سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

ماهیگیر

خیلی قشنگ بود . فکر کنم صد بار گوش دادم :

این همه اون دستاتو بالا و پائین نکن
لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن
ماهیگیر**ماهیگیر
اشک این بچه ماهی توی ابها ناپیداست
فریاد اون توی باد یه فریاد بی صداست
بزار تا بچگی رو بزاره پشت اون پشت سر
بتونه عاشق بشه وقتی می شه بزرگتر
ماهیگیر**ماهیگیر
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنش
زندگی رو خواستن مرگ رو از خودش روندنش
خونه اون رودخونس دریا براش یه رویاست
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست
تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون می باره
ماهیگیر**ماهیگیر

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

ُسلامتی

سلامتی
بالاخره اینترنت ها هم درست شد !!!
دو سه روزی هستش که حالم بهتر شده !
بعد از چند روز استراحت تونستم سر پا شم !!! ها ها ها
اصلا ژنتیک بدنم جوری هستش که مریض نمی شم ولی وای به روزی که حالم بد بشه جوری مریض می شم که همه فکر می کنند دارم به لقاا… پرتاپ می شم !!

یعنی اینکه اگه حالم بد بشه دارو نمی خورم !!! اگه بگم دارو می خوام باید نگرانم بود اگه بیفتم بدونید حالم خیلی بددددددددددددددددددددده !!!

خلاصه اینکه من از پری روز یه جورایی بهترم .


خیلی از کارهام عقب افتاده .. واسم خیلی سخت بود . فکر کنم آخرین باری که این طوری مریض شده بودم 4 سال پیش بود . البته اونم به این شدت نبود .

واقعا که هیچی به سلامتی نمی رسه .
قدر سلامتی رو بدونید .

همیشه شاد


دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵

بستنی

امروز از اون روزای پر مشغله و کاری بود . البته از این روزا زیاد واسم پیش میاد و به قولی عادت دارم ولی مسئله ای که خیلی منو اذیت می کنه گرما و درجه بالای هوا هستش !!! از طرفی پوست فوق العاده حساسی دارم که به محض اینکه کمی زیر آفتاب می مونم شدیدا قرمز می شه و به قولی می سوزه !!!

امروز عصر در مغازه بودم با رضا . حدودای ساعت 7:30 بود که جفتمون از فرط خستگی ولو شدیم روی صندلی ها !!

رضا می گم خیلی گرمه !!!
- آره انصافا
حال بستنی داری
- خوب گفتی شکمو !! پا هستم خفن

نمی دونم تا حالا موقع کسب و کار مشغول خوردن چیزی شدید یا نه . واقعا لذت داره . حالا تو جمع حاجی بازاری ها که باشید آخرشه !!! باور کنید از هر چی رستوران رفتن و بیرون رفتن واسه غذا خوردن باشه بیشتر لذت داره .

خلاصه رفتم و دو تا بستنی سنتی گرفتم و اومدم مغازه . مغازه کمی خلوت بود و شروع کردیم به خوردن !

می گم رضا تو این گرما و با این خستگی خیلی می چسبه ها
- آره نادر خدا روحتو شاد کنه !!!
رضا این بستنی سنتی تو رو یاد چی می ندازه !!!
- نمی دونم . چی ؟
یازده . دوازده سالگی !! کافه قنادی گل و بلبل !!!
-وای. راست می گی . یادش بخیر .
رضا یادت می اد بستنی های کره ای !!!
- آره !! نادر یادمه وقتی حاجی نبود تو مشتری هاشو راه می نداختی !!!
رضا یادت می اد مرتضی . بابک . بیژن و...
- عجب دورانی بود .

همیشه علاوه بر اینکه به یه کار اصلی مشغول بودم دوست داشتم کارهای دیگه رو هم تجربه کنم . اصلا خصلت اینجوریه !!! مثلا

شیرینی فروشی
پخش مواد غذایی
حسابداری
تولید دم کنی !!!
جهیزیه عروس !!
فرش فروشی
پخش کاشی و سرامیک
شیشه و کریستال
لوازم خانگی
لوازم و آرایشی و بهداشتی
بسته بندی مواد غذایی
کامپیوتر
آهن و مس !!!!
یخ !!
و ...

رو در کنار کسب و کار اصلی خودم تجربه کردم و به قولی از همون بچگی تو کسب و کار و ... بودم .
حالا خاطره کافه قنادی گل و بلبل بر می گرده به تجربه ای که تو اون دوره من و رضا داشتیم . واقعا چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که من و رضا مشتری رو خفت می کردیم و بستنی می چپوندیم تو حلقش و بعد یه جوری از پسته های از پارسال مونده تعریف و تمجید می کردم که مثلا طرف میومد جلوی خانمش عشق رو ثابت کنه و بگه عزیزم واست دارم پسته می خرم !!! پسته می خرید و ... .

یادم میاد کلاس دوم دبستان بودم که با ماشین حساب کار می کردم !!! چه پدر سوختگی هایی که من آتیش پاره درنیاوردم !!

تو این مملکت اگه بلد باشی بند کفشتم خودت ببندی واست امتیاز محسوب می شه !!!

