پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

ماجرایی واقعی

بغض گلوشو گرفته بود.به چهره هر کدوم ما که نگاه می کرد اشک تو چشم هاش حلقه می زد.با صدایی لرزون شروع کرد به تعریف اتفاقی که براش افتاده بود:

بعد از اینکه مبلغ 3 میلیون تومن از بانک صادرات شعبه گلستان اسلامشهر گرفتم به سمت خیابان اصلی راه افتادم. ولی یک دفعه ماشینی جلوی من ترمز زد و در عقب باز شد و یک نفر از بیرون من را هل داد به داخل ماشین.

ماشین به سرعت حرکت کرد.اصلا اجازه حرف زدن هم به من نمی دادند و با سیلی و مشت جواب سوال های منو جواب می دادند.
اصلا نمی دونم به کدوم محله منو بردند . بعد از یک ساعت منو بردند به زیر زمین یک خونه بزرگ !
زیر زمین اصلا نوری نداشت و زمین آن هم نمناک بود.

بعد از یک ساعت 2 نفر اومدند و گفتند که شماره تلفن خونتون رو بده !
ولی من که فهمیدم اینا شماره منو برای اخاذی می خوان گفتم که خونه ما شماره نداره !!!
ولی اون دو نفر شروع کردند و تا تونستند من رو زدند . انقدر زدند که از هوش رفتم .نمی دونم چند ساعت ، چند روز بیهوش بودم.

تاریکه تاریک . فقط رد روز دو بار من روشنایی رو به مدت کوتاهی می دیدم و اونم زمانی بود که یکی از آنان یک دونه نون به همراه یک لیوان آب برای من می آورد.

تو این دو ماه غذای من همین بود . یک لیوان آب و یک دونه نون . بعد از دو ماه من رو چشم بسته که توانی نداشتم سوار ماشین کردند و یک جایی تو جاده پیاده کردند.

یکی از دوستانم به من زنگ زد و گفت نادر بیا با هم بریم خونه یکی از اقوام و... . بله ماجرایی رو که خوندید واقعی بود.
باورم نمی شد وقتی چهرهشو دیدم . لاغر و رنگ پریده و دست هاشم میلرزید.


امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۴

پاسخ به میل های رسیده

این چند وقته انقدر سرم شلوغ بود که وقت نفس کشیدن نداشتم.اما یواش یواش نوشتم مطالب بلاگ رو شروع می کنم.
اما بریم سراغ میل هایی که زده بودید.

میل های زیادی داشتم که نوشته بودید چرا آپ نمی کنم و جواب میل هاتون رو نمی دم .
شرمنده !! از طرفی گرفتار بودم و از طرفی سیستمم داشت اذیت می کرد و مجبور شدم ویندوز عوض کنم !!! البته قبلش با آنتی ویروس هاردمو اسکن کردم و تمام ویروس ها رو که نزدیک به 2000 بود رو با خاک یکسان کردم.

کلی میل داشتم که از من سوال کرده بودید من ازدواج کردم یا خیر؟
خوب من هنوز مجرد هستم و ازدواج نکردم این صد بار!! حالا بازم فردا میل بزنید و بپرسید شما ازدواج کردید یا خیر ؟


یه آقایی به نام سجاد میل زده بودند و با توپ پری نوشته بودند که ما ها که ازدواج کردیم چیزی جز دردسر ندیدیم و هیچ لذتی هم از زندگی نمی بریم و وقتی از خیلی از دوستان خودم هم می پرسم که زندگی شما چه جوری هستش می گن ای کاش مجرد بودیم !!! شما ازدواج نکردید و این حرف ها رو میزنید و.... که به علت داشتن مضامین بی ادابانه نمی نویسم .

خوب من در جواب این دوست عزیز مینویسم که همه چیز به خود انسان بستگی داره .اولا که اگه من ازدواج نکردم دلیلی بر این نیستش که هیچ چیزی از این روابط نمیدونم و .... چون من تو خیلی از مسائل به جای اینکه انرژی خودم رو صرف تجربه کردن مساله ای کنم سعی می کنم با کنکاش اون موضوع از تجربیات دیگران استفاده کنم.
اگه نمی تونی از زندگی خودت لذت ببری پس خودت مشکل داری !!! بی تعارف می گم کاری ندارم که همسری رو که برای خودت انتخاب کردی با شناخت کامل بوده یا بازم مثله احمق های دیگه شناخت خودت رو محدود کردی به پیداکردن همسری برای خودت از سوی مامان جونت !! و صحبت های صد تا یه غاز چند دقیقه ای با هم تو مراسم کذایی خواستگاری !!! فرض می کنم با دیدی باز همسر خودت رو انتخاب کردی و به احساسات خودت هم احترام گذاشتی .
اما بریم سراغ لذت :
به جای اینکه به من ایمیل بزنی و من رو یه بی تجربه خطاب کنی از خودت یه سوال میپرسم ؟
برای اینکه رابطه خودت و همسرت صمیمی تر و هماهنگ تر بشه چی کار کردی؟
برای اینکه بتونی از زندگی لذت ببری چه قدمی برداشتی؟
برای اینکه بتونی ابراز احساسات کنی تونستی تا حالا غرور خودت رو حداقل نسبت به همسر خودت که الان نزدیکترین فرد برای تو محسوب می شه بشکنی ؟
چه تفریحاتی برای زندگی خودت تعریف کردی؟ حتما می خوای مثله این جواد ها بگی خوب می ریم مهمونی !!! یا اینکه مهمون میاد همسرم کلی خوش به حالش می شه که داره زحمت میکشه تا فضای مناسبی برای مهمون های من باز کنه تا اونا راضی از خونه من برن بیرون !!!
شده تا حالا دست خانمت رو بگیری و ببری کوه ببینی دنیا دسته کیه ؟ تا کمی سنش زیاد شد بنده خدا نگه زانوهام درد می کنه !! اضافه وزن دارم !!! مشکل روحی دارم .و...
یا یه شب اصلا با هم بزنید بیرون و پیاده روی کنید و صحبت کنید ؟
شده تا حالا فضایی رو برای خانمت ایجاد کنی که وقتی تو رو میبینه احساس کنه یکی رو داره که همه جا هوا شو داره و دوستش داره ؟
می دونی دوست من بی تعارف بگم خیلی احمقی !! مامان جونت به قربانت بره . لذت هماهنگ بودن با همسر خودت رو نچشیدی که ترجیح می دی با دوستان خودت به صورت مجردی بری بیرون .البته من بیرون رفتن به صورت مجردی رو نفی نمی کنم ولی اگه برای فرار از همسرت باشه واقعاً واست متاسفم . به جای اینکه بری مساله رو حل کنی صورت مساله رو پاک می کنی !
خوب به احتمال زیاد لذت جنسی خودت هم محدود کردی به جوجه کشی !!! حداقل فکر آینده بچه بی گناه خودت باش !!
مطمئن هستم که لذت بوسه رو هم نچشیدی!!! حالا اسم بوسه اومدتو هم مثله خیلی از این سنتی ها فکرت می ره به اینکه اگه بوسیدمش باید با هم بریم سانفرانسیسکو !!!! حالا اصلا بلدی ببوسی ؟!!! یا خجالت میکشی ؟ !!!! یا مامان جونت باید بیاد بهت یاد بده !!! آره پسرم اول ببوسش بعد برو زیر یه خمشو بگیر !!! ها ها ها!!!!

