شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

همسایه های جدید

سلام .
چقدر دنیای وب عجیب شده !!!
اون اوایل که هنوز وبلاگ نویسای این مرز و بوم ! به تعداد انگشتای دست هم نمی رسید و شاهد جنگ زرگری بینشون بودیم که ادعا میکردن اولین وبلاگ نویس حرفه ای بودن !!! و حق به انصاف هم بودن ! روزی فکر نمیکردم شاهد این نوشته دختر گیس بردیه باشم که عنوان کرده

"چقدر بدم میاد یه پیام می زارن بی ربط برای معرفی وبلاگشون و بعد می رن،حکایت اوناست که زنگ می زنن فوت می!!!!!"
البته شایدم حق داشته و حق به انصاف همین مطلب رو گفته باشه . خودش می دونه و خدای خودش .
من وبلاگ های خیلی زیادی رو مرور میکنم و خیلی هم کم نظر میدم و اگر هم نظر بخوام بدم خیلی مفصل میل می کنم در ضمن کمتر هم پیش میاد که لینک کنم وبلاگ کسی رو تو وبلاگ خودم و همیشه هم کسب اجازه کردم از صاحب وبلاگ اگر بخوام این کار رو کنم .
بعد از 2 سال دور بودن از این فضای مجازی به خاطر خدمت سربازی خودم دور بودم الان فرصت می کنم تا بیام و مطلب بنویسم . ارتباط مادر و جنینی دارم باهاش !! بعضی از روزا که دلم ابری می شه این وبلاگ بیچاره هم ابری می شه و می باره بعضی از روزها که دلم می گیره !! و احتیاج به هم صحبت دارم اما هیچ کس نیست , (مثل همیشه) ناچار با سایتم باید بنالم مثل مطربی که با نوای سازش می ناله و این سایت هم شده یه جوری به قول شیده خلوتگاه دل .

دو وبلاگ جدید رو اضافه کردم بین دوستان خودم .
که نویسندش یه دختر گیس بریدس به نام مرجان . تمامی مطالب وبلاگشو خوندم . خیلی خیلی تند مینویسه و جالب ! عاشق مادرش و تمام مطالبش با پسوند واره منتشر میشه !!!! ماهی واره - گوشواره - کتاب واره !! - خودم واره !!! - همه چیز واره !!! و عکس اول سایتش جالبه .
این مطلب آخریش هم در مورد کتاب مردی که گورش گم شد بود که قاطعانه میگه بده !! من نخوندم ولی شاید بده و بچه گانه نوشته شده !
این کتاب هم تقدیم می کنم به دوستادارن کتاب . میرا نوشته كريستوفر فرانك .
شاید خوشش بیاد . اینم کتاب واره 13 !!

اما بریم سر وقت وبلاگ دوم :
وبلاگ روزمرگی های من !
وبلاگی که نام نویسنده مجهول هستش و مرموز !مثل هیتلر و نازی ها !!!!
به نام روزمره نگار ! حدود 2 هفته هستش که آپ نمی کنه و درگیر زندگی . قشنگ مینویسه و آلمان رو آباد می کنه . شعر گمنامش منو کشته !!! به هر حال خوندن این وبلاگ رو هم توصیه می کنم و برای نویسندش آرزوی سلامتی .

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمی شه

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

میوه ممنوعه ای بنام مرد

دیدید بعضی از دخترها چه کلاس های به قول خودمون چسکی !!! می زارن که تو حتی نمی تونی این جرات رو به خودت بدی که حتی کلمه ای با اون ها صحبت کنی؟

واستون پیش اومده که حتی تو بعضی موارد بشنوید که فلان دختر که تازه ازدواج کرده ولی با شوهرش با اینکه مدت زمان زیادی از ازدواج نمی گذره مشکلات جدی داره ؟

امروز یکی از دوستانم به من زنگ زد و کلی باهام حرف زد در مورد مشکلاتش و زندگی خودش . در مورد خانم خودش که احساس می کرد ازش می ترسه !!! انگار هیولا هستش !!! منم به شوخی گفتم سجاد هتمن هیولا هستش دیگه !!!!

داستان زیر رو می نویسم تا کمی با اوضاع بعضی از دختران جامعه و فرهنگ بزرگ شده اون ها توجه بیشتری داشته باشید .
وقتی چشم باز کردم و دست راست و چپ خودمو تونستم تشخیص بدم , فهمیدم اهل یه خانواده متوسط در جنوب تهران هستم و پدرم چند قطعه زمین داره و کشاورزی میکنه و مادرم هم با دوختن لباس برای در و همسایه کمک خرجیه برای خونه !
وقتی به دبستان پا گذاشتم , یک روز که از مدرسه اومدم خونه دیدم خیلی شلوغه و خاله ها و عمه ها و همه فامیل جمع هستن ! خالم به محض دیدن من دستمو گرفت و برد تا با دختر خاله ها همبازی بشم و مادر رو هم با یکی از عمه ها بردن توی یکی از اتاقها . من اما کنجکاو شدم و یواشکی از جمع کودکانه فرار کردم و رفتم ببینم چرا مادرو بردن تو اتاق ؟ در بسته بود و از پشت در صدای جیغها و ناله هاش می اومد و دلهره به دلم می ریخت . چند دقیقه بعد از شنیدن صدای پای اطرافیان رفتم و یه گوشه قایم شدم .همه زنهای فامیل بودند و بعد از چند دقیقه صدای ناله ها قطع شد و صدای گریه بچه ای بلند شد و پشت سر اون هم صدای صلوات و خنده اطرافیان ....