واسه خودم خیلی جالبه وقتی یاد بعضی از کارهایی که تو اون دوران انجام دادم مو به تنم سیخ می شه !!!
یادم می اد اون موقع همه بچه ها دنبال این بودن که تو سر و کله هم بزنن و یا مثلن می اومدن به هم کلاس می ذاشتن که وای من صد تا دوست دختر دارم ولی تو نود تا داری !!! و یا اینکه می اومدن در مورد مزخرفات ابی و داریوش صحبت می کردن و خلاصه همه تو دوران بچگی سیر می کردن !!!! من رفتم یه دستگاه بسته بندی خریدم و آوردم خونه و با اینکه سن چندانی نداشتم کارگر هم گرفتم و از رضا هم کمک خواستم و بعدش رفتم کپی یکی از همین مارک های معروف مواد غذایی رو برداشتمو و چقدر اینور و اونور رفتم تا تونستم چاپ کنم . بعد شروع کردم به بسته بندی و زدن لیبل رو او نا و بعد پخش اونا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جالب اینجاست که همه این کارها رو در کنار کار اصلی انجام می دادم و یه جورایی دوست داشتم تجربه کنم . بدونم . بفهمم !!! از همه مهمتر اینکه اجازه نمی دادم این کارهای جانبی لطمه ای به درس خوندنم بزنه و همیشه جز شاگردهای ممتاز مدرسه بودم !! واقعا دوران جالبی بود .

خلاصه یه بستنی امروز منو برد تو یکی از دوران زندگی . دوره ای که گذشت ولی واسه من خاطره اون دوران و کلی تجربه و پختگی به همراه داشت .

ولی گذشته از این حرف ها امسال تابستون خیلی هوا گرمه . واقعا گرمه . مایعات و ... زیاد بخورید و هوای همدیگرم شب ها داشته باشید !!!!!!!!!!
خدائیش خسته ام !! فقط لا لا !! البته اگه ببره
شب بخیر .
همیشه شاد .

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

امید به خدا

امروز می زارم رو حساب روزهایی که خیلی واسم سخت بود .
اجازه نمی دم به همین راحتی مسائلی که تو زندگی واسم رخ می ده ناراحتم کنه . انقدر با موضوع کلنجار می رم و انقدر واسش انرژی صرف می کنم تا بتونم اون موضوع رو حل کنم .

ولی بریدم . انقدی که زار زار زدم زیر گریه !!! ولی بازم خودمو جمع و جور کردم و به خودم گفتم ناراحت نمی شم !! با ناراحتی و از دست دادن روحیه کاری از پیش نمی ره . نادر یکی از ویژگی هاش اینه که تو هر شرایطی شاد بوده . تو سخترین شرایط هم موضوعی واسه شاد بودن پیدا کردم .

تا حالا شده یه حرف تو دلت داشته باشی ولی نتونی حتی به نزدیکترین فرد تو زندگیت بزنی ؟
شده یه سوال تو ذهنت باشه که شب ها واسه پیدا کردن جوابش بیدار بمونی ؟

آخه این همه مشکلات با هم دیگه ؟ اونم برا یه پسر 23 ساله؟
این رسمش نیستاااا...



خدای مهربون مرسی که دیدم رو انقد باز کردی که تو زندگی این مسائل رو هم ببینم ولی خدا نادر ازت می خواد حالا توان هم بدی .خدا نیرو می خوام . نادر 23 ساله نمی گه فرار می کنم . نه
فقط مثل همیشه می خوام کمکم کنی .
شاد باشید.

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

مواد غذایی

من خیلی شکمو تشریف دارم . و باورتون نمی شه که چقدر می خورم . البته واسم سخت نیست که خودمو کنترل کنم ولی در کل از خوردن لذت می برم و اصلا اهل تعارف و این مزخرفات نیستم . این موضوع که اصلا تعارفی نیستم تو خیلی از جاها کمکم کرده . یکی اینکه خیالم راحته که کسی به من تعارف نمی زنه !!! و یکی هم اینکه از همه امکانات اونم در حد توان و خفه شدن !!! استفاده می کنم .
و همیشه شکر گذار خدا هستم که هر چیزی رو هر چقدر که دلم می خواد میخورم ولی چاق نمی شم .
البته واسه همه طبیعی هستش که همیشه پیش عزیزانشون راحت هستند و این موضوع هم برای من مستثنا نیست .
حالا این بین اصلا طبیعت بدنم با غذاهای غیر خونگی سازگار نیست و واسم خیلی پیش اومده که با اجازتون راهی بیمارستان بشم !!!! همیشه سعی میکنم که از غذای خونه استفاده کنم تا اینکه بخوام از غذای بیرون استفاده تا هم پولم برم و هم جونم .

از طرف دیگه خرید جنس درست و سالم هم برای درست کردن یه غذای خوشمزه ضروری هستش و تو این مملکت که هیچ چیز سر جاش نیست اگه کمی بخوای گاگول بازی دربیاری کلاه آدم پس معرکس !!!
خرید درست و منطقی هم یکی از مسائلی هستش که باید واقعا حساسیت زیادی به خرج داد مخصوصا اگه تو رده مواد غذایی باشه .

چند روز پیش واسه خرید سوسیس و کالباس و ... رفتم به مغازه ای که تا حالا از اون خرید نکرده بودم . جریان از این قرار بود که همیشه از نمایندگی رسمی خرید می کنم ولی خوب امروز نشد و مجبور شدم از این مغازه چیزس رو که می خوام تهیه کنم .
همه چیز درست بود . تاریخ تولید و ... ولی وقتی رسیدم خونه و شروع کردم با کمک خواهرم به درست کردن غذا . دیدم که همه اجناس !!! مشکل دارن و به قول شما دوستان خرابه !!!