میدونی یادت باشه که وقتی زندگی تشکیل میدی سرنوشت خودت به جهنم !!! ولی مسئول سرنوشت کس دیگه ای هم هستی که خیرت سرت همسرته .
ضمنا یاد بگیر وقتی میل می زنی کمی ادب رو رعایت کنی . مجبورت نکردم که می آیی مطالب بلاگم رو می خونی . تحمل شنیدن حقیقت رو نداری نخون !!

اما چند تا میل داشتم که چند سوال در مورد کوه نوردی از من پرسیده بودند .
خوب پرسیده بودید که وضعیت دقیق آب و هوا رو چه جوری بفهمیم.
برای کوه نوردی مهمترین عامل دونستن وضعیت آب و هوا هستش !! مهمترین و معتبرترین منبعی که می تونید وضعیت آب و هوای شهر خودتون رو بدست بیارید قسمت آب و هوای سایت یاهو هستش . که پیش بینی وضعیت اون رد خور نداره !!! برید حالشو ببرید .

پرسیده بودید که چه جوری آبشار دوقلو رو پیدا کنیم ؟
اما برای رسیدن به آبشار دوقلو باید اوسون رو رد کنید و حداقل یک ساعتی برید بالا و بعد از اینکه چشمه نرگس رو رد کردید به آبشار دوقلو می رسید.سر جمع اگه 8 شروع کنید به رفتن بالا 12 می رسید به آبشار دوقلو . از همین جا خسته نباشد می گم.

آدرس یه جای معتبر برای خرید وسائل کوه نوردی رو خواسته بودید.
خوب میدون منیریه .فروشگاه چلنگر . فقط نگید من معرفیتون کردم !! چون دیگه هیچی بهتون نمی فروشه .بنده خدا رو انقدر اذیت کردم که می گفت تو رو برای خرید دیگه نیا اینجا !!! یا اگه خواستی زنگ بزن باپیک واست می فرستم !!!!

اما لیست وسایل کوه نوردی تو زمستون رو پرسیده بودید؟
من مهمترین اونارو می نویسن .
اولین چیز یخ شکن مناسب هستش . اگه یادتون بره فاتحتون خوندس و از همینجا از خدای متعال شادی روح شما رو خواستارم .
میوه مخصوصا سیب و نارنگی که عاشقشم رو ببرید . و بیسکوئیت یادتون نره .
کفش مناسب یادتون نره .
دستکش و کلاه هم یادتون نره.
راستی یادتون نره دست طرفتون روهم بگیرید و ببرید و حالشو ببرید.
من یه مطلب کامل در مورد کوه نوردی بعدا مینویسم.

یه خانمی میل زدند و گفتند که من با یکی از پسرهای فامیل های خودم دوست بودیم و همدیگه رو هم خیلی دوست داشتیم ولی من این رابطه رو به هم زدم به خاطر اینکه حس می کردم کس دیگه ای منو بیشتر دوست داره !!!! ولی آلان فهمیدم اشتباه کردم ولی اون حتی حاضر نیست صدای من رو بشنوه چی کار کنم؟!!

وقتی این میل رو خوندم خیلی خیلی ناراحت شدم . نمی دونم تا کی میخواد این حماقت ها ادامه داشته باشه ؟
من یادم می اد تو یکی از پست های قبلی خودم به این موضوع اشاره کرده بودم که هدف خودتون رو از برقرار کردن رابطه مشخص کنید . حالا شما چه هدفی داشتید ؟!! و حالا که رسما این ارتباط رو خراب کردید دوباره چه هدفی دارید برای برقرار کردن این ارتباط!! واقعاً فکر می کنید به مقصود خودتون می رسید؟
حماقت شما رو خیلی از خانم ها تکرار می کنن !! تا می بینن که یه نفر حاضره جونشم رو هم فدای اونا بکنه و خیلی اونا رو دوست داره بعد تا یکی می اد و ادعای دوستی و دوست داشتن میکنه پیش خودشون میگن خوب شاید این بیشتر دوستم داره !!!! یا میگن خوب این که داره خودشو واسه من هلاک می کنه !! خیالم راحته .شاید این یکی بهتر باشه !!!
زهی خیال باطل!!! و اگه از زاویه دیگه به موضوع نگاه کنیم نسبت به احساس طرف خودشون دچار تردید می شن