فردا خالم دستمو گرفت و برد پیش مادرم ! تو بغلش یه بچه کوچولو بود و پدرم هم کنارش و هر دو خندان ! بهم گفتن این برادرته !
نمیدونستم چطور برادر دار شدم ! برای همین پرسیدم این داداش کوچولو از کجا پیش ما اومده ؟
مادرم یه نگاه به پدرم انداخت و گفت خدا از آسمون برای ما فرستاده !
یکم فکر کردم و گفتم همون روزی که همه اینجا بودن و شما ناله می کردین ؟
پدرم عصبانی شد و اومد طرفم و کشیده محکمی زد توی صورتم و گفت این فضولی ها به تو نیومده برو گمشو بیرون .....
- هیچ وقت دلیل این کشیده رو نفهمیدم فقط از اون روز به بعد فهمیدم حضور این برادر کوچولو باعث کتک خوردن من شد و بعد هم فراموش شدن کامل من !
ناخودآگاه ازش متنفر شدم .. این اولین اتفاقی بود که باعث شد من از پسرها بدم بیاد ..
اون زمان همه همبازی های من بچه های همسایه بودن و گاه گاهی هم که با مادرم می رفتیم سر زمینها تا به پدرم سر بزنیم با بچه های زمیندارها که تقریبا هم سن و سال من بودن همبازی می شدم که متاسفانه اونها هم همه پسر بودن ! 9 سالم بود که دومین کتک رو از پدرم خوردم :
- اون روز داشتم با چند تا از پسرهای 10 - 15 ساله قایم موشک بازی می کردم و چشم گذاشته بودم که یهو حس کردم دنیا رو سرم خراب شد !
پدرم چنان مشتی توی کمرم کوبید که نفسم بند اومد بعد هم جلوی همه پسرها موهامو چنگ زد و کشون کشون با خودش برد و همون طوری داد میزد : دختره گیس بریده اگه یه باره دیگه ببینم داری با پسرها بازی می کنی آتیشت میزنم !!!!!
" اون روز از نگاه اون پسرها فهمیدم که اونها هم مثل من , دلیل اینکه یک دختر 9 ساله نباید با تعدادی پسر 10 - 15 ساله بازی کنه رو نفهمیدن !!!!!
وقتی به خونه هم رسیدیم پدر و مادرم هر دو افتادن به جونم و به قصد کشت کتکم زدن که اگه همسایه ها نرسیده بودن مرده بودم !توی اون 3 روزی که بخاطر این کتکها در بیمارستان بستری بودم هر چقدر که فکر کردم , دلیل بی حیا شدن و آبروریزی کردنم رو نفهمیدم .
تا 12 سالگی بخاطر این سخت گیری ها هنوز نمی فهمیدم که فرق بین یک پسر و یک دختر در چیه ؟!
اون کتک باعث شد بیشتر از قبل از هر چی مرد و پسره متنفر بشم !!!!
وقتی 16 ساله بودم قیمت زمینهای بابا به خاطر کشیدن اتوبان بهشت زهرا سر سام آور بالا رفت و زمینهایی که صد هزار تومن هم ارزش نداشت حالا شده بود چند میلیون تومن ! با فروش اونها پدرم یک روز رفت و پرسون پرسون سراغ مجله های پولداران تهرانی رو گرفت و چند روز بعد خانه ای بزرگ و یک سوپر مارکت در همون منطقه خرید و به اونجا اسباب کشی کردیم !
ما که تا دیروز با شلیته و کلاه عرق چین و دامنهای چین دار و گل منگلی زندگی می کردیم یهو تبدیل شده بودیم به یه خانواده ثروتمند شهرک غرب نشین که مجبور بودیم خودمونو با اونها هماهنگ کنیم . - روز اولی که به اونجا اسباب کشی کردیم پدرم توی تراس ایستاد و چند دقیقه ای به پسرهای جوون اون محل که با موتور و ماشینهای آخرین مدل در کنار دخترها مشغول تفریح بودن نگاه کرد و بعد با غضب به من نگاه کرد و گفت :
یکمرتبه .. فقط یک مرتبه ببینم با یکی از این پسرها حتی حرف زدی , سرت رو میبرم و توی همین باغچه چالت میکنم !!!!
این فتوای شرعی پدر , درس دیگه ای یادم داد که باور کنم همه مردها و پسرهای افعی هایی هستن که هیچ دختری حق نداره بهشون نگاه کنه !
به همین دلیل من که مدتها بود به اجبار مادرم مدرسه رو ول کرده بودم دیگه حتی در هفته ده دقیقه هم بیرون نمیرفتم از خونه تا مبادا چشمم به این مارهای خوش خط و خال بیفته !
دو سال از حضورمون در شهرک می گذشت و در این مدت از نوع رفتارها و نگاههای گاه و بیگاه پسرها در محله و یا محل کار پدرم فهمیده بودم که دختر زیبایی هستم اما هیچ وقت تصور نمی کردم که روزی طرف توجه یک پسر واقع بشم !
تا اون روز که برای خرید نون رفته بودم و یکی از همون پسرها جلوم سبز شد ! پسری که باهاش دورادور آشنا بودم و پدرش رستورانی کنار سوپر مارکت پدرم داشت و پدر و مادرم می گفتن پسر نجیب و تحصیلکرده ای هست و با جوونهای قرتی این دوره زمونه فرق داره !
وقتی جلوم ایستاد از ترس یا خجالت بود , نمی دونم , نونها از دستم به زمین ریخت و اون پسر مشغول جمع کردن نانها شد و برام تا دم در خونه آوردشون و داد دستم و رفت ! وقتی از روی اصول آداب و معاشرت به اون پسر یک دستتون درد نکنه خشک و خالی گفتم , این حرف شد یک گزارش سیاه که مادرم همون شب کف دست پدرم گذاشت و پدرم منو برد توی زیر زمین و با بیل شروع کرد به کتک زدنم اونهم درست در موقعیتی که مادرم پشت سرش بود و داشت تشویقش میکرد و فقط زمانی دست از زدنم برداشت که دستش خسته شده بود .
نتیجه این شد که من 5 روز در بیمارستان و 5 ماه با دست و پای شکسته و بدن باند پیچی شده توی خونه بستری بودم !
- حالا این هم به آموخته هام اضافه شد که حرف زدن با یک پسر حکم سم رو داره ! چند ماه بعد از بهبودم در حالیکه هنوز جای کبودی ها و زخم ها روی سر و صورتم باقی بود رفته بودم برادرم رو از مدرسه بیارم که ماشین آخرین مدلی کنار پام توقف کرد و همون پسر پیاده شد و تعارف کرد که ما رو برسونه منزل ! وقتی دیدمش با تمام بغضی که در سینه داشتم سرش داد کشیدم که : این زخمهایی که میبینی همه اش تقصیر توئه و جمع کردن اون نونها باعثش شده !
اگه نمیخوای این دفعه خانوادم منو دار بزنن دست از سرم بردار .... و با گریه راهمو کشیدم و رفتم خونه ...
یک هفته بعد پدرم گفت مهمان داریم !!
وقتی از لای کرکره اتاقم صورت مهمانها رو که داشتن وارد منزل می شدن با دسته گل و شیرینی , دیدم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و وا رفتم , بین مهمونها همون پسر هم دیده میشد !
مدام با خودم فکر می کردم اگه از اون جریان چیزی بگه چه خاکی به سرم باید بریزم ؟
اما چند دقیقه بعد بود که فهمیدم به خواستگاری من اومدن !
مطمئن بودم که پدرم به اونها جواب رد میده و اجازه نمیده من با هیچ مرد هیولایی ازدواج کنم !
اما برخلاف تصورم بعد از رفتن مهمانها هر دو با صورتی مهربون و خندون اومدن سراغم و شروع کردن به تعریف از اون پسر !
پسری که تا همین دیروز حکم میوه ممنوعه رو برام داشت حالا شده بود میوه حلال .
مگه تا همین دیروز نمیگفتن پسرها و مردها گرگ هستن و من نباید با هیچ مردی رابطه داشته باشم یا حتی حرف بزنم !
حالا چطور از یک پسر تعریف می کنن ؟ یکماه بعد پای سفره عقد نشسته بودم و پشت بندش هم عروسی !
وقتی شب اول رفتیم خونه خودمون به اون پسر که حالا شوهرم شده بود خیلی عادی گفتم : من از تو متنفرم !
اون فقط خندید و گفت : من تحملم زیاده ! تا روزی که تو عاشقم بشی مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم و وقتی که دیگه از من متنفر نبودی زندگیمون رو شروع می کنیم !
اما این زندگی هیچ وقت شروع نشد ! من ازش می ترسیدم ! همیشه بین خودم و اون حریمی بود که بین ما فاصله می انداخت ! چون من یاد گرفته بودم که مرد یعنی افعی ! یعنی هیولا ! بیشتر ازش دور شدم ! اما با اینکه عاشقش بودم اما نمی تونستم به خودم بقبولونم که واقعا باید دوستش داشته باشم ؟
هر چقدر که اون به من مهربونی میکرد و من بیشتر ازش متنفر میشدم و دورتر میشدم ....
تا اینکه اون هم کم کم ازم فاصله گرفت ! اوایل چند روزی نمی اومد خونه ولی بعد با یه دسته گل و هدیه می اومد و میگفت : چیکار کنم , نمی تونم فراموشت کنم ....
اما آخرین بار سه ما ه پیداش نشد و بجای خودش برگه احضاریه دادگاه اومد برای طلاق .......
این سرگذشت یک رویا یا خیالبافی نیست و حقیقت محضه !
اگر زنی یا دختری رو دیدین که در اجتماع ما از مرد متنفره یا نمیتونه با پسری ارتباط برقرار کنه اصلا متوقع نباشید !
هیچ وقت بهش لقب روانی و دیوانه ندین ! فکر نکنین از کون فیل افتاده و پر افاده هست و یا بویی از عاداب و معاشرت نبرده و اُمله !
برین بگردین دنبال ریشه های این ناهنجاری ! لابد شما هم در طول دوران نوجوانی و جوانی خودتون با دخترهایی از این دست برخورد داشتید که در عین حال که شما عاشقش بودین و اون هم تظاره میکرد به دوست داشتن شما اما هیچ قدم مثبتی برای رسیدن به شما و یا دادن آوانس بیشتر برای نزدیکی و صمیمیت بیشتر نشون نداده بود !
مطمئنم که دیدین و می شناسین! دخترانی که با دست پس می زنن و با پا پیش می کشن ! دخترانی که نمی دونن عشق چیه اما دم از عشق میزنن , وقتی میپرسی ازشون که منظورت از عشق چیه ؟ با صراحت تمام در حالیکه منتظری بشنوی که عشق یعنی دوستی و محبت , در پاسخ می شنوی که عشق یعنی خدا .. عشق یعنی حق ..... و این میتونه آب سردی باشه بر شعله جوشان عشقی که از قلب شما زبانه میکشه و سرخوردگی عاطفی براتون پدید بیاره .
ایراد رو از این دختران نگیرید برید سراغ خانواده ها و پدر و مادران .کسانی مثل فمینیسم ها و همجنس بازهای زن و امثال اونها که می بینید سایه مردها رو با آر پی جی می زنن ! برین بگردین دنبال ناهنجاری های زندگی این افراد . مسلمه که هیچ دختری از شکم مادرش ضد مرد بدنیا نمیاد و این شرایط زندگیه که باعث میشه زنی از مرد متنفر بشه و زندگی نرمالی رو تجربه نکنه ! یا تا آخر عمر تنها میمونه و یا با گرایش به هم جنس خودش زندگی پوچ و باطلی رو خواهد داشت بدور از لذتی واقعی که شایسته یک انسان باشه ...
حالا شماهایی که با هزار تا آرزو چنین مشکلاتی رو حتی بعد از ازدواج پیش روی دارید باید انرژی فوق العاده زیادی رو صرف کنید تا به چنین دختری که حالا شده همسر شما مفهوم زندگی و عشق و محبت و ... رو به معنای واقعی یادآور شوید و کمک کنید تا اوضاع بهتر بشه .
شما مردهای خونه به یاد داشته باشید که ستون اصلی خانواده شما هستید و هر رفتار شما باعث شکل گرفتن این جامعه یعنی خانواده میشید . پس قبل از اینکه اطرافیان رو به این حریم مقدس و کاملا خصوصی راه بدهید با خودتون و زندگیتون صادقانه رفتار کنید و صبر و تلاش برای این بنیان ارزشمند به خرج دهید .
روی صحبتم هم با خانم ها هست که فکر می کنم با خوندن این مطلب کمی به رفتار و گذشته خودشون فکر کنند و ....
همیشه شاد باشید

