ولی اون یکی کلی مشکل و ....
کمی بعد وجی اومد کنارم :
- چی شده ؟
- هیچی وجی ! چرا مسعود کت شلوار نداره !
- نداره !!!!!!!!! گفته بعد از عید میخوا د بخره تا تخفیف بگیره !!! (صدای خنده)
- بهش میاد وجی تیپ اسپورت !!!
- آره راست میگی !!! خوبه نمیره !!!
- منم از خنده ریسه رفتم
مسعود که حرف وجی رو شنیده بود :
- وجی غیبت نکن عزیزم !!! من تیپ اسپورت میزنم .
- گفتم : وجی خانواده خوشبختی داری ! قدرش رو بدون
- نادر واسه خانوادم و حفظ روابط نزدیکم با مسعود وقت گذاشتم . من زندگیم رو دوست دارم
- آرزو می کنم همیشه پاینده باشه خانواده تون .
روز دوم عیدم هم گذشت با کلی مهمون که بهترینش دختر خاله وجی و مسعود بودن با دختر خوشگل و خوردنیشون .
در ضمن امروز روی شکل و شمایل وبلاگم کار کردم و بعد از 2 سال یه خونه تکونی اساسی کردم که به مرور بهترش می کنم .
به دوستای قدیمی خودم ایمیل زدم . قبل از سربازی این وبلاگ من چه برو بیایی داشت ! ولی الان حتی دوستانم فرصت ندارن ایمیل خودشون رو چک کنن . ولی من به همشون این سال نو رو تبریک می گم .
امید وارم امسال سال خیلی خوبی باشه برای همه و همه احساس خوشبختی کنن مثل دختر خاله وجی و مسعود .
همیشه شاد باشید .