به نظر شما تو چنین موقعیتی بهتر نیست پسر خیلی مودبانه خودش بره کنار ؟ !! واقعاً که

یک کلام :
اگه نسبت به احساس طرف مقابلتون دچار تردید بشید خودتون رو بازیچه دست دیگران می کنید .
به قول عادل عزیز :

گر تو نبودی
کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟
اگر تو نبودی،سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟
نگاه منتظرم،راه بر نگاه که می بست؟
ز پشت پنجره،چشمان من که را می جست؟
اگر تو نبودی،کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟
سرای خاطره ام،رازدار که می بود؟
اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟
سفر به یاد که آغاز می توانستم؟
اگر تو نبودی فضای خاطره ام،عطر یاد که را داشت؟
کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟
اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟
کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟
کدام شرم نجیبانه،آتشم می زد؟
کدام بغض غریبانه،گریه سر می داد؟
اگر تو نبودی به شوق که،آغاز می توانستم؟
به کوی که،پرواز می توانستم؟
تو را به جان سپیده،تو را به سوسن وشبنم
تو را به ساقه گندم،تو را به سوره مریم
تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا
تو را به بارش باران،تو را به آبی دریا
تو را به پاکی کوثر،تو را به عمر شبنم بی تاب
تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
تو را به جان شقایق،تو را به لاله تب دار
تو را به گرمی آتش،تو را به لحظه دیدار
تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند
بمان
بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند
بمان که گر تو بمانی هَزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن،بمان دلیل سرودن
بمان امید شکفتن
که گر تو بمانی
دوباره خواهم ماند،دوباره خواهم خواند
برای باور فردا شبانه خواهم راند
بمان که من به شوق بودن با تو
به آفتاب روشن فردا،سلام خواهم داد
بمان که گر تو بمانی
امید خواهد ماند
بمان

اما چه فایده خودت خواستی که بره !! پس دیگه دنبالش نرو که برگشتنش محاله

میل های بی شماری هم داشتم که در مورد روابط جنسی از من سوال کرده بودید ؟!!! و از این جور مسائل .
من به این دسته میل ها جواب نمی دم ولی در موردش یه مطلب کامل مینویسم و آپ می کنم.

یه میل هم داشتم که پرسیده بودید که این سرزمین رویایی کجاست ؟
منم فقط میگم : ترکستان !! نمی تونم دقیق تر بگم .

همیشه شاد باشید.





دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

شیرینی زندگی

اگه یادتون باشه تو از چند تا از پست های قبلی خودم اشاره کرده بودم که دنیای زن و شوهر ها دنیای شیرینی هستش .ولی متاسفانه خیلی از افرادی که حتی دارن با هم زندگی می کنن و اصلاح زن و شوهر رو دارن اون طوری که باید از زندگی دو نفره !! لذت ببرن نمی تونن !!

دلم واستون بگه طبق عقاید بنده که به هیچ عنوان هم حاضر نیستم حتی یک قدم هم نسبت به موضع عقاید خودم عقب نشینی کنم!! تو دنیای زن و شوهر ها چیز !! یا عاملی که باعث می شه همیشه طرفین از زندگی لذت ببرند با هم بودنه ! امروز نمیخوام در مورد اقتصاد !! و اثبات دوست داشتن و آشنایی و ... صحبت کنم . فقط می خوام چند تا مثال بزنم که حالشو ببرید و اگه می خواهید ازدواج کنید !! استفاده ای ببرید و اگر هم ازدواج کردید و عرضه ی اینو ندارید که از زندگی خودتون لذت ببرید کمی به خودتون بیائید و از این لحظه به بعد درست زندگی کنید . و لذت این زندگی شیرین رو بچشید.

اما بریم سراغ با هم بودن !
وقتی من می گم با هم باشید منظورم این نیستش که مثلا حموم هم می رید با هم برید ! منظورم اینه که تو همه مسائل و لحظه ها و افکار و عقاید و ذهنیات و حتی حموم رفتن هم !!!!!!! با هم باشید .

واقعا چقدر لذت بخش و شیرین هستش که همیشه همراهتون کسی باشه که همراهتونه و با شماست !! تو عقاید و افکار و تو یک کلمه تو زندگی !! و چقدر زیباترو شیرینتر هستش که طرف مقابلتون همیشه کسی رو داره که تو مسائلش تو افکارش و ... همراهش هستش .

خوب توجه کنید که تا اینجای کار خیلی کار بزرگی انجام دادید و تقریبا می تونم بگم که خیلی از سنت ها رو شکستید . خوب شاید بگید چه جوری؟
شما وقتی با هم هستید حتی می تونید از قهر کردن و دعواهای خودتون هم لذت ببرید و مثله این زن و شوهر های احمق !! که فکر می کنن اگه با هم دعوا کردن و قهر شدن تا 10 ماه باید سایه هم با تیربزنند و حاضر هم نیستند هم دیگه رو ببیند و وقتی با هم قهر می کنند تمام وظایف و مسئولیت های خودشون رو فراموش می کنند و همه مسائل تحت الشعاع این مساله یعنی قهر و دعوا قرار میگیره نباشید و سنتی فکر نکنید و سنتی هم زندگی نکنید ! حالا همین مساله وقتی با هم هستید!! سر هر موضوعی دعوا کردید !! بحث کردید !! عصبانی شدید !! بشقاب سر همدیگه خورد کردید و بالاخره قهر کردید .اجازه نمی دید این موضوع شما رو از چرخه زندگی لذت بخش خارج کنه و میتونید با یه لبخند یا یک شاخه گل ! حتی یک بوسه ساده و شیرین قضیه رو خاتمه بدید و از این موضوع درس بگیرید و جالب اینجاست که بدونید همین موضوع باعث می شه که شما به هم نزدیکتر بشید و شاد باشید ! اما نتیجه مهمی که این کار می ده اینه که شما به دیگران اجازه ندادید در مورد زندگی شما و روابط و ... دخالت کنن .