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

ولنتاین

با سلام :امیدوارم همگی خوب باشید .
Valentine را به همه شما تبریک می گم و داستان زیر را تقدیم می کنم به همگی شما عزیزان :
دوران بهشت زندگی ما در بنگلادش آغاز شد . اینکه می گویم بهشت نه اینکه منظورم زندگی مرفه در آن کشور باشد ! نه ! بنگلادش هم مانند چند کشور دیگر همسایه اش کشوری فقیر است با مردمانی که اگثرشان گرسنه هستند . من و مهتاب اما , از روز اول این وضعیت را پذیرفته بودیم . فراموش نمی کنم لحظه ای را که پا به خاک آن کشور گذاشتیم مهتاب که به جهت وضعیت مالی بسیار خوب خانواده اش قبلا به چند گشور اروپایی سفر کرده بود با دیدن وضعیت آن کشور و مردمان فقیرش چنان یکه خورد که یک ساعتی کاملا متحیر شده و سکوت کرده بود . موقعی که سوار تاکسی شده تا به هتلی که قبلا دوستم رزرو کرده بود برویم , وقتی دیدم مهتاب آنطور بهت زده به خیابانهای شلوغ و مردم فقیرش نگاه می کند رو به او کردم و گفتم :نگران نباش مهتاب .... اگر چه می دانم برایت سخت است که اینجا زندگی کنی .... تو به این طور زندگی ها عادت نداری . برای تو مشکل است که در شهر آلوده ای مثل اینجا زندگی کنی ولی من عادت دارم . من بچه فقیر هستم و فرزند دشت و بیابان ! تو هم نگران نباش همیشه وضع اینطور نمی مونه . چشم روی هم بگذاری درس من تمام شده و برگشتیم به ایران . تو هم برای اینکه سختی نکشی به این فکر کن که هدف و انگیزه ات چیه ؟ .... تو به خاطر من این سختی را داری تحمل می کنی .... در حقیقت تو برای اینکه یکنفر به اوج موفقیت برسه از آن زندگی راحت دست کشیدی و همراه من شدی .. من قدر محبت تو رو می دونم مهتاب .... و مطمئن باش همیشه در کنارت هستم .حرفهایم که تمام شد مهتاب خندید و گفت :کلام تو مثل آهنگ یا یک موسقی آرامش بخش است ... همه اضطرابی که داشتم با حرفهایت از بین رفت .. مطمئن باش که من تا همیشه در کنارت هستم !و اینگونه من و مهتاب پا به بهشت زندگی مان گذاشتیم . روزهای نخست برای خود منهم مشکل بود . ما می توانستیم با آب و هوای آن منطقه کنار بیاییم اما نه با غذای آنجا که تند و پر از فلفل بود . با فرهنگ آن جامعه هم ناسازگار بودیم . اما رفته رفته جا افتادیم . دوران دانشگاه من که شروع شد کم کم به همه چیز عادت کرده بودیم . بعد هم خانه ای کوچک در حومه شهر اجاره کردیم که اگر چه در محله ای فقیر نشین و شلوغ واقع بود اما برایمان مناسب بود !در این میان مشکل مالی هم داشتیم . اگرچه من در دفتر تجاری دوستم مشغول بکار بودم اما چون تقریبا نیمه وقت کار می کردم تا بتوانم به دانشگاه بروم لذا درآمدی که نصیبم می شد چندان قابل تامل نبود ! البته اگر من و مخصوصا مهتاب اراده می کردیم پدر و مادر مهتاب به حسابمان صد هزار دلار هم واریز می کردند اما هیچ کدام راضی به این کار نبودیم . به یاد دارم شبی از بی پولی داشتیم نان و ماست می خوردیم که مهتاب یکمرتبه و بدون مقدمه گفت : بلوچ ! تا حالا فکر کردی که چرا من از خانواده ام مخصوصا بابا که تو رو خیلی دوست داره کمک مالی نمی گیرم ؟ من هم جواب دادم لابد برای اینکه می دانی من هیچ وقت جیره خوار نبودم و نمی توانم باشم ! این را که گفتم مهتاب سری تکان داد و گفت : این که می گی درست اما دلیل اصلی آن این است که همانطور که خودت می دانی در خانواده و فامیل من غیر از پدرم که از روز اول تو رو مثل پسر خودش دوست داشت بدون رو دربایستی بهت بگم هیچ کس تو رو قبول نداره ! در حقیقت همه معتقدند که تو در شان خانواده ما نیستی ! نمی خواهم ناراحتت کنم . می خوام اینها رو بگم تا ماجرا رو بفهمی ! قضیه اینه که فامیل من بالاخص مادرم که دشمن خونی توئه با من شرط بستن که انگیزه تو برای ازدواج با من سرکیسه کردن منه ! اونها هر لحظه انتظار دارند تو به من بگی از خانواده ام پول بگیرم . یعنی همان چیزی که خودت گفتی جیره خوار آنها بشی !!!مهتاب که خودش نیز از گفتن این حرفها سرخ شده بود ادامه داد : برای همین است که من حاضرم نان خالی بخورم گرسنگی بکشم اما به طرف خانواده ام دست دراز نکنم ! رو راست بهت بگم بلوچ من دلم نمی خواد اونها به غرور شکسته تو بخندند !اینها را گفت و گریست . کمی آرامش کردم و تبسمی تحویلش دادم و گفتم : من فقط خدا را شکر می کنم که تو همان زنی هستی که من همیشه آرزوی داشتنش را می کردم . بگذار صادقانه بهت بگم که من شاید روزی غرورم را لگد مال می کردم اما فقط به خاطر تو ! یعنی اگر ببینم تو داری از این وضع زجر می کشی اونقدر عاشقت هستم که حتی حاضرم نه تنها فامیل و مادر تو که حتی تمام دنیا بهم بخندن ! نه بلوچ مطمئن باش هرگز اون روز را نمی بینی چرا که من فقط عاشق غرورت شدم ! از هنگامی که حقایق را برای همدیگر شکافتیم زندگی مان شیرین تر شد . گاهی اوقات در شبانه روز فقط یک وعده غذای درست و حسابی می خوردیم اما صورتمان همیشه پر از خنده بود بسیاری از اوقات من برای رفتن و برگشتن به دانشکده چند کیلومتر را پیاده می رفتم چون پول نداشتم . اما وقتی مهتاب مشتاقانه انتظارم را می کشید تمام خستگی از تنم بیرون می رفت . با همه خستگی و نداریها و گرسنگی ها زندگیمان ادامه داشت ! پدر مهتاب مرتب با ما تماس داشت و هر بار التماس می کرد که اجازه بدهیم برایمان پول بفرستد اما مهتاب که می دانست که مادرش حتی حساب پولی را که پدرش بابت خرید سیگار می دهد می داند , موافقت نمی کرد ! آغاز سال پنجم اقامتمان در بنگلادش بود . یعنی کافی بود کمتر از یک سال دیگر سختی ها را تحمل می کردیم تا من با مدرک وکالت از دانشگاه فارغ التحصیل بشوم و برای ادامه دادن آن درس به ایران برگردم حدودا از 5 ماه مانده به اتمام درس من مهتاب شوق و ذوق برگشتن را آغاز کرد ! اگرچه در این مدت خیلی ضعیف شده بود . اگر چه فوق العاده لاغر شده بود در این مدت چهار پنج سال بارها و بارها مهتاب دچار بیماریهای سخت شد اما هر بار به کمک خدا و با پرستاری من خوب شد ! مهتاب کاملا خوشحال بود هر روز سرحالتر از قبل می شد تا اینکه ناگهان و بدون علت متوجه شدم که مهتاب کسل و ناراحت است ابتدا فکر کردم ناراحتی اش از بابت زخمی است که روی گردنش بوجود آمده . می گفت :یک روز داشتم در باغچه قدم می زدم شاخه یکی از درختان رفت توی گردنم و زخم عمیقی ایجاد کرد . به همین خاطر ابتدا فکر کردم ناراحتی اش از