واسه همین به سمت مغازه رفتم و جنس رو با کمال کم رویی کوبیدم تو صورت فروشنده !!!
فروشنده : اینا تازه اس من عوض نمیکنم .
فدات شم اینا رو برو به کسی بگو که هیچی سر در نمی اره نه به من که یه عمر دارم با همینا سرو کله می زنم .
فروشنده : بردار ببر . عوض نمی کنم .
من نخواستم عوض کنی . وجه همه رو اخ کن !!!
فروشنده : اینجا هر روز مامور بهداشت می اد و سر میزنه و اینا مشکلی ندارن .
مطمئنی ؟
فروشنده : بله . حالا بفرمائیدبیرون .
منم موبایلمو دراوردم و شماره موبایل مهندس با... رئیس کل بهداشت و درمان تهران رو گرفتم .
فروشنده : به کی زنگ می زنی ؟!!
پدر سگ الان می فهمی . وقتی فردا مغازت پلمپ شد اون موقع متوجه می شی که فروشنده باید جنس درست به مشتری بده .
فروشنده : الکی می گیری.
خلاصه فروشنده وقتی دید قضیه جدی هستش .پول همه رو از کشو دراورد و گذاشت رو ترازو و گفت خداحافظ.
گفتم خیلی پستی . شاید به جای من یه کارگر که از صبح تا شب کار کرده و هشت هزار تومن دراورده اومده خرید . تو اصلا به فکر اون نیستی که می خواد ببره اینا رو بده به خانوادش .

خلاصه اینکه سر منم که یه عمر با موادغذایی دارم سرو کله می زنم رو هم کلاه میزارن وای به حال کسی که بخواد کمی تو این جامعه سستی به خرج بده و ... .

چند تا نکته می گم همیشه به خاطر داشته باشید :

ژانبون مرغ بین همه کالباس ها و ... سالمترین هستش چون که درصد زیادش فیله مرغ هستش.
سعی کنید تا جایی که می تونید اصلا اصلا از سوسیس های معمولی و کوکتل های معمولی استفاده نکنید .
همیشه از مارک های معتبر و نمایندگی های اونا خرید کنید .
موقع خرید سوسیس و ... به نایلکس پیچیده شده دور اون و بسته بندی اون توجه کنید اگه شل و به قولی وا رفته بود حتی اگه تاریخ درج شده هم درست بود نخرید .
تحت هیچ شرایطی گوشت چرخ کرده و یا ... نخرید.
هیچ موقع رون و سینه مرغ رو نخرید و همیشه از فروشنده مرغ تازه روز رو بخوهید .
سعی کنید خودتون جوجه رو حاضر کنید .
هیچ موقع از کباب ها و کتلت ها و ... یخ زده وبسته بندی استفاده نکنید .
آب میوه خالص و بدون شكر، منبع غذایی ایده آلی برای ویتامین ها و مواد معدنی است و استفاده از آن برای جایگزینی مایعات از دست رفته بدن، بسیار مناسب است.
زیاد سوسیس و کالباس مصرف نکنید چون اغلب فرآورده‌های گوشتی مثل سوسیس و کالباس مواد مغذی همچون پروتئین خالص وجود نداشته ولی موادی مانند فسفات، نیترات، نمک، چربی و ... که برای سلامت بدن مضر است به وفور یافت می‌شود

یک پیشنهاد : به جون من نباشه به جون شما خوردن نیمرو و گوجه و خیار شور به همراه سبزی و ماست خیار!!! و سالاد شرف داره به غذای بیرون و ... .
زیاد بخورید ولی سالم .

همیشه شاد باشید.


چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

لحظه های عمر

لحظه های عمر
چند سال دارید ؟ چقدر عمر کردید؟ 18 سال ؟ 22 سال ؟ 25 سال ؟ 30 ؟ 45 ؟ 80 ؟ بیشتر و کمتر ؟
اگه ازتون سوال بپرسن که تو این چند سال چی کار کردید؟ چی می گید ؟

تا حالا شده بشینید و زندگی خودتون رو مرور کنید . همه خاطره ها . همه ماجراها . همه تجربیات . همه لحظه های شاد و یا لحظه های ناراحتی . خلاصه همه اون چند سالی رو که پشت سر گذاشتی

یا با کسی که راحتی و جز عزیزانت هستش بشینی در مورد این موضوع صحبت کنی .
زندگی و لحظه لحظه عمر خیلی ارزشمند هستن . امیدوارم که قدر همه لحظه های عمر خودتون رو بدونید و لحظه های عمر رو با ناراحتی و عصبانیت و ... از دست ندید .
واسه لحظه های زندگی خودم خیلی ارزش قائلم . خیلی زیاد . همیشه واسه زندگیم برنامه ریزی دارم و همیشه از لحظه های زندگی استفاده می کنم . حالا وقتی می شینید و گذشته خودتون رو مرور میکنید میبینید که اون ماجراها و اتفاقات هم تو لحظه های عمر که متعلق به خود شما بوده اتفاق افتاده .

22 سال تمام دارم زندگی می کنم . 22 سال که واسه من از همون بچگی تجربه و ماجرا و اتفاقات مختلف و لحظه های شاد و لحظه های مختلف بوده .