خوب انقدر به هم باید نزدیک باشید که حتی وقتی بدون حرف زدن تو چشم های همدیگه نگاه می کنید منظور طرف مقابل رو درک کنید .

انقدر با هم راحت باشید که نیاز های خودتون رو رک و پوست کنده به هم بگید . از اورال سکس بدت میاد؟!! خوب خجالت نداره !! بگو بدم میاد.
اگه مشکلی داری به جای اینکه نسبت به طرف مقابلت موضع بگیری و بازم سنتی بازی !! دربیاری ، خیلی راحت بیا و مشکل خودت رو مطرح کن .
از رنگ سوئیتنش خوشت نمیاد ، به جای اینکه اخم کنی و شام نخوری !! بیا بگو من خوشم نمیاد !!

خوب که چی ؟ اگه با هم نباشید ؟ اصلا ازدواج معنی پیدا میکنه ؟ !!اگه می گن شریک زندگی این به این معنی نیستش که چند تا بچه به دنیا بیارید !! بعد یه زندگی تشکیل بدی و بعدش پیر بشی و منتظر بشی تا به همسایه بستگان از دست رفته بشی.


اگه می گن شریک زندگی .یعنی اینکه تو برای منی و من برای تو و این هم زندگی ما . زندگی که اگه بخواهیم اگه من بخوام اگه تو بخوای خیلی شیرین میشه.

شاد باشید و لذت ببرید چون شما برای هم هستید.
لذت ببرید از بوسه ای که از روی دوست داشتن هستش
لذت ببرید از نوازشی که طرفتون تو جمع اینکار رو انجام میده .
لذت ببرید از هدیه ای که بدون هیچ مناسبتی میگیرید
لذت ببرید از ... و حالشوببرید که نتیجه با هم بودنه

خوب بابا شوهر کردی که چی ؟ فقط سرویس بدی ؟!! فقط بچه بزرگ کنی ؟ !! فقط بگی من خونه دارم ؟!! من شوهر داری میکنم ؟!! در حالی که عمر داره می گذره و تو از زندگی دو نفره هیچ لذتی نبردی و یا برعکس زن گرفتی که چی ؟ شب بیایی و تا صبح عرق بریزی !!! و چند تا کوچولو که اسم فرزند روش میزاری دوروبرتو بگیرن و انگار نه انگار زن گرفتی !! فکر می کنی برده گرفتی یا کلفت گرفتی که دوست داری نظرهای خودت و سلیقه خودت و ... رو اون تحمیل کنی و بری سر کار رو بیایی خونه ! مثله یه آدم ماشینی ! چشم به هم می زنی میبینی ای بابا پیر شدم و از زندگی خودم هیچی نفهمیدم ؟!!

خیلی از زن و شوهر ها هستند که هنوز جرات نمی کنند همدیگه رو جلوی بچه هاشون بغل کنند و ببوسن!! فکر می کنند که وقتی که همدیگه رو بغل میکنند و یا اینکه همدیگه رو میبوسن حتمن باید برن سانفرانسیسکو!! دیگه نمی گن که باید بچه ببینه که من زنمو دوست دارم و زنم هم منو دوست داره پس از روی عشق ومحبت همدیگه رو می بوسیم بعد میریم دنبال کا رو زندگی و دود و دم ..!!! و صد البته غروری که این فسقلی به اصطلاح فرزند !! چنان زیاد هستش که اعتماد به نفس عجیبی درون خودش حس می کنه :
من پدر و مادری دارم که همیشه با هم هستند.
من پدر و مادری دارم که من بچه اونا هستم !
پس من خوشبختم و اونا منو تو هیچ کدوم از مشکلاتم تنها نمی زارن پس من می تونم مسائل خودم و مشکلات خودم و نیازهای خودم رو به اونا خیلی راحت بگم .
اگه اونا انقدر پیش من راحت هستن پس من هم با اونا راحتم !!

خوب البته این زمانی محقق میشه که شما با هم باشید . و از این با هم بودن پی به این ببرید که اگه ما موجودی به نام فرزند داریم !! باید از تربیت نوین بهره بگیریم و از سنت دوری کنیم تا بچه ما تو این جامعه تیز باشه !
نمی خوام مبحث تربیت نوین رو اینجا باز کنم ولی به گوشه ای از اون اشاره میکنم تا ببینید با سنت غلط ما چقدر فاصله داره !!
تو جامعه ما خیلی از مشکلات سر موضوعات جنسی هستش و این به خاطر این هستش که همدیگه رو از نظر جنسی نمی شناسن !
اگه دیده باشید تا وقتی بچه ها کوچیک هستن اجازه دارن با هم بازی کنن ولی وقتی که کمی سنشون زیاد میشه از همدیگه جدا میشن و این دختر و پسر برای هم حکم میوه ممنوعه رو پیدا میکنه .تا وقتی که بزرگ شن !! خوب تو همچین حالتی فکر می کنید چقدر از ذهن دختر یا پسر صرف شناخت مسائل جنسی طرف مقابل می شه !!
اما اصول تربیتی نوین چی میگه ؟
از همون بچگی چشم و گوش بچه رو نسبت به مسائل جنسی مخالف باز کن .اگه بچتون پسره . با مادر بره حموم و خیلی راحت بدون اینکه ازش خجالت بکشه لخت بشه !! و زمانی که بچه سوال میکنه که مامان تو چرا .... ؟ بدون اینکه به بچه بگید این حرف ها زشته !! با معلومات کامل جواب بدید .
خوب تو این حالت بچه وقتی وارد جامعه می شه نیرو و ذهنه خودشو صرفه این نمی کنه تا یه دختره چادری دید شروع کنه به چکاب کردن این موجود ممنوعه !! و تو ذهنش دنبال جواب این سوال بره که اون زیر چی می گزره که چادر سرش کرده !!!!!!! درسته ؟