بابت آن زخم است مخصوصا که می دیدم روی آن زخم را پوشانده است و حتی حاضر نیست من آن را ببینم . می گفت :زخم دهن باز کرده و شکل بدی دارد نمی خواهم ناراحت بشوی . تقریبا 20 روز از زخم شدن گردنش می گذشت . اما او هنوز گردنش را پوشانده بود تا اینکه من بهش گفتم : باید بریم دکتر .... یک زخم معمولی که اینقدر طول نمی کشه ! اما او معتقد بود چیز مهمی نیست . چند مرتبه اصرار کردم و او هر بار انکار کرد . من کم کم داشتم برای سلامتش نگران می شدم تا اینکه یک شب هنگامی که خواب بود و فقط حوله مرطوبی روی گردنش انداخته بود از روی کنجکاوی حوله را کنار زدم تا زخم را ببینم که .... ناگهان از دیدن آن زخم بدشکل که بسیار مشمئز کننده بود چنان فریادی کشیدم که مهتاب هم از خواب پرید و موقعی که متوجه شد من زخم را دیده ام گریه کرد و بی آنکه حرفی بزند لباس پوشید و شبانه از خانه بیرون رفت . او خیلی اوقات وقتی که ناراحت می شد برای قدم زدن بیرون می رفت به همین خاطر فکر کردم این بار هم بعد از چند دقیقه به خانه برمی گردد. اما اشتباه می کردم او تا صبح نیامد ! فردا هم به خانه نیامد . وقتی شب دوم و سوم هم به خانه نیامد از فرط اضطراب داشتم دیوانه می شدم . اما چیزی که بود متوجه شدم که او صبحها که من دانشگاه بودم به خانه می آید و لباس عوض می کند و قبل از برگشتن من می رود ! این بود که یک روز به دانشگاه نرفتم و ساعتی را در خیابان به قدم زدن پرداختم و سپس به خانه بازگشتم ! همین که مهتاب مرا دید فریادی کشید و دوباره خواست از خانه بگریزد که رو به او کردم و نالیدم : نرو مهتاب ..... تو رو خدا نرو ... من بدون تو خیلی تنها هستم ...من نمی دونم برای چی ناراحتی ؟ اصلا نمی دونم مشکلت چیه ؟ اما هر چی که هست چرا فکر می کنی که من نمی تونم کنارت باشم ؟ مهتاب لحظه ای خیره ام شد و بعد یکباره منفجر شد و نالید : چی بهت بگم بلوچ ؟ تو می تونی یک جذامی را تحمل کنی؟ می تونی ؟ اینها را گفت و بعد قسمتهایی از دست و پا و بدنش را را نیز که پر بود از زخمهایی کریه و مشمئز کننده نشانم داد و به ادامه با گریه گفت :آره بلوچ .. من جذام گرفتم ... من یک جذامی هستم ... می فهمی ؟ نه نگران نشو ... من اولا اونقدر شعور دارم که بدانم جذام مسری است و دوم اینکه اونقدر عاشق تو هستم که دلم نخواد تو هم مثل من بدبخت بشی ! واسه همین در همان روزهای اول وقتی دکتر بهم کفت تو جذام خشک داری و جذام خشک به کسی سرایت نمی کنه ! خیالم از بابت تو راحت شد ! اما در عین حال چون می دانم که تحمل و حتی دیدن یک آدم جذامی چقدر غیر ممکنه در همین چند روز اخیر کارهای مربوط به طلاق مان را انجام دادم و کافیه تو فقط بری به سفارت و یک دفتر را امضاء کنی تا از من جدا بشی ... من هنوز هم تو رو اونقدر دوست دارم که نتونم زجر کشیدنت رو تحمل منم ! فقط چیزی که هست ازت بعنوان زنی که یک روز دوست داشتی از تو خواهش می کنم که این حقیقت تلخ را به خانواده ام نگی ! این آخرین خواهش من از توست بلوچ !! حرفهای مهتاب که تمام شد احساس کردم دارم خواب می بینم . برایم قابل قبول نبود که مهتاب همان دختری که زیبایی مهتاب را داشت , همان دختری که هر کس او رامی دید به زیباییش خیره می شد و همان دختری که روز اول من با خود فکر کردم او دختر شاه پریان است! همان دختر حالا جذام گرفته باشد ! مهتاب داشت می گریست که از خانه بیرون آمدم و جلوی در نشستم . ساعتها اشک ریختم و بر بخت بد خودم لعنت فرستادم و با خدا نجوا کردم که : خدایا چرا این بلا باید سر این زن بیچاره بیاید ؟ چرا من جذام نگرفتم ؟ چرا مهتاب ....؟ صبح جلوی در خانه نشستم و موقعی که به خودم آمدم دیدم هوا تاریک شده . می دانستم مهتاب داخل خانه منتظر من است تا با ورودم از خانه خارج شود . اما وقتی با خود اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که :هی بلوچ : بهترین زن جهان و مهربان ترین زن عالم نصیب تو شده ... اون می تونست همان روز اول به حرف خانواده اش گوش کند و باور کند که من در شان او نیستم و به زندگی مرفه خودش ادامه بده و با شوهری از طبقه خودش ازدواج کنه . با مردی ازدواج کنه که ببرش به پاریس و به زیباترین شهرهای دنیا . نه اینکه مجبور بشه برای تحصیل شوهرش بیاد به منطقه ای که پر از بیماری است !بلوچ ! مهتاب به خاطر تو دچار این بلا شد حالا وقتش رسیده که تو خودت رو امتحان کنی و ببینی چقدر مردی !اینها را با خودم نجوا کردم و از باغچه جلوی در خانه یک گل کوچک کندم و داخل خانه شدم . همین که مهتاب گل را در دستم و لبخند را روی صورتم دید ابتدا شاد ترین خنده تمام عمرش به چهره اش نشست . اما بعد خیلی سریع گریست و نالید و گفت : نه بلوچ .. تو حق نداری به خاطر من خوشبختی رو به خودت حروم کنی . تو حق خوشبخت شدن داری بلوچ ! خندیدم و کنارش نشستم و گل را لای موهایش گذاشتم و گفتم : تو دیوونه ای دختر ... تو دیوونه ترین عاشق دنیا هستی مهتاب ... تو چرا فکر می کنی من اینقدر حیوان هستم ؟!-- اینک 7 سال از آن زمان می گذرد اجازه بدهید هیچ چیز از وضع زخمهای مهتاب نگویم فقط همین را بدانید که نزدیک به 80 درصد بدن مهتاب را جذام فرا گرفته ! دکترش در عین حال گفت : خوشبختانه به خاطر معالجاتی که پبگیر آن هستید حال عمومی همسر شما خوب است اما هیچ بعید نیست که یک روز .... یا فردا یا سال آینده یا ده سال بعد یک روز این زخمها به سیستم تنفسی اش وارد شوند و ......حرف دکتر را قطع کردم و در حالیکه نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم گفتم : نه دکتر .... حرفش را هم نزن ... من مطمئن هستم تا روزی که مهتاب عاشق باشد نخواهد مرد ! و او تا روزیکه من کنارش باشم عاشق خواهد بود ! پس مرگ هرگز به سراغش نخواهد آمد . در طول این مدت هیچ یک از کسانیکه در ایران هستند از هر دو فامیل خبر ندارند که مهتاب به چه مرضی مبتلا است ! در همه این سالها خیلی ها دوست و آشنا و ایرانی و خارجی و غریبه و ... از من پرسیده اند که چطور دلت می آید با یک جذامی زندگی کنی ؟ اما من پاسخم به همه آنها این بود که :هر وقت معنی عشق را فهمیدید , پاسخ سوالتان را خواهید گرفت ! و اما مهتاب , مهتاب در این مدت 7 سال بدون آنکه به من بگوید هر روز منتظر است که من وارد خانه بشوم و به او بگویم که : دیگر خسته شده ام !!!من اما هنوز عاشق مهتاب هستم ........