تا حالا شده انقدر شلوغ و شیطون باشد که تو محیطی قرار بگیرین که اکسیژن واسه نفس کشیدن نباشه
تا حالا شده چند شب پشت سر هم بیدار بمونید
تا حالا شده صحنه ای رو ببینید که مردم بریزن و ماشین بسوزونن
تا حالا شده ببینید خانواده ای رو که به خاطر 50 تومن کارشون به دعوا کشیده شده باشه
تا حالا شده تو سرمای شدید سروکارتون با یخ باشه
تا حالا شده نصفه شبی برید بیمارستان و صحنه های دلخراشی رو ببینید
تا حالا شده با رقم های پولی و مالی خیلی هنگفت بازی کنید
تا حالا شده ناجی کسی باشد
تا حالا شده کتک اونم مفصل بخورید
تا حالا شده پای قرار داد های مهم بشینید
تا حالا شده به مجالسی دعوت بشی که حداقل 30 نوع غذا داشته باشه که تو فقط اسم 5 تای اونارو بدونی
تا حالا شده با مسئولین مملکتی باشین
تا حالا شده عاشق کسی باشید
تا حالا شده فرصت های خوبی رو تو زندگی از دست داده باشی
تا حالا شده دلت بگیره و زار زار بزنی زیر گریه
تا حالا شده واسه خودتون فرصت پیش بیارید
تا حالا شده سعی کنید اشتباه کسی رو بگید ولی مورد اتهام واقع بشید
تا حالا شده تنها بمونید و کسی پیشتون نباشه
تا حالا شده تو شرایط بد جوی قرار بگیرید و واستون خاطره بشه
تا حالا شده آدم نامردی رو بشناسید که حقتون رو بخوره
تا حالا شده تجربه شاد کردن دیگری رو داشته باشید
تا حالا شده ابراز احساسات کنید . زمانی که واقعا واستون سخت باشه
تا حالا شده
تا حالا شده
....
....
بله من تجربه کردم . خیلی از شماهم تجربه کردید . گوشه ای از تجربه های زندگی .
تجربه هایی که تو لحظه هایی که متعلق به خودمون هستش تجربه کردیم . لحظه هایی که خدا به ما داده . حق زندگی .
یادتون باشه من و شما از بین میلیونها اسپرم تنها اسپرمی بودیم که شانس این رو آوردیم که به تخمک مادر نفوذ کنیم و تبدیل به یک جفت کامل بشیم و در این زمان باز هم این شانس ما بود که جنسیت برای ما رقم خورد و مشخص شد که ماده هستیم یا نر.
شاید این حرف براتون خیلی مضحک باشه و بی اهمیت و بعضی ها هم که افکارشون منحرفه بگن بازم یه مطلب بی سرو ته سکسی نوشت !!! ولی دقت کنین به اینکه هر کدوم از اون میلیونها اسپرم میتونستن یک انسان با توانایی ها و ظاهر و تفکرات و جنسیت های متفاوتی رو تشکیل بدن که با شما فرق داشت . از نظر علمی هم با هر بار ارضا شدن یک مرد میشه به روش علمی و لقاح مصنوعی میلیونها جنین رو خلق کرد !!!! پس شما آیا خوشبخت ترین موجودی نیستین که از بین
تمام این سلولهایی که برای آغاز زندگی و گرفتن حق حیات شروع به تکاپو و مبارزه کردن , برای اینکه بتونن خودشون رو به تخمک برسونن و حق جیات بهشون داده بشه , شما آفریده شدید و روح به جسمتون وارد شد و متولد شدید و بزرگ شدید و نبض زندگیتون رو در دست گرفتین تا در این دنیا برای مدتی که در تقدیرتون رقم خورده زندگی کنید ؟ زندگی که باید بسازید . شما باید بسازید .

پس هیچ موضوعی برای ناراحت شدن و عصبانی شدن وجود نداره . چیزی که مهم هستش اینه بتونیم از لحظه های زندگی استفاده کنیم و از همه تجربیات زندگی استفاده کنیم .
زندگی با همه مشکلاتش قشنگه .

استفاده از موقعیت ها , خوش فکری , تلاش , مبارزه در راه هدف , امید به آینده , نا امید نشدن , مثبت اندیشی و باور و اعتماد به خود و توانایی هاتون .. همه اینها بهتون کمک میکنه تا بتونید به اهدافتون برسید و احساس خوشبختی بکنید و غم رو دور کنید .
همیشه شاد باشید.



















جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

بی خوابی

دیدم خوابم نمی بره !!! گفتم بیام بعد از مدت ها وبلاگ خودمو آپ کنم . چند وقتی بود که خیلی سرم شلوغ بود و اصلا وقت نفس کشیدن هم نداشتم ولی الان کمی سرم خلوت شده .

ماجراها و اتفاق ها ی جالبی واسم تو این چند وقته رخ داد که اگه فرصت کنم حتما می نویسم .

شب بخیر .
همیشه شاد باشید.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵

اولین نوشته سال جدید

امشب حال و هوای عجیبی دارم . نیم ساعتی می شه که رسیدم خونه . خیس خالی هستم . عجب بارون نازی میبارید.

می خوام برم پا ندارم
می خوام نرم جا ندارم گريه كنم دل ندارم
داد بزنم نا ندارمبودنم با تو حرومه ديگه همه چی تمومهآخ که اين لحظه چه شومهچه شومه ....من دلم تنگ ميشه تو دلت سنگ ميشه نذار اين تنگ بلور بشكنه با اين غرور


خوب این اولین نوشته من تو سال جدید هستش.قبل از هر چیزی عذر خواهی از دوستان عزیز . به خصوص عادل جون عزیز . بی معرفت تو که کمپ زده بودی و به مسافرهای بهاری کمک می کردی چرا ما رو دعوت نکردی . ما هم میتونستیم در رکاب باشیم. آره عادل جون ما هم داریم خدمت .باور کن اگه سرم کمی خلوت بود یه سفر حتما می اومدم آمل !!

اما از چند روز مونده بود به عید تا به امروز اتفاق ها و ماجرا های عجیبی واسه من رخ می داد .