نمی خوام وارد مبحث بشم ولی اگه ازدواج می کنید با هم باشیدتا واقعا لذت ببرید از این زندگی دو نفره.!!
خیلی از زن و شوهر ها همدیگه رو اذیت می کنن و آخرش هم می گن چون من اونو دوست داشتم این کار رو کردم !! بابا بخوره تو سرت بااین دوست داشتنت !! تو طرف مقابلت رو به عنوان مثال محدود کردی که چی؟ دوسش داری.
یاد بگیرید وقتی با هم هستید به همدیگه بال و پر بدید و همدیگه رو تا عرش ببرید. البته راجه به این موضوع هم به موقع می نویسم !!

همیشه شاد باشید.


جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴

آخرین تیر

اندر حوالی کنکور علمی - کاربردی
امروز من کنکور داشتم. کنکور کاردانی – کارشناسی .
حوزه امتحانی من دانشگاه پلی تکنیک بود . دانشکده نساجی. خیلی وقت بود که وارد دانشگاه پلی تکنیک نشده بودم . روحم اول صبحی شاد شد !! یاد کنکور سراسری افتادم که هر 2 هفته میرفتم و امتحان موسسه آیندگان رو میدادم . خلاصه آزمون سر ساعت 9 !! شروع شد . تعداد سوال های عمومی 100 تا بود !!
سوال های عمومی خوب بود . بعد سوال های تخصصی رو دادند . البته بماند که کمی نظم آزمون رو به هم ریختم !! آخه به من سوال های تخصصی رو نداده بودند . زمانی که گفتند سوال تخصصی رو بردارید . خم شدم که بردارم هیچ برگه ای نبود !! منم که دنبال سوژه !!
ولی خوب من این یک ماه رو خونده بودم . دیگه واقعا نمی دونم قبول می شم یا نه .
ولی در کل برخلاف امتحان آزاد از کنکوری که امروز دادم ! راضی ام.حداقل اینکه اگه قبول نشم ، تلاش خودم رو کردم و چیز گشادی رو گذاشتم کنار !!

امروز که رفته بودم کنکور بدم کسانی رو میدیدم که سنشون خیلی زیاده !! و من نمی دونم با چه انگیزه ای اومدن کنکور بدن . حالا کاملا مشخص بود که خانواده هم دارن !! برام جالب بود . قبل از اینکه آزمون شروع بشه زوم کرده بودم به چشم های یکی از همین بنده خداها که اول صبحی روز جمعه از پیش خانم !! اومده بود کنکور بده و داشتم واقعا فکر میکردم اینا اگه قبول بشن حالا سوای هزینه ، وقت از کجا میآرن درس بخونن.
اصلا بگیم وقت کنن برن سر کلاس بشینن پس کی می خوان بخونن برای امتحانات سنگین دانشگاه . اصلا به فرض اینکه تونستن مدرک هم بگیرن !! باز که چی؟
می خوای کار خودت رو ول کنی و نسبت به رشته ای خوندی دنبال کار !!

درس خوندن تو دانشگاه هم برای بعضی ها شده عقده !! مثلا وقتی تو یه جمعی می گی من دانشجو هستم .سریع بر می گردن بهت می گن :
خوش به حالت !! حال می کنید دیگه !!
حالا انگار رفتی خانه عفاف !! اینم عقیده مردم عادی نسبت به دانشگاه .
حالا طرف 99 سالشه ها و داره می میره !! ولی می گه به عشقه جوونی هام می خوام برم دانشگاه !! علمم زیاد بشه !!


حالا بریم سراغ خود کنکور !! عمرا تو این مملکت کنکور جمع نشه !! می دونید چرا ؟! برای اینکه حتی 5 درصد از افرادی که میان و کنکور کاردانی – کارشناسی رو شرکت می کنند درس نخوندن و فقط اومدن شانس !! آزمایی کنن .
خوب هر کدوم از این افراد حداقل 7000 تومن هزینه کردند . خوب خودتون حساب کنید و ببینیدچه رقم سرسام آوری میشه ! به همین راحتی .
حالا هر دانشجو برای قبولی به هر دری می زنه

سراسری
آزاد
علمی کاربردی
...!!
...!!
...!!


خودم رو از این قضیه مستثنی نمیکنم .به هر دری که زدم هیچ ! به دیوار و پنجره !! و کمد و .... !! خودم رو زدم و حاضرم چند سال از عمرم خودم هم بدم ولی این کنکور رو قبول بشم !!

امیدوارم همیشه شاد باشید.






دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۴

درس گرفتن از اشتباه

می دونید یکی از عوامل موفقیت چی ؟
اینه که اگه انسان اشتباهی کرد از اشتباه خودش درس بگیره و سعی کنه دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنه .
خیلی از ادم ها رو دیدم که اشتباهی رو مرتکب می شن ولی به جای اینکه با شهامت بگن اشتباه کردیم شروع می کنن به توجیه کردن کارها و صد تا پیغمبر و امام ردیف می کنن که ما اشتباه نکردیم !!
از خودم شروع می کنم :
زندگی من از وقتی که دست راست و چپ خودم رو شناختم پر بوده از حادثه ها و ماجراها و مسائل مختلف و تو این مدت هم اشتباه زیاد کردم ولی هر دفعه سعی کردم از اشتباه خودم درس بگیرم و دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنم .
از تجربه کردن هم تو زندگیم نترسیدم و در کل آدم رسیک پذیری هم هستم .
به کارهایی هم دست زدم که وقتی الان یادم میافته مو به تنم سیخ می شه !! ولی همیشه درس گرفتم . حتی بعضی از مواقع تو تنهایی خودم فکر لحظه های گذشته رو می کنم و با مرور کردن دوباره اونا تو ذهن خودم دنبال نکته ای می گردم تا می تونستم بهتر کنترل می کردم اوضاع و احوال رو .

متنفرم وقتی کسی تو ضمیر خودش می دونه اشتباه کرده و تو زندگی خودش حتی داره به خودش لطمه می زنه ولی حرف حساب و منطق سرش نمی شه و ابلهانه و احمقانه سعی در توجیه کردن کار خودش داره و جالب اینجاست تو خیلی از مواقه برای اینکه اثبات کنه اشتباه نکرده دوباره اون کار خطا رو انجام می ده !!

اگه اشتباهی می کنی بهتره بری درسی از اون اشتباه و خطا بگیری تا دیگه اونو تکرار نکنی .این یعنی موفقیت.

همیشه از سنت متنفر بودم و هستم . حالم هم از عقاید پوچ و نابود کننده سنتی به هم می خوره و تا تونستم ازش فرار می کنم و وقت عزیز خودم رو که می تونم صرف شاد تر کردن لحظات خودم و پیشرفت کردن خودم اختصاص بدم با بحث های بیهوده عهد دقیانوسی تلف نمی کنم . با اینکه خیلی از مردم ما دارن از همین سنت ها و مرسومات و افکار ابلهانه ضربه می خورن به جای اینکه از اون درس بگیرن دوباره با بی شرمی تمام روی عقاید خودشون پافشاری می کنن !!
این یکی از درس هایی هستش که من گرفتم چون متوجه شدم که آدم های ابله و احمق تو این جامعه زیاد هستند و اگه مشکلات اقتصادی از یک طرف داره خوردشون می کنه همین عقاید مزخرف هم از طرف دیگه داره ضربه مهلکی به اونا وارد می کنه .

ارزش زیادی به وقت خودم قائل هستم و دوست دارم تو زندگی خودم لحظه هایی برای خودم, برای نیاز خودم, برای روح خودم, برای ذهن خودم ,برای تمایلات خودم , برای کسانی که برای من ارزش دارن قائل بشم . برای همین بعضی از مواقع نصفه شب کاری رو انجام می دم که باید صبح انجام بدم.تا تو روز کمی زمان بدست بیارم!!
هفته قبل از نظر کاری , هفته سنگینی برای من بود . چند روز پیش دیدم من تو حسابم 200000 تومن کسری دارم . باورش برای من سنگین بود . و طبق حساب های من نباید ضرر می کردم
خلاصه باید قبول می کردم که ضرر دادم!! خوب یک روز بعد از اینکه متوجه این موضوع شدم تمام دفاتر حسابداری خودم مثله دفاتر روزنامه و معین و کل رو آوردم اتاق خودم و شروع کردم به حساب و کتاب !!
ساعت ها طول کشید ولی به نتیجه های جالبی رسیده بودم . حساب خودم رو صفر کردم و دفاتر خودم رو به قولی ریفرش کردم .
جالب اینجاست که این ضرر فقط به خاطر اشتباه نوشتن رقم یکی از فاکتورهای خودم رخ داده بوده !!! به همین راحتی !!!
خوب باید از جیب خودم می دادم !! ولی بین خودمون بمونه تا ته ماحتتم !! سوخت ولی منطقی قبول کردم که اشتباه کردم و دیگه هیچ موقع این اشتباه رو تکرار نمی کنم .

شب همتون بخیر.
همیشه شاد.


یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

سفر به تبریز


سلام به همگی.
چند روزی رفته بودم مسافرت به شهر همیشه ترک تبریز ! خوب آخرین سالی که به این شهر سفر کرده بودم سال 81 بود .شهر نسبت به 3 سال پیش کمی تغییر کرده بود و کاملا مشخص بود که ساخت و ساز رونق خوبی داره.

خوب نمی دونم به تبریز سفر کردید یا نه؟! ولی این شهر نسبت به شهر های همیشه ترک دیگه مثله اردبیل و سرعین و … تفاوت های اساسی داره. خوب من می خوام تو این پست کمی در مورد خصوصیات این مردم همیشه ترک و کمی هم در مورد وضعیت و قوانین منحصر به فرد این شهر براتون بنویسم!!