موفق باشید و شاد .

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

فوت عزیزان

تلفن خونه به صدا دراومد . اون ور خط خاله بود . بعد از کلی حال و احوالپرسی صحبت کشیده شد به اینکه قدیر ننه خیلی دوست داشت من رو ببینه و خیلی سراغ من رو می گرفت .
خدا رحمتش کنه .
وقتی توی بیمارستان تبریز بعد از اون عمل جراحی فوق العاده سنگین جون تازه ای گرفته ای بود فکر نمی کردم که قبل از اتمام خدمت سربازی من زندگی رو بدرود بگه .
به هر حال اواخر خدمت 3 تا واقعه سنگین رو دیدم .
اول فوت مامان بزرگ عزیزم بود که روحش شاد .
دوم فوت یکی از دوستان بسیار نزدیکم به نام غلام جعفری بود که یه شهرک رو سیاه پوش کرد . دختر کوچولوش الان نزدیکه که یکسالش بشه . خدا حفظش کنه .
سوم فوت یکی از دوستان دیگه من به همراه خواهرش تو سانحه رانندگی . چنان شوکی به من وارد شد وقتی عکس این خواهر و برادر رو دیدم که حد نداشت .
واقعا زندگی خیلی چرند و پرند هستش . انقدر لحظه های بد به وجود میاریم که وقتی عزیزی از دست میره تازه یادمون میفته که ای کاش بیشتر محبت می کردیم .
ای کاش با عزیزان از دست رفته بیشتر وقتمون رو گذرونده بودیم و زمانی میرسه که فقط اشک و زاری میکنیم و بعد از مدتی دوباره به زندگی عادی برمی گردیدم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده .
البته نمی دونم چطور شما به مساله نگاه می کنید ولی به نظر من باید قدر لحظه های زندگی رو دونست و انقدر لحظه ها رو سخت نگذرونیم . چون شاید همین فردا نباشیم . شاید کمتر از یکسال شاید 10 سال شاید 20 سال دیگه نباشیم .
صبح که میشه باید خدا رو به خاطر 2 تا نعمت شکر کنیم اول زندگی و بعد سلامتی . هر مشکلی رو میشه به نحوی حل کرد ولی تنها مشکلی که راه حل و فرار نداره مرگ هستش و به قول بزرگان مرگ حق هر انسانی هستش .
مرگ هر کس غم و اندوه برای هر انسانی به ارمغان میاره . مرگ همنوع بسیار سخت هستش . ولی انقدر باید بزرگ و قوی باشیم که بپذیریم دنیا به هیچ کس وفا نکرده و روزی هم نوبت ما هستش .چه دیر چه زود ما به التفاوت این معامله به قول بچه های حسابداری 30 سال هستش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بپرسیم حال هم تا زنده هستیم
ز خودخواهی و غفلت ما بس توانا هستیم
به ناگه بانگ آید رفت فلانی ... ای وای...
کنیم شیون و زاری , چو ما مرده پرستیم
بگیریم دست هم در این آشفته بازار
ای شما که یار کسان بی کسانید
محبت رفته و الفت گریزان است
در این کهنه سرا کو غمستانی؟

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

بارون

برف رو بیشتر دوست دارید یا بارون رو ؟
عاشق بارش بارون هستم . دوست دارم تو خونه باشم و پنجره رو باز کنم و بارش بارون رو نگاه کنم و بعد ببندم و دراز بکشم و به صدای بارش بارون گوش کنم .
لذت فوق العاده زیادی می برم .
زمستان امسال برخلاف زمستان سال قبل زیاد سرد نبود .
زمستان سال 86 یکی از بی سابقه ترین زمستان ها بود . سرد . زمستانی که من سرباز بودم و صبح ها ساعت 30/5 که از خونه می زدم بیرون تا برسم سازمان تا مغز استخونم یخ میزد . البته دیگه عادت کرده بودم . بارش برف شانزدهم دی ماه سال 86 رو هیچ وقت فراموش نمی کنم . روزی که بارش برف به حدی سنگین بود که هیچ خودرویی بیشتر از 10 تا سرعت نداشت و فردای اون روز تعطیل رسمی اعلام شد . روزی که بودجه سال 87 تو مجلس بسته شد .
برف یا بارون همیشه من رو یاد خاطره های گذشته می ندازه .
امروز هم بارش زیبای بارون رو شاهد بودیم . امید وارم همه شما عزیزان تندرست باشید و قدر نعمت های خدا رو بدونید .
همیشه شاد باشید .

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

مطلبی بین مطالب سیستم

وای که این چند وقته چقدر من کار دارم .
واقعا چقدر مشکل سر راه یک فرد قرار میگیره که میخواد یه کاری رو از بیس شروع کنه . از همه بدتر اعصاب و روان واسم نمونده !!! چند روزی بود پریود روحی بودم .
از دیروز فقط انرژی خودم رو متمرکز کردم که تحت هر شرایطی آرامش خودم رو حفظ کنم و اصلا اجازه ندم که مشکلات بر من غلبه کنه .
از طرفی هم مساله خدمت فوق العاده داره من رو اذیت میکنه .خیلی زیاد . تا اینکه با پیگیری های خودم از طریق اداره پست و حوزه نظام وظیفه تهران و تبریز فهمیدم که تاریخ اعزام خورده برای اول اردیبهشت ماه . از امروز هم که یه سر دارم چوب تو لونه زنبور میکنم تا بتونم به نحوی محل آموزشی رو خودم تعیین کنم !!! امیدوارم بتونم نتیجه بگیرم .

دیروز بعد از کلی خستگی اومدم مثلا استراحت کنم که دیدم موبایلم میگه باید برم بانک و به حساب پول واریز کنم . بدون اینکه لباس عوض کنم خیلی زود رفتم بانک ولی انقدر خسته بودم نمیتونستم سر پا وایسم و اصلا متوجه نشدم که کارمند بانک برای من چک رمز دار صادر کرده به جای دادن ایران چک !!! وای خدا ! من هم به شعبه ای که صادر شده بود نگاه نکردم . چک رو گذاشتم توی کیف و خیلی سریع رفتم بانک صادرات تا بتونم چک رو بخابونم به حساب .کارمند بانک گفت آقا باید برید شعبه ... !!!
برق سه فاز از سرم پرید .
زنگ زدم به محسن پسر خاله و گفتم به دادم برس ! من نه وقت دارم ونه توان !
گفت نادر من دانشگاهم و شب میام چک رو میگیرم .
گفتم باشه .
آخر شب رسیدم خونه و طبق معمول برای سرحال شدنم رفتم یه دوش گرفتم .
یکی از لذت بخش ترین لحظه های زندگی به نظر من حموم رفتن و دوش گرفتن هستش . فوق العاده هستش .
کمی سرحال شده بودم . اومدم تو اتاقم و یه آهنگ ملایم روشن کردم و رو تخت دراز کشیدم . آخ چه لذتی داشت . تو حال و هوای خودم بودم که موبایلم زنگ زد !!!
- هورااااااااااااااااا ما داریم میام !!!!
دیونه ها!!
خلاصه آخر شب محسن با سعید و خاله اومدن خونه ما .
یک ساعتی موندن و من چک رو دادم به محسن . و موقع رفتن دیدم سعید یه چشمک حواله من کرد !
اشاره کردم که چی میگی ؟
یواشکی گفت :
- نادر تورو خدا یه کاری کن من امشب پیش تو باشم !
تو مگه دانشگاه نداری فردا پدر سوخته !!!
- چرا ولی نادر پیش تو خیلی خوش میگذره . یه کاری کن تو رو خدا!!
چی شده سعید آدرنالین خونت اومده پائین ؟
- بابا تو فردا میری سربازی دیگه فرصت نمیشه. باشه ؟
باشه .
خلاصه گفتم خاله امشب سعید بمونه اینجا . و خاله گفت آخه فردا باید بره دانشگاه و هیچی همراهش نیست .
مهم نیست خاله جان ! و خالی موافت کرد
خلاصه سعید ذوق مرگ شده بود .
با اینکه خسته بودم گفتم بدم نشد حداقل کمی میخندیم .
خلاصه بعد از خوردن شام میوه رو سعید آورد تو اتاق . منم رفتم چایی رو با قوری آوردم گذاشتم روی بخاری !! و فنجون و ... .
حدود یک ساعتی صحبت کردیم . از هر دری زدیم !!
همیشه نمیدونم چی میشه که بعد از مدتی سر جک های بی ناموسی باز میشه !!!!
به زن رشتیه میگن شما موقع عشق بازی با شوهرتون حرفم میزنین ؟ میگه خوب اگه زنگ بزنه آره.
یه روز یه قزوینی به زنش میگه: من بچه میخوام. زنش طلاقش میده!

رشتیه عروسی می‌کنه، شب اول با خانوم میرن تو حجله. فردا رفقا ازش می‌پرسن، خوب چطور بود؟ حال داد؟! میگه:‌ اَووو! نخیر، کار یه شب و دو شب و یه نفر دو نفر نیست.
یه روز یه یارو میره داروخونه میگه آقا یه کاندوم مشکی بدید دکتره میگه برا چی مشکی میگه آخه میخوام به همسر دوستم تسلیت بگم.
ترکه رشتیه رو تو خیابون می‌بینه، بهش میگه: سلاااام اکبر آقای گل! رشتیه میگه: دیگه سلام بی سلام، خانم مُرد.
یه ترک میره با یه پیرزن عروسی میکنه بهش میگن چرا اینو گرفتی؟ میگه الان چروک مده!!