تا خود سیزده به در که وقت نداشتم نفس بکشم و تا جایی که تونستم یه حال اساسی به مردم هیجان زده دادم
روز سیزده اولین روزی بود که تو ایام عید رفتم بیرون .
سفر من به اطراف سرزمین رویایی و اداره کردن یه سالن و سروکله زدن با 13 تا کارگر .
رفتن به سرزمین رویایی و مراسم عقد فرهاد .
آماده شدن مقدمات کار برای خدمت رفتن من .
یه عملیات جالب برای اینکه بتونم دو تا از چک ها رو زنده کنم .
...
...
...

عجب بارونی داره میاد. طبق معمول یک استکان چایی !! کنار دستمه و بیچاره این دیجی مریم هم داره واسه خودش می خونه.

چند وقتی هستش که عجیب دنبال یه پروژه کاری ام . از اونجایی همیشه دنبال این بودم که استخدام کنم نه اینکه استخدام بشم خواب و خوراک ندارم. با چند تا از بروبچ دیوونه تر از خودمم در مورد پروژه کاری خودم صحبت کردم . تا اینجای کار نیروی کار رو به 3 تا رسوندم امیدوارم حداقل بتونم پایه های طرح رو تاقبل از خدمت آماده کنم

یادش بخیر !! 2 سال پیش 4 تا کارگر زیر دستم داشتم.اون موقع این کارگرها خیلی حال می کردن چون به ازای 2 ساعت کار کردن در روز نفری 12000 تومن میدادم. یادش بخیر !! همیشه اینجوری بوده باید موقعیت بازار رو به موقع سنجید. مثلا همین جریان سکه ها !!!

چندروز پیش هم رفتم به یک واحد تولیدی (سالن) که 13 تا کارگر داشت !! اونم همه ترک !! با درجه خلوصیت 100 . 2 شب کلا بیدار بودم . پدر سوخته ها !! باورتون نمی شه هر شب 5 تا مرغ رو رو آتیش می پختن و می خوردن و بازم طلب کار بودنم و کار نمی کردن . یه حال اساسی بهشون دادم و کاری کردم که به یه دونه ساندویچ روز آخر راضی بودند !!!!!!!!!!! تجربه ای نو بود

راستی بفرمائید چایی !!!

خلاصه عذر خواهی از همه دوستانی که نتونسته بودم جواب میل هاتون روبدم .



چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

سال نو مبارک

عید همتون مبارک

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

خونه تکونی

آقا ایم خونه تکونی هم حکایتی داره شنیدنی !! امروز مثلن جمعه بود !
مامان : نادر من امروز کار دارم . تو به خواهرت کمک کن !!!
با کمال میل . خیالت راحت باشه
خوب خواهر نازم باید چی کار کنم ؟!!!
هیچی نادر فقط باید شیشه ها رو پاک کنی !!!! پرده ها رم باید باز کنی !!!! روی راحتی ها رو هم پاک کن !!! دیوارهای پذیرایی هم باید تمیز کنی !!! لوسترها رو هم باید تمیز کنی !!! و ....
خواهرم داشت همینطوری پشت سر هم می گفت و چشم منم همینطوری گرد تر و گردتر می شد .

گفتم : آبجی من کمک دارم یا دست تنها هستم !!!
خواهر گلم : به علی می گم بیاد کمکت !!
آخ جون علی . من کم بودم سبزه هم اومد !!! علی داداشم 12-13 سالشه !!
خواهر گلم : نادر نبینم هیچ کاری نکردید . من دارم سراغ مابقی کارها !!!!
گفتم باشه .
علی : سلام نادر داداش !!!
سلام فسقلی !!! این چی دوره سرت !! این چی بستی دور کمرت !!!
علی : نادر داداش بعدن متوجه میشی .از کجا شروع کنیم .
بی خیال علی !! چی تو فکرت می گذره فسقلی !!!
علی : آخه نادر داداش با تو خیلی حال می ده کار کردن !!!!!
باشه . می گم علی از شیشه ها شروع کنیم !!!!
آقا من پاک کن . علی پاک کن . خلاصه نیم ساعتی گذشت و قیافه من و علی دیدنی بود .
گفتم علی ین جوری حال نمی ده !!!
علی : پس چی کار کنیم حال بده نادر داداش ؟!!!!
من می خونم تو هم یواش دست بزن . بعد با من بخون .
علی : برو نادر داداش دارمت !!!
آقا من بخون علی بخون . کمی گذشت .
گفتم علی برو آب و کف و دستمال و … بیار تا به بقیه کارها برسیم .
خلاصه شده بود یه ساعت . گفتم علی حال نمی ده !!!
علی : نادر داداش من الان یه کاری می کنم حال بده . !!!
می خوای چی کار کنی.

2 دقیقه بعد دیدم یه سی دی گذاشته و ولوم داده !!!
گفتم ای ول علی !!! دیدم فسقلی دستمال رو از دور کمرش باز کرد و گفت بیا وسط نادر داداش !!!!

منم از خدا خواسته !!! 2 تایی افتادیم وسط !! آقا حالا نرقص کی برقص !!! حالا هد نزن پس کی بزن !!! اصلا حواسمون به گذشت زمان نبود . حالا پای من خورده بود به ظرف آب !!! علی کف ها رو ریخته بود رو زمین !!!

یه وضعیتی بود که بیا و ببین .
ساعت شده بود 11 و ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم !!! همینطوری داشتیم می رقصیدیم که دیدیم مامان و آبجی دست به کمر و چشم های گرد شده دارن به ما 2 تا نگاه می کنن !!!!
حالا قیافه ما 2 تا دیدنی بود . دستمال بسته رو سرمون !!! 2 تا روسری بستیم دور کمرمون و آب و کف یه طرف !!! روزنامه و …. یه طرف . پرده ها هم هنوز سر جاشون بود !!!!

ما 2 هم بدون اینکه حرفی بزنیم داریم به مامان و آبجی نگاه می کنیم .

مامان : شما دو تا خجالت نمی کشید .
آبجی : خوب معلومه دیگه !! نادر اینجا باشه بیشتر ازاین هم نمی شه
علی : مامان نادر داداش گفت بیا برقصیم !!!! من مقصر نیستم
آدم فروش چی داری می گی !!!! خوبه 3 ساعته داری با من می رقصی آخرش منو می فروشی !!!
حالا بحث من و علی بالا گرفته !!!! که مامان و آبجی یه دفعه زدن زیر خنده !!!!

من و علی : واسه چی میخندین !!!!
مامان : من نمیدونم تا شب باید همه کارها رو تموم کنید وگرنه نادر حق غذا خوردن نداری !!!!
آخه مامان من غذا نخورم می میرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من نمیتونم

خلاصه من بیچاره عاجز و خسته و تنها و گرسنه !! و … کارهارو تموم کردم .
ولی امروز انقدر خندیدم که نگو !!!!!!!!! حالا تا شب مامان و آبجی منو می دیدن می خندیدن

ولی خستگی کار کردن یه طرف !!! خستگیرقصیدن یه طرف !! همه بدنم داره جیر جیر میکنه !!! حالا به قول علی خوبه رقصیدن هم بلد نیستیم !

آخر شبی :
مامان : می گم نادر خوب شد کمک کردی چند تا کار یاد گرفتی فردا زن گرفتی کمکش می کنی !!!
مامان مگه من زن میگیرم اینکارهارو کنم ؟!!!
مامان : پس زن می گیری چی کار کنی ؟!!!
خوب معلومه !!! کارهای خوب خوب !!!!!
آبجی : خوب بسه کار داره به جاهای باریک ختم می شه !!

خلاصه اینکه امروز انقدر خندیدم که شارژ شدم . بابا دیروز دپرس شده بودم سر جریان پدر آرتین .

امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

زندگی چیست

هدف چیست؟ برای چه به این دنیا آمده ایم چه می خواهیم این همه تکاپو این جسم این دنیا این خلقت برای کیست ؟ رهنمایان نور برای چه آمده اند به خاطر که فرستاده شده اند؟ همه و همه به خاطر من و تو بوده و هست .لیک آیا ظرفیتش را داریم .کمی به ضمیر و باطن خویش بنگریم .
آه چه استعدای نهفته. افسوس که در زیر پوششی از مادیات و هوس و ظاهر بینی و کوته نگری نهان گردیده .ما همه از خاکیم چند روزی و دوباره به خاکیم و پس از آن جاودانگی.
مگه هدف توسط پیامبران و هادیان و عقل و وجدان بر ما روشن نگردیده پس چرا بدینسان گمراه و سرگردان به سوی تاریکی می دویم؟
بایست و روشنایی را ببین .
آری می خواند تو را .چشم هایت را باز کن.
راه را خواهی یافت
آن رحمان و رحیم دوست دارد ما را و ما بی خبران کور گشته ایم.
بجنبیم و تا به خاک بر نگشته ایم در یابیم گنج درون را
بیابیم عشق حقیقی را و خدا را به خاطر خدا پرستش کنیم .
عشقی که از خاک شروع شده و در جاودانگی به طلوع پر فروغ خویش می رسد .همه از خاکیم چند روزی و دوباره به خاکیم و پس از آن جاودانگی ...

نوشته: فریاد دل


-----------------------
از اونجایی که نمیتونم آروم بشینم با هر قشری و هر آدمی و هر طبقه ای ... نشست و برخاست داشتم وبه کل خیلی از رابطه ها رو دیدم و تجزیه وتحلیل کردم و خیلی هاشون هم تجربه کردم .
پری شب نشسته بودم پشت سیستمم و داشتم کمی ویروس زدایی !!! میکردم که تلفن اتاقم زنگ خورد .
کمی شماره آشنا بود !! پس برداشتم :
- بله ؟
سلام نادی جون !! منم ایرج ؟
- پدرسگ خودتو درست معرفی کن من ده هزارتا رفیق دارم که اسمشون ایرجه !!!!!
منم نادی ایرج ف ... دوره ... سال ... یادت اومد . !!
- ایرج تویی ؟!! حالت خوبه ؟ چه خبرا ؟
بعد از کمی حال و احوالپرسی حس کردم همچین سرحال نیست و همون ایرجی که با هم به اتفاق آرتین یه دنیا رو به هم می ریختیم !! نیست .

- ایرج اتفاقی افتاده ؟!! احساس می کنم ناراحتی ! سر حال نیستی ؟
نادر ناراحت نشی !! می خوام بگم ..
- پدرسگ بگو دیگه چیزی شده ؟ آرتین خوبه
نادر پدر آرتین فوت کرده . فردا تشییع جنازه جلوی مسجد .. هستش .نادر تو رو خدا بیا . آرتین به هم ریخته شاید تو بتونی آرومش کنی . نادر تو رو خدا بیا آرتین ...
- خدا رحمتش کنه . ایرج تو رو خدا گریه نکن . من فردا میبینمت . آرتین با من . نگران نباش.

اما بریم سراغ تشریح اوضاع و احوال آرتین .:
آرتین از طبقه مرفه جامعه !! پدرش که خیلی هم با صفا بود و خدا هم اونو رحمت کنه !! مدیر عامل بازنشسته شرکت ب.... و رابطه فوق العاده صمیمی با آرتین .
آرتین فرزند چهارم خانواده که یه برادر بزرگتر از خودش و به برادر کوچکتر از خودش و یه خواهر که ازدواج کرده و 2 خواهر کوچکتر از خودش که مجرد هستند و مادری سالخورده .
از نظر اجتماعی و فرهنگی تو سطح قابل قبولی از جامعه هستند . خلاصه تو کار وارد کردن ماشین های مختلف تو ایران و بساز بنداز !!! و هر کای که نون تو اون باشه هستند !!!

زمانی که با آرتین آشنا شدم اصلا دوستی نداشت چون اخلاق عجیبی داره که به قولی میخواد بگه فقط من !!! واز اونجایی که تجربه کانکت شدن بالایی دارم با آرتین دوست شدم و بعد ایرج به جمع ما پیوسته بود و خلاصه مطلب اینکه آرتین عشق ماشین و ماشین سواری و تصادف !!! و خلاصه از من دیوونه تر !! ولی زمانی که آرتین و من و ایرج دانشگاه قبول شدیم دیگه زیاد همدیگه رو نمی دیدیم . ولی زمانی که با هم بودیم زمین و زمان رو به هم می ریختیم !!

پدر آرتین مردی قد بلند و بازنشته و خلاصه همش تو خونه ور دل خانم . هر وقت هم میرفتیم خونشون یه دست حکم می زدیم با این مرد !! آدم با نفوذی بود . من نصفه آدم های مملکت رو تو خونه اینا دیده بودم !!!! خلاصه آرتین و باباش مچ بودند .

می دونستم آرتین بد جوری باید به هم ریخته باشه .

فردای اون روز رفتم به سمت آدرسی که ایرج داده بود وپیداش کردم . به سمت مسجدی حرکت کردیم که قرار بود حرکت به سمت امامزاده ... برای تدفین از اونجا باشه !
جمعیت زیادی اومده بودند ! حدود نیم ساعتی منتظر موندیم .

ایرج گفت نادر آرتین و خانوادش اومدن.

دیدم آرتین پشت فرمونه و مادر و خواهرهاش هم تو ماشین . من با ماشین آرتین فاصله تقریبا زیادی داشتم . من جلو نرفتم !!
آرتین از ماشین پیاده شد و چون ایرج به اون گفته بود که من اومدم . به سمت من به اتفاق مادرش حرکت کرد.

نزدیک من که شد نتونشت خودش رو کنترل کنه و زد زیر گریه ! رفتم جلو و آرتین رو گرفتم تو بغلم . هیچی نگفتم .
آرتین گریه میکرد مثله ابر بهار . به زور خودم رو نگه داشته بودم .
بعد گفتم : آرتین گریه نکن . و کمی دلداریش دادم .
مادر آرتین اومد جلو و تشکر کرد و من هم تسلیت گفتم . بیچاره مادر ارتين اصلا ناي حرف زدن نداشت

بعد به سمت امامزاده و مراسم تدفین . ... .
خدای مهربون چه دنیایی کوچیکی هستش . آرتین بنده خدا نمی دونست چی کار کنه .
گفتم آرتین حق گریه نداری !! به مراسم و مهمون هات برس . هوای خواهرهاتم داشته باش تو این لحظه و کلی دلداری و ... .
هنوز جنازه رو نذشته بودند تو قبر . ماشا... انقدر بزرگ بود که دوباره شروع کردن به کندن قبر!!!
خلاصه زمانی که جنازه رو گذاشتند تو قبر . همه خانواده رفتن به سمت جنازه برای وداع آخر .
خدایا چه صحنه تلخی بود . من آرتین رو آروم کرده بودم تا گریه نکنه و فقط به برادراش و خواهرهای خودش قوت قلب بده .

خیلی صحنه درد ناکی بود . من می دونستم آرتین یه دفعه میزنه زیر گریه . بعد از اینکه خواهر و مادرش رو از قبر جدا کرد و جمعیت به سمت قبر برای دادن فاتحه رفتند .آرتین تک و تنها نشست و زد زیر گریه .

نرفتم جلو تا تونست گریه کرد . رفتم جلو و آرومش کردم و با هم مهمون ها رو راهنمایی کردیم به سمت اتوبوس ها و به سمت تالار برای نهار حرکت کردیم ...

بعد از اینکه اومدم خونه فقط داشتم به این فکر می کردم که واقعا زندگی چی ؟

رفتم و کیف خودم رو برداشتم که بزنم بیرون تا بتونم این مساله رو تو ذهن خودم حل کنم .

مامان : نادر کجا ؟
- بیرون یه چرخی بزنم
مامان : چی شده نادر ؟ بازم ذهنت به هم ریخته ؟
به مامان نگفته بودم که پدر آرتین فوت کرده و بنده خدا خبر نداشت گفتم: مامان می آ م .کار داشتی زنگ بزن

سوار ماشین شدم و فکر کنم ولیعصر پیاده شدم . نمی دونم چقدر راه رفتم ولی بالاخر تونستم مساله رو تو ذهن خودم حل کنم .

خیلی تو این دنیا فقط کار می کنن تا فقط پول بدست بیارن !! خیلی ها فقط بلدن حال کنن اصلا واسشون پول مهم نیست . خیلی ها اصلا مجنون شدن نمی دونن اصلا دارن چی کار می کنن .خیلی ها دارن میسازن و می سوزن . خیلی ها می خندن . خیلی ها ... خیلی ها ... خیلی ها

اما واقعا زندگی چی ؟ پول ؟ رفتن ؟ اومدن ؟ تولید کردن موجودی معصوم به نام فرزند !! کلاشی ؟ درس خوندن ؟ ....