خوب یکی از خصوصیات تبریزیهای همیشه ترک که با بقیه شهرستان های دیگه هیچ فرقی نمی کنه اینه که نسبت به کسانی که از تهران اومدن حساسیت نشون می دن و انگار که باباشون رو تو کشتی ولی خوب درجه این حساسیت کمی زیاد هستش به طوری که فقط کافی موقع خریدن یک جنس یا سوار شدن تو تاکسی فارسی حرف بزنی !! قیمت ها دو برابر میشه!! و جالب تر از اون اینه که تبدیل به عرف شده یعنی اگه بخواهی از ولیعصر تبریز به سمت چهارراه آبرسان!! بری کرایه معمولی که نفری 200 تومن هستش تبدیل می شه به 400 تومن و زمانی که می گی چرا زیاد می گیری برمی گرده به بهت می گه خوب معلومه چون از تهران اومدی!!!!!!!!! یعنی به طور معمول اگه از تهران بری چوب تو ماحتت گرامی می کنن اونم بدون هیچ تعارفی !!
در مورد اتوبوس های واحد این شهر بنویسم تا کمی به تفاوت این شهر با ابر شهری مثله تهران پی ببرید.
اتوبوس های واحد این شهر وقتی به میدون نزدیک می شن برای سوار کردن و پیاده کردن مسافر وسط میدون نگه می دارن !!! شاید باورتون نشه !! حقم دارید آخه منی که خودم این صحنه ها رو دیدم هنوز باورم نمیشه چه برسه به شما دوستان !!
این تبریزی های همیشه ترک همشون چند تا خصوصیت دارند که عمومی هستش یعنی امکان نداره شما یک نفر رو پیدا کنید که این خصوصیت بارز رو نداشته باشه.
یکی از همین خصوصیت های بارز اینه که فکر می کنن لایه اوزون پاره شده و اینا از اون بالا افتادن پائین !! خودشون رو خوب تحویل میگیرن!!
در مورد صحبت کردن و لهجه تبریزی هم که فکر می کنم شنیدید خودتون .چنان کلمه رو کش دار می گن که پیتزا انقدر کش نمیاد!!

اگه دنبال کار پر درآمد و بدون دردسری می گردید پیشنهاد میکنم برید تبریز و یک سالن آرایش افتتاح کنید و 4-5 تا هم آرایشگر بزارید اونجا و فقط پول پارو کنید. خوب شاید بگید چرا؟
خوب این دختر ها و خانم های تبریزی از خود راضی همیشه نصفه روز رو داخل این سالن های آرایش می گذرونن!!
من طبق یک پروژه تحقیقاتی متوجه این قضیه شدم که چرا انقدر اینا می رن آرایشگاه و تا دلتون بخواد آرایش می کنن !
عمده ترین عامل هواست!! چون هوای تبریز برخلاف تهران سرد هستش البته سرد که چه عرض کنم وقتی می ائید بیرون منجمد می شید و یه تیکه یخ می رسید تو خونه !
خوب این خانم ها می شینن خونه و همگی هم کانال های مزخرف ترکیه رو می بینن و بعد که نمی تونن برن بیرون بهترین کار رو می کنن از شوهر بیچاره پول بی زبون رو می گیرن و به سمت آرایشگاه حرکت می کنن !! و جالب تر از اون اینه که وقتی شوهر بدبخت اعتراض می کنه!! می گن که امشب پیش من نخواب!!!
جالب تر از اون نحوه آرایش کردن اون هاست که براتون تشریح کنم
چنان کرم پودر میزنن که تمام چاله چوله ها و منافذ و لک های پوستشون پنهان می شه ! برای اینکه مژه هاشون بلندتر به نظر بیاد چنان ریمل می زنن که بیاو ببین! جالب مدادکشیدنشون هستش ! برای اینکه چشم هاشون کمی حالت کشیده پیدا کنه یک بزرگراه تو صورتشون پیاده می کنن ! چنان ماتیک میزنن که وقتی نگاه می کنی یک لب برامده و پر خون می بینی ! خلاصه وقتی با این وضع می رسن خونه ! شوهر بدبخت با یه جیغ از خانم پذیرایی می کنه و تا ده دقیقه فکر می کنه که غریبه اومده کنارش دراز کشیده !!

حالا جالب اینجاست بدونید که جمعه ها تمامی مغازه ها و پاساژها و فروشگاه ها تعطیله!! و تو روز های دیگه هم تا ساعت 9 صبح خر تو خیابون پر نمی زنه و تازه از10 به بعد یواش یواش زندگی تو این شهر شروع می شه.
حالا تو تهران مردم شب و روزشون مشخص نیست و اگه 2 نصفه شب بیایی بیرون انگار روزه !! و شهر همیشه زنده هستش و مردم انقدر گرفتارن و مشکل وقت دارن که یادشون می ره توالت برن!! چه برسه به اینکه وقتشون رو تو آرایشگاه بگذرونن.

اما بریم سراغ شیرینی و شکلات .
باور کنید عاشق شیرینی و شکلات هستن و براشون حتی از کاندوم شب هم واجبتر همین شیرینی و شکلات هستش.
اگه نگاه کنید به همین شکلات هایی که تو تهران هم هستش همش ساخت تبریزه!! .شرکت آیدین ! شرکت شیرین عسل و آناتا!و.... خلاصه از شیرینی ها هم که قرابیه از همه گرون تر هستش .
ناقابل کیلویی 5200 تومن!! از شیرینی فروشی های خوبش هم می شه به تشریفات و عسل اشاره کرد.
خلاصه از نون شب واجب تر همین شیرینی و شکلات هستش .

اما بریم سراغ لباس.
هر کدوم از خانم های تهرانی که ادعاش می شه من لباس های مجلسی شیکی دارم پاشه بره تبریز و تو یکی از مجالس اونا شرکت کنه تا ببینه دنیا دسته کی هستش!!!

اما شکل و شمایل آقایون تو این شهر یکسان هستش.
لباس های یه شکل !! موهای یه وری زده یا به سمت بالا شونه شده و کفش چرمی دست ساز!! و...
خلاصه تو این شهر اگه بری انگار نه انگار تو ایران هستی.اطلاعات سیاسی در حد فقر!! اصلا توجه ندارن .تواین چند روزی که بودم یادم رفته بود رئیس جمهورمون کی هستش!!

دلم واستون بگه که تنها جائی که شبیه تهران هستش ولیعصر تبریزه !! و از شهرک های خوبش می تونم به شهرک زعفرانیه و میرداماد اشاره کنم .

از مراکز خرید لباس می تونم به برج سفید و اسکان اشاره کنم . اما حواستون باشه پول خون باباشون رو ازتون نگیرن .