خلاصه کمی میوه میل فرمودیم !!! بعد گفتم واستون هیجان دارم .
- چی ؟
فیلم .
رضا و سعید موافقت خودشون رو اعلام کردن .
فیلم خیلی جالبی بود و گلچین فیلم هایی بود که من خیلی دوسش دارم . خلاصه بچه ها ترکیده بودن از خنده . حالا ساعت 2 بود .
انقدر سعید هیجان زده شده بود که حد نداشت .
سعید خوبی ؟
- نادر خیلی با حالی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با حالی از خودتونه
خلاصه بعد از فیلم انگار این بشر نمیخواست بخوابه !!! رضا طبق معمول رفت بخوابه .
من و سعید هم رفتیم چند تا کلیپ ببینیم . خلاصه موقع خواب رسید .
اتاق من توی زمستون سیبری هستش !!! برای همین دو تا پتو دادم به سعید گفتم بیا !!!
حالا خود من داشتم لباس هامو میکندم .
- تو لخت میخوابی اون وقت به من دو تا پتو میدی .
ساده ای سعید ! من هم الان دو تا پتو میخوام با اتاق من نمی تونی شوخی کنی . من عادت ندارم با لباس زیاد بخوابم .
- آخه تابستون ها اینجا خیلی گرمه !!!
سعید جان اتاق نادر هستش !!!! کنار بیا .
- هر چی تو بگی .
حدود نیم ساعت داشتیم در مورد مساله پتو . خواب و ... صحبت میکردیم که رضا گفت :
تو رو خدا من خوابم میاد . نادر تو دیوونه مگه خسته نیستی !!! حقته که بری سربازی !!!!
من و سعید از بچگی خاطرات تا حدودی زیادی داریم . شروع کردیم خاطرات رو تعریف کردن . خاطراتی که فقط مو به تن خود من سیخ شده بود .
واقعا خیلی جالبه . چهره ای معصوم ! درونی به مثال آتشفشان .

خلاصه خوابیدم . و صبح سعید باید میرفت دانشگاه .
- نادر امتحانام تموم بشه میخوام یک هفته بیام پیشت !!!!!!!
داشتم گشتی میزدم بین مطالبی که تو وبلاگ نزاشتم ولی تو سیستم هست و اینو پاپلیش کردم . یک خاطره قبل از دوران خدمت .

شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

شریک جنسی

شریک زندگی . عشق . احساس . پیشرفت . شریک جنسی . سکس .
مطلب کاملا بی ناموسی !!
چقدر عنوان مطلبم زیاد شد . ولی مهم نیست مطلب بسیار مهمی میخوام بنویسم که ایهاالناس بیائید بخونید .مخصوصا عزیزانی که تازه تو این ایام شادی مزدوج شدن و میخوان ترتیب همو بدن و حسابی از خجالت هم دربیان و تو زفاف هم اولین کلنگ زندگی رو تو آغوش هم بزنن .
امروز میخوام کمی هم جنس های خودم رو ارشاد کنم تا لذت ببرن از زندگی .
مقدمه و عقیده من :
از خودم بگم که میگم : دست تو دست هم برای هم کنار هم زندگی بسازیم . یعنی اینکه آقا و خانم ها وقتی میگید من برای توام و تو برای من : عمر و جون و لحظه ها و احساسات و وجود و نگاه و لذت "فقط و فقط " برای هم باشه . زن برای مرد و مرد برای زن از هر حیث و پیشرفت زندگی . زندگی که سازنده اون و ستون اون رو آقا و خانم تشکیل میدن . این درست که همیشه انتظار داریم زن به عنوان مکمل مرد فقط خودش و وجود خودش رو در اختیار مرد قرار بده و به قولی وفادار به مرد و زندگی خودش باشه و مساله ای منطقی هم هست و اگر به غیر از این باشه باید فقط شاشید به وجود همچین کسی . ولی مرد چی ؟ اگر زنی وفادار هست و پایبند به زندگی مرد حق داره وجود کس دیگه ای رو اختیار کنه ؟
عقیده ای برای خودم دارم که خیلی از هم جنس های من با مخالف هستن . و اون این هستش که مرد هم هیچ فرقی با زن نداره و مثل میوه چهار فصل میمونه و فقط بایدخودش و احساسش و ... برای کسی که کامل کننده زندگی و خودش هست نثار کنه و اون کسی نیست جز همسر آدم . شریک زندگی . فرقی نمیکنه خانم باشیم یا آقا باید وفادار به عشق و احساس و پایبند به زیباترین و مقدس ترین مساله زندگی .
حالا هر کی مخالفه نخونه !!! ها ها ها .
این ایام تعطیل بر همه زن و شوهر ها مبارک که ایام ایام سکس بود و حال !!! البته حال رو میشه تو هر چیزی دید مثلا من خودم اونو توی رختخواب و ... میبینم !!! امیدوارم که نهایت استفاده رو از هم برده باشید و ایام به کامتان .
حالا خوب روحیه منم حساس و این ایام رو فقط با آرزوی لحظه های خوبتر برای همه زن و شوهر ها گذروندم .
اومدم کمی مردهای گاگول رو راهنمائی کنم مخصوصا اونهایی که تازه رفتن سر خونه زندگی خودشون . نقاط حساس خانومتون رو بشناسید . حداقل سعی کنید بشناسید چون سکس با عرض معذرت فقط تلمبه زدن نیست و این روش سکس نیست !
اجازه بدید سطح سواد سکستون رو کمی بالا ببرم و برای ادامه مطلب و روشن شدن موضوع نواحی ممنوعه خانم ها رو براتون بگم :
مجموعه تناسلی خانم ها خیلی حساس هستش و پیچیدگی جالبی هم داره :
Mons Veneris : پوبيس
Clitoral hood
Clitoris : حساس ترين نقطه دستگاه تناسلی
Labia Major
Labia minor
Urethra : مجراي ادرار
Vagina : واژن
Perineum
Anus : مقعد
ناحیه های حساس بدن خانم ها :
خیلی از مردها هستن که زمانی که تو اغوش هم میرن و تو جود هم حل میشن رو تخت خواب نمیتونن زن رو به ارگاسم برسونن . آقایون همیشه زود ارضا میشن و زود به ارگاسم میرسن ولی برعکسش خانم ها اینطوری نیستن باید , هم از نظر روحی و هم عاطفی و در نهایت جسمی ارضا بشن تا به ارگاسم کامل برسن و این به عهده شریک جنسی اون هستش .
سکس مقدسه ! چرا ؟ اگر همین آقایون عشقبازی بدون عشق داشته باشن که خیلی ها تجربه میکنن بخوبی انزجار درونی بعد از تموم شدن ماجرا رو به یاد میارن و این همون مساله ای هستش که خودم بارها شنیدم از همجنس های خودم وقتی با زنی همخوابه شدن که فقط هدفشون سکس بی عشق و عشق بازی بوده , بعد از ارضا شدن احساس میکنن از اون زن متنفرن ! دقیقا مثل رابطه مردان با زنان فاحشه ! در صورتیکه وقتی سکس با عشق بازی همراه باشه یک نوع علاقه قلبی هم بوجود میاد ! برای اینکه چنین وقایعی پیش نیاد حضرات عزیز باید بدن زن مورد علاقه خودشونو بشناسن :

در بدن خانم ها نقاطي هست که در عصب حسي تمرکز بيشتري دارن و تحريک اونها لذت خاصي ايجاد ميکنه و گاه زن رو به حالت جنون میرسونه ! اين نقاط به کل ناحيه تناسلي زن رو در بر ميگيره در درجه اول اما تنها به اون نقطه خلاصه نمیشه و خیلی وسیع تره .
- آقایون گرامی بدونید که کليتوريس حساس ترين نقطه بدنه یک خانم هستش!! سعي کنيد تحريکش کنيد ولي به ياد داشته باشين که بعضي مواقع زيادي حساس میشه و یا در بعضی افراد بیش از حد حساسه و نبايد مستقيما و بدون ظرافت و رطوبت و ... لمسش کنید . " قشنگ با ظرافت کار کنید ! تیله بازی نیست که عزیزانم "
- حتما بايد رطوبت و Lubrication کافي در موقع تماس وجود داشته باشه که این رطوبت از طریق بوسیدن و عشق بازی و تحریک نواحی فوقانی بدن , خود به خود ترشح میشه و یا با کمک مواد موضعی . ضمنا تحريک غير مستقيمش از طريق انتخاب زاويه مناسب هنگام سکس به اندازه کافي باعث تحریکش میشه .
- از Oral sex "سکس دهاني " هیچ وقت غافل نشيد هم جنس های عزیز من که میتونید با این کار زن خودتون رو به بهشت ببرید ! البته یک نکته مهم برای خانم ها ,قبل از این کار حتما استحمام کنید تا تمایل و رغبت مرد به انجام این عمل بیشتر بشه !!! چون ترشحات شما زیاد و باید تمیز باشد و حسابی به خودتون برسید .

اما نقاط حساسی غیر از نقطه ممنوعه خانم ها :

1- لبها : بوسيدن لبها نه تنها لذت جسمي بلکه اثر رواني بسيار خوبي داره. فراموش نکنيد که اين پديده زيبا و عجيب یعنی بوسيدن فقط منحصر به آدمهاست و در واقع نمونه متعالي عشقبازيه."آی آی بعضی ها دوست دارن این بوسه رو همه جا رو البته منظورم خودم نیستما!!!"

2- سینه ها و مخصوصا نوک سينه ها : کمی صبر کنید باید خانومتون رو بشناسید و ببینید چقدر از فشار سینه خوشش میاد ! ها خیلی حساس هستن و سينه هايشون با فشار کمی درد مي گيرد و بعضی ها هم زیاد نه و عاشق فشار هستن . "بعضی ها هم عاشق سینه و نوک سینه و ... هستن !!!!!!!!"

۴- مُچ بعضي دختران حساسه . یادتون باشه که اين نقاط در افراد مختلف متغيره و بعضی ها بهش حساسن و بعضی ها هم حسی ندارن !
5- بوسيدن لاله و نرمه گوش , بازو و حتی زیر بغل !!!
6- گردن: اينم از نقاط جنونه... هُرم گرم نفس یار و کلمات محبت آميزتون رو از گردن معشوقتون هیچ وقت دريغ نکنید ولي خیلی خیلی مواظب باشيد جاي مکش شما روي گردن خانومتون نمونه که همه میتونن ببیننش و بقول معروف تابلو میشه ... !!!
7- کون !!!!: اينجا رو که هر دو طرف کشته مرده اش هستن البته " منظورم اصلا و ابدا Anal sex نیست " فردا نرین بی ناموسی به بار بیارین بگین من گفتم !!!!!!! یاد بگیرید با هر جایی با ظرافت کار کنیدو اصولش چی هستش نه اینکه ...!!!!
8- پشت زانوها و ساق ها و کلا پاها و مخصوصا داخل و بین رانها : اصلا نياز به توضيح نداره .
9- بالای واژن و ناحیه زیر ناف معروف به نفطه خیالی G spot !!!!! فشار دادن با کف دست و یا لمس این ناحیه در موقع نزدیکی تاثیر عمیقی روی خانومتون میذاره ! به عرش میتونید ببرید .

نتیجه گیری غیر اخلاقی :
میدونم الان صد نفر میگن چرا اینها رو میگی و یا هزاران لقب و فحش خوار – مادر رو نثارم میکنن اما علت نوشتن من در این مورد فقط یک چیز بوده ! متاسفانه به جرات میتونم بگم 99% زنان , به شریک زندگی خودشون نمیگن چکارشون بکنه ! همین چند وقت پیش تو سازمان یکی از دوستان متاهل صحبت میکردم بهم میگفت خانمم خجالت میکشه از اینکه بهم بگه فلان جای منو بمال و یا ببوس و دست بزن و اینطوری با من کار کن که بیشتر خوشم میاد ... ! گفتم آخه خانم تو که جلوت لخت مادر زاد میشه و دیگه هیچ حریمی بنام شرم و حیا بینتون باقی نمی مونه پس وقتی تا نهایتش با هم میرید دیگه چه جایی باقی میمونه برای خجالت کشیدن خانمت؟!؟ و کلی تعجب کردم .
آخه یک مرد از کجا روحش خبر داره که خانمش مثلا کجای بدنش خیلی تحریک میشه ؟ مخصوصا که آقایون خیلی مسائل رو نمیدونن ؟ درحالی که آقایون راحت عنوان می کنن ! بی هیچ رو دربایستی به زنشون میگن با فلانشون چه کارهای بی ناموسی ای انجام بدن !!!! , زن ها هم باید وقتی رفتن تو دنیای شیرین ! آستین ها رو بدن بالا ! من قبلا در مورد پریود نوشتم تا خیلی ها بدونن که اصلا این بلای جون زنها برای چی اتفاق میافته و چرا باید باشه و چه عوارض و علائمی داره که خیلی از هم جنس های خودم ازش بی اطلاع هستن و چیزی نمیدونن و همین باعث دردسرهای جدی برای خانمها شده !! و خیلی هم خوشحالم که تونستم خیلی از دوستان رو آگاه کنم در این مورد . ولی میدونم هنوز هستند خیلی از پدرها و شوهرها و پسرهایی که اصلا نمیدونن پریود یعنی چه و چه عوارضی برای زن و دختر بوجود میاره و به همین دلیل رفتارهایی غیر انسانی با دخترانشون در پیش میگیرن و اونو به حساب پتیاره بودنش میذارن ! همه این اطلاعات از واجبات زندگی ما انسانهاست و جایی برای شرم نباید وجود داشته باشه چون سر خوردگی و سرکوب حس جنسی در انسان باعث کدورت و سر خوردگی و افسردگی و جدایی و خیانت و احساس یاس و شکست در زندگی می کنه . پس یاد بگیریم خجالت رو بذاریم کنار و از طریق عقلانی و منطقی و اون طوری که دوست داریم , به این حسمون احترام بذاریم و عمل کنیم بهش !

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

نادر

سر درد
من مریض نمیشم !! نمیشم ! نمیشم ولی وقتی مریض میشم همه باید نگران حالم باشن چون واقعا اساسی و حسابی به هم میریزم و تو همون چند روزه بیماری چند کیلویی هم لاغر میشم و بی حال میشم و خلاصه رو به موت !!!
بیشتر مواقع هم این غذای های غیر خونگی دردسر ساز میشه برای من مثل الان .
چند روزی هم هستش که یه سر درد عجیب و غریب دارم که فقط باید آمپول بزنن تا آروم بشم . یه پام شده خونه یه پام بیمارستان !!!!! خیلی از این دکتر و پزشک جماعت خوشم میاد باید هفته ای چند روز هم برم خدمتشون تا سوراخ سوراخم کنن و دارو بنویسم و از این مسائل !!!
خلاصه بی تعارف بنویسم که دارم دست و پنجه نرم میکنم با این سردرد لعنتی و شدید .
دلمم از همه عالم گرفته . دوست دارم برم کوه انقدر برم بالا تا برسم به آبشار دوست داشتنی خودم . روبروی آبشار دوقلو رو تپه زیر آفتاب دراز بکشم تو اون ارتفاع و کلاه رو بزارم رو سرم و با صدای آبشار به خواب برم و به هیچی فکر نکنم . به هیچی هیچی .
دلم گرفته .

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

روحت شاد محمد رضا

محمد رضای عزیز خیلی زود حلقه دوستان دوره دبیرستان رو بعد از مهدی کوچیکتر کردی .

رهگذار عمر , سیری
در دیاری روشن و تاریک
رهگذار عمر , راهی
بر فضایی دور یا نزدیک
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد....
چیست این افسانه هستی خدایا چیست؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد....
صحبت از مهر و محبت چیست؟
جای آن در قلب ما خالیست...
روزی انسان بنده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد...

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

حرف های من

حرف های من :

زندگی باید کرد و توی جمع عزیزانمون هیچ ابزاری به اندازه مهر و محبت نمیتونه تو عمق قلب ها رسوخ کنه . شاید قشنگترین و پر مفهمو ترین کلمه ای که میشه همه احساس رو برای خانواده برای عزیزتون برای همسرتون و ... بیان کرد دوست دارم باشه . امشب دلم خیلی گرفته .

چون مطلب امروزم توش پر از غمه و غصه و من هم از غم و غصه بیذار و متنفر , برای همین اول یه جوک مینویسم برای دست گرمی:
-
پسره داشته تو پارک راه میرفته یه دختره رو میبینه، بهش میگه: جیگر! پستوناتو بخورم! یه پیره مرده اون نزدیک نشسته بوده، میگه: بابا تو که دندون داری بیا اینو بخور من اونو بخورم.


امروز شب جمعه هست ! انگار همین دیروز بود . می دونین از چی حرف میزنم ؟ از اون زلزله ای که باعث مردن و از بین رفتن 55000 نفر شد . بله زلزله بم رو میگم .


- انگار همین دیروز بود که بچه های بی گناه بمی به مادر و پدرشون شب بخیر گفتن و رفتن خوابیدن و دیگه از خواب بیدار نشدن ....
- انگار همین دیروز بود که بعضی از اهالی شهر از دست هم دلخور بودن و آرزوی مرگ هم رو میکردند و شب که شد و رفتن خوابیدن , فردا صبح به آرزوشون رسیده بودن ...
- انگار همین دیروز بود که زندانیان بمی در حسرت آزادی با حسرت به پنجره های زندان چشم می دوختند تا بتونن برگردن به جمع گرم خانواده خودشون ... زمین لرزید و اونها آزاد شدند هم از زندان بند هم از زندان تن ...
- انگار همین دیروز بود که کنکوری های بمی در تب و تاب خوندن کنکور بودن برای فتح کردن درهای بسته دانشگاه و خواب و خوراک رو به خودشون حروم کرده بودند و به آرزوهای شیرینشون بال و پر میدادن , ولی صبحی دیگه وجود نداشت و فردایی نبود تا بتونه باعث آزارشون بشه ...
- انگار همین دیروز بود که بعضی زن و شوهرهای بمی قرار بود شنبه بلند بشن برن دادگاه برای جدایی , اما شنبه نشده برای ابد از زندگی جدا شدند ...
- انگار همین دیروز بود که خانواده ای باز هم مثل شبهای قبل با شکم گرسنه به رختخواب رفت تا دوباره روز بشه و به این فکر کنن که چطور میتونن شکمشون رو سیر کنند اما دیگه صبحی نبود تا اونها گرسنه باشن ...
- انگار همین دیروز بود که بیماران بمی با هزار امید و آرزو به بهبودی , داخل رختخواب شدن اما صبح اون روز همگی شفای کامل پیدا کردند ...
- انگار همین دیروز بود که زن و شوهرهای جوون بمی به زفاف هم رفتند و شب آغاز زندگی رو در آغوش هم زدند و با هزار امید و آرزوی کوچک و بزرگ چشمها رو بستند برای دیدن رویایی شیرین , اما صبح آرزوهای اونها هیچ وقت طلوع نکرد ...
- انگار همین دیروز بود که زن و شوهر جوانی چشم انتظار یک نوزاد بودند و ثانیه شماری میکردند برای در آغوش گرفتنش اما هیچ وقت این فرصت رو نیافتن تا به گونه فرزندشون حتی بوسه ای بزنن ....
و .....
این سرنوشت همه ماست . یک واقعیت تلخ نهفته در سرنوشت ما انسانها . چیزی که روزی اتفاق میافته و اسمش مرگه . یکی در رختخواب . یکی در تصادف و .... همه ما و اونهایی که فکر میکنند عمر نوح دارند و یا عمر جاودان , این بهترین عبرت برای اونهاست . یک درس از دانشگاه زندگی ... ! کی فکر میکرد بمی ها شب بخوابن و صبحی براشون آغاز نشه ؟ چه اون جوون 20 ساله سالم و تندرست که امید داشت چندین سال عمر کنه و چه اون پیرمرد و پیرزن 90 ساله ! هزاران جوان مردند اما یک پیرمرد 80 ساله نجات پیدا کرد ! هزاران انسان قوی مردند اما یک نوزاد 3 ماهه ناتوان نجات پیدا کرد ... ! این درس عبرت خوبیه برای ما زندگان تا بدونیم تار و پود زندگی ما به هیچ بنده ! انسان روی حباب تردید زندگی میکنه و هر زمان امکان داره پوسته شفاف و نازک این حباب بشکنه و انسان نابود بشه . وقتی اینها رو میبینیم و میدونیم چرا عبرت نمی گیریم ؟ چرا باز هم همه چیز رو فراموش میکنیم ؟ همه اونهایی که از هم کینه دارن ! همه اونهایی که زندگی رو به خاطر دلایل پوچ و بی منطق به خودشون و دیگران زهرمار میکنند . همه اونایی که فکر میکنن با ناراحتی کاری از پیش میره . همه اونایی که فکر میکنن با مشکلات زندگی به پایان رسیده . وقتی زندگی اینقدر کوتاهه و اینچنین به تار مویی بند شده چرا قدر لحظه لحظه خودمون رو نمی دونیم و مدام میخواهیم از حق دیگران برای خودمون پل پیروزی بسازیم ؟
اصلا چرا غمگین ؟ چرا افسرده ؟ چرا بیمار ؟ چرا محزون ؟ چرا نا امید ؟ مگه ما مردیم ؟ مگه دستمون از زندگی کوتاهه ؟ وقتی که زنده هستیم چه معنی داره زانوی غم به بغل بگیریم ؟ چرا نخندیم ؟ چرا نخندونیم ؟ چرا شادی خلق نکنیم ؟ وقتی که هنوز فرصت هست , وقتی که خورشید برای ما و بخاطر ما فعلا داره طلوع میکنه پس ما هستیم و اگر غمگین و نا امید باشیم جنایت کردیم . تا وقتی زنده هستیم باید مبارزه کنیم . بیشتر حرفم با اونهایی هست که فکر میکنن با یک اتفاق دنیا به آخر میرسه ! هم من هم تو هم شما , همه ما درد داریم تو زندگی . اما اگه قرار باشه صبح تا شب غصه بخوریم که سنگ رو سنگ بند نمیشه ! خودم اگه بخوام غصه هامو بریزم بیرون صد سال عمر هم کمه برای بازگو کردن اونها ! اما سعی می کنم شاد باشم حتی شده با گول زدن خودم و سرخ نگه داشتن گونه هام با سیلی !
خیلی ها فکر میکنن با مرگ و جدایی یک عزیز باید با زندگی وداع کرد ! فکر میکنن بخاطر فقر باید تا ابد تن به هر کار کثیفی داد ! فکر میکنن بخاطر یک بیماری بی درمان , باید دست از زندگی شست ! در صورتیکه زندگی زیباست به این شرط که بفهمیم تا وقتی زنده ایم دنیا مال ماست . چه اینجا چه اونجا , آسمون یک رنگه و این دست خودمونه که مکان زندگی خودمون رو طوری انتخاب کنیم که در اونجا راحتیم . شاید نشه , حالا نمیشه اما اگه هدفمون رفتن باشه بالاخره روزی میشه !زیاد دور نیست . می شه طوری زندگی کنیم که رضایت داریم .

سخن آخر اینکه واقعا تو زندگی هیچ مساله ای ارزش اینو نداره که بخواهیم لحظه های شیرین رو به هم بریزیم .همه مسائل با صبر و آرامش و تلاش و سعی حل میشه .

همیشه شاد.

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

جهنم سبز

خوب بالاخر مشخص شد که پادگان آموزشی من کجاست !!! جائی که به جهنم سبز معروف هستش . جائی که از کسانی که اونجا خدمت کردن می پرسی چه جور جائی هستش بهت میگه :
جای بدی نیست !!! فقط خروس اونجا تخم میکنه !!!!!
پادگانی که بعد از صفر پنج کرمان به عنوان سخترین پادگان ارتش محسوب میشه که اسمش هم میاد همه پسر های عزیز اپیلاسیون میکنن !!!!
پادگان عجب شیر ارتش .
روز چهار شنبه هم بلیط من هستش . سفری در پیش دارم که فقط باید هنر گذروندن لحظه ها رو داشته باشم .
امروز من ساک خودم رو بستم . میگن هر چه خار آید تو پادگان به کار آید :
وسائل بهداشتی :
صابون . پودر رختشویی به مقدار کم . شامپو . ژیلت و تیغ . اسکاچ !!!! ریکا کوچیک !! بطری خالی .خمیر دندون . مسواک درپوش دار. مام . خلال دندون !!!!!!!!!!!!!!! دستمال کاغذی جیبی.حوله .


بریم سر وقت دارو :
پماد آ د .
پماد موضعی تتراسایکلین واسه اینکه اگه زخمی شدم بتونم استفاده کنم . بیچاره بدن لطیفم !!!!
چسب زخم !!!
سرما خوردگی ! اونجا سرد هستش .
پماد تریا مسیکورت ان ان . واسه اینکه عرق سوز شدم استفاده کنم . حتما بعد از آموزشی میرم دکتر پوست .پوست بدن من هم فوق العاده حساس هستش !
ایبوپروفن واسه سر درد .
پماد گیاهی ملیسان .
آموکسی سیلین
سی لاکس واسه یبوست !!!! غذا اونجا نمیدونم چی میخواد به سرم بیاره .قرص یدوکینول هم واسه اسهال گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ویتامین ب9 . ویتامین e . مینرال هم چند تا گذاشتم . فارماتون هم با خودم میبرم .
داروهای مربوط به غضروف پاهای خودم .
و کرم مرطوب کننده .
کرم ضد آفتاب . کرم کیریستال واسه پاهام .

اما لباس :
شورت زیپ دار و زیپ ندار !!!!! به مقدار زیاد . من عادت دارم زیاد حموم میرم .اونجا هم بشین پاشو پس لازم هستش که حسابی بهداشت رو رعایت کنم .
زیر پیراهن کاملا نخی !!!!
لباس گرم !
پیراهن دو عدد . !!!!

خوراکی :
بیسگوئیت ساقه طلائی .قابل توجه مسئولین شرکت مینو !!!!! با بوفه های پادگان حتما قرار داد ببندید . کمی دید بیزینسی انبارهای شرکت رو خالی می کنه !!!!
تن ماهی . خرما خشک . توت . آجیل اعلا هم از تبریز میخرم .

وسائل های دیگه مثل
کش 2 متر !!! نخ و سوزن . کیسه فریزر !!! قیچی کوچیک . چسب نواری . خودکار . دفتر یادداشت . ساعت مچی .
قاشق . لیوان . بشقاب . در باز کن . لیف !!!!!!!!!!!!!!

خسته شدم . یه سری وسائل دیگه !!!
حالا شما خودتون حساب کار و کنید که چه شرایطی در انتظار من هستش .

واسم آرزوی موفقیت کنید . پیش به سوی جهنم سبز