خیلی از مسائل رو گذاشتم کنار هم به این نتیجه رسیدم که:
زندگی یعنی رابطه .
وگرنه پول و درس و اومدن و رفتن و گشتن و خندیدن و گریه کردن و خیلی از مسائل اصلا باید تو زندگی باشن ولی اینا اساس زندگی نیستن .
اگه ازدواج کردی و بچه ای هم به کانون خانواده اضافه کردی !! ولی نمی تونی هیچ رابطه ای با اون برقرار کنی یا اینکه نیاز فرزند رو درک یا اینکه شاد باشی نشد زندگی . حالا کار کن پول دربیار . یا اصلا کار نکن بخور بخواب.
باید کار کنی
باید پول دربیاری
باید به هدف های خودت که خیلی هاشون هم مادی نیستن برسی

اینا برای اینه که با داشتن رابطه ای لذت بخش بتونی لذت زندگی رو بیشتر کنی
اگه کار می کنی می دونی که برای اینه که لذت های خودت رو آسایش خودت رو آرامش خودت رو تامین کنی .

حالا خیلی ها هستن که پول که هیچ ! هنوز تو این جامعه رابطه درستی هم با هم ندارن . همش بحث و جدل و جنگ های روانی فرسایشی که عمر رو به هدر می دن .
ولی خیلی ها هستن که شاید خیلی مشکل داشته باشن ولی تنها مسئله ای که باعث می شه همیشه شاد باشن و از زندگی لذت ببرن داشتن رابطه ای درست هست.

اگر فرزند با پدر . پدر با فرزند . مادر بافرزند .فرزند با مادر . برادر با برادر . خواهر با برادر و .... رابطه ای درست و لذت بخش داشته باشن میشه گفت اینا دارن زندگی میکنن. حالا بچسبن به کار و زندگی و پول و شرکت و بازار و دانشگاه و زایشگاه و همه مسائل که تو زندگی پیش می آد .

من عقیده دارم که خیلی از مردم تو این جامعه هنوزبلد نیستند با هم درست صحبت کنند چه برسه به این که بخوان درست زندگی کنند . البته آفرین می گم به نسل سوخته که با کوله باری ازمشکلات عجیب و غریب که قدیمی ها هیچ کدوم از اون ها رو تجربه نکردن دیدشون نسبت به مسائل بازشده و یه جوری زندگی میکنند و از رابطه ها لذت می برند که عمرا این آدم های سنتی نتونن همچین کاری کنند .

تو همین افکار بودم که دیدم رسیدم به هفت تیر !!! دیدم تو کیفم پول دارم واسه خرید . انقدر خرید کرده بودم که مجبور شدم دربست بگیرم واسه خونه !!!!!! امیدوارم که همیشه زندگیشادی داشته باشید.


راستی امروز روز زن بود . 8 مارس .این روز رو به همه زن ها تبریک می گم و صد البته متاسفم برای فاجعه پارک دانشجو . واقعا فقط میتونم بگم متاسفم .

همیشه شاد باشید.












سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۴

کسادی بازار


خوب دیگه امروز گفتم بیام یه سری به وبلاگ خودم که داره گردوخاک می خوره بزنم !!! قبل از هر چیزی تشکر کنم از عادل که همیشه عاشق نوشته هاش هستم . شرمنده عادل جون چند وقتی بد جوری سرم شلوغ بود .داشتم تو طراحی قالب جدید یکی از دوستان کمک می کردم !!! از جناب هیس هم ممنون که لینک وبلاگ منو تووبلاگشون اضافه کردند.
اما بریم سراغ مطلب امروز :
خوب عید نزدیکه و مردم هم به فکر استقبال از عمو نوروز !! هستن . نمی دونم شما چقدر سرتون تو حساب و کتاب هستش ولی اگه گاگول !!! هم باشید حداقل حس کردید که وضع نسبت به پارسال هم بدتر شده !!!
حدود چند ماهی هستش که همه کسبه ایران حالا هیچ فرقی نمی کنه که تو چه صنفی فعالیت دارن دارن از کسادی بازار مینالن !!! از بازاری جماعت بگیر تا عمده فروش و دلال و خرده فروش و حتی بازار فاحشه ها و روسپی ها هم خوابیده !!! معلوم هم نیست که این وضع تا کی می خواد ادامه داشته باشه !!!
داخل هر مغازه ای که میشی انگار گرده مرده پاشیدند خر پر نمی زنه !!!! همه فروشنده ها ها بی کار هستن .البته من دارم این وضع رو از 5 ماه قبل حتی بیشتر تشریح می کنم . الان که وارد مرکز خرید می شید خوب مشتری کم و بیش هست و طبیعی هم هست چون نزدیک عید هستش و هر کور و کچلی هم برای اینکه به استقبال عید بره می ره و شده کمترین چیزی که ماهی قرمز بدبخت !!! هستش رو می خره !!! اما در کل وضعیت بازار خیلی خیلی خرابه و من نمی دونم این وضع می خواد تا کی ادامه داشته باشه ! ولی خوب تا اینجا هم خیلی ها فراری کرده !!!
فکر کنم تنها چیزی که الان بازارش خوب رونق پیدا کرده قسمت مواد شوینده و پاک کننده هستش !! خوب می خرن . حالا طرف یک سال خونه و زندگی خودش رو تمیز نمی کنه ولی همچین که بوی عید و این مسائل می آد همچین میافته تو جون این خونه و زندگی که بیا و ببین !! شب کنار شوهرشم که هست داره با پودر صابون شوهر رو می شوره !!!!!! خلاصه اینجوریاست !!
امیدوارم که وضعیت بازار هم رو به راه بشه .
همیشه شاد باشید.