اما چند جای مهم هستش که می تونی از اونجا به هر جای تبریز بری . یکی معاینه !! یکی چار راه آبرسان و میدون ساعت هستش.!
اما جونم واستون بگه که این شهر ترافیک نداره و هوای خوبی داره . و اصلا ترافیک برای مردم این شهر قشنگ !! تعریف نشده هستش. .
خوب شب همتون بخیر و
همیشه شاد.

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴

خودتون باشید و لذت ببرید

خودتون باشید.
امروز می خوام در مورد کسانی بنویسم که عوامل محیطی روی رفتار اون ها تاثیر میزاره و من هم نسبت به این موضوع حساسیت خاصی دارم و معتقد هستم که باید خودتون باشید چون اون عامل یا لحظه گذرا هستش
میخوام یک مثال بزنم تا منظور من رو خوب درک کنید.
دیدید کسانی رو که با طرف خودشون میرن بیرون حالا هیچ فرقی نمی کنه دختر باشه یا پسر – زن باشه یا شوهر انگار خودشون نیستن و همون ادمی نیستن که تا چند دقیقه پیش با هم بودن.
مثلن نمونش تو رستوران هستش که من هر وقت میرم و این عاشق های دلسوخته رو میبینم که عوامل محیط تو رفتارشون تاثیر گذاشته از خنده میترکم!!! و تا می تونم اذیتشون میکنم.
دیگه پیش خودش نمی گه که من همون ادم هستم تو هم همون ادم هستی واینجا هم محیطی هستش که می تونیم ازش لذت ببریم و از اون یک خاطره خوب به ذهن خودمون بسپاریم.
من با اینکه ژنتیک بدنم با غذاهای بیرون اصلا سازگار نیست و به خاطر اینکه غذای بیرون استفاده کردم راهی بیمارستان شدم.
همین تابستون گذشته انقدر سر این مسئله رفته بودم بیمارستان که دکتر تا منو می دید می گفت بازم بیرون غذا خوردی!!!
حالا پیش خودتون نگید میره جاهای جواد غذا میخوره !! نه
از اونجایی که رفتار های من هم غیر قابل پیش بینی هستش تو هر هتل و رستوران معروفی که بگید سر زدم
از نائب بگیر و حاتم و جام جم و لاله و استقلال و احسان و .....
ولی یکی در میون راهی بیمارستان میشم.
بریم سراغ بحث اصلی

نشستم و منتظر غذا!!
روبروی من یک دختر و پسر دارن غذا می خورن !!ولی به جای اینکه راحت از خوردن غذاشون لذت ببرن به دور واطراف نگاه می کنند و به خودشون نگاه می کنن و به همدیگه نگاه می کنند و انقدر با احتیاط غذا می خورن که بیا و ببین ! و جالب اینجاست اگه همون لحظه یه سوسک هم تو غذاشون پیدا بشه به خاطر محیط هم که شده سوسک هم می خورن آخرشم می گن به به عجب غذای خوشمزه ای بود!!! ویا اینکه موقع غذا خوردن حالا مثلا دختره هواسش نبوده و برنج ریخته رو مانتو و... حالا دختره سرخ می شه !! شفید می شه .. آبی می شه و بدتر از اون نگاه بد پسر به دختره و گفتن اینکه آبرومونو بردی !!!! هاهاها.. شما رو نمی دونم ولی این صحنه ها رو من زیاد دیدم !! حالا به جای اینکه انقدر با هم راحت باشن که همون موضوع باعث بشه که یه خاطره ای لذت بخش برای هر دو تا باشه و موضوعی باشه که می تونن صمیمیت رو نسبت به هم زیاد کنند!!
ها ها پاستوریزه ها!!! خیلی خنده داره نه !!

منظوره من این نیست که مثله این جوادها برید رستوران و نیشتون هم باز کنید و تو همون رستوران هم با هم ور برید و ترتیب همو بدید که ما با هم راحتیم! و یا اینکه کاری کنید که شخصی که اصلا شما رو نمی شناسه این جرات رو پیدا کنه که دخالت کنه و بقیه مسائل...
من می گم آدم باید تو زندگی خودش لذت ببره.اگه قراره بری بیرون و هیچ لذتی هم بهت دست نده پس همون بهتر که بمونید خونه و با هم یه غذای خونگی خوشمزه درست کنید. البته اگه بلدی از همین غذا درست کردن دو نفره لذت ببری.
می دونید این مساله از چی نشات می گیره؟
برای اینکه با هم راحت نیستن.
اگه یه زن و شوهر انقدربه هم نزدیک باشن که وقتی یک جا به منظور خوش گذرونی میرن خودشون باشن و همون فردی باشن که قبل از حضورشون تو اون محل بودن. ویا اصلا توی خونه از لحظاتی که با هم هستن لذت ببرند و نیاز های همو درک کنند.

وارد یک محیط می شید که فوق العاده هستش ولی وقتی می شینید به جای اینکه از اونجا لذت ببرید از واقعیت خودتون دور می شید.
خدا برکت بده به غذا خوردن خودم که کل فک و فامیل دنبال این هستن که فقط یه وعده با من غذا بخورن !! وقتی ازشون می پرسم برای چی ؟ می گن انقدر شیرین غذا می خوری که ادم اشتهاش باز می شه .
جالبه یه روز رفته بودیم خونه عموی بزرگ !!! که تعداد مهمون ها هم زیاد بود و طبق سنت تبریزی ها !!!
قبلن گفتم که ژن ترکی تو بدن من تا دلتون پیدا می شه .
عموی ما هم دیس پر از کوفته تبریزی رو برداشت تعارف زد و کسی برنمی داشت (چون جو ترکی همه رو گرفته بود) بعد بنده خدا عمو هم که می دونست من اصلا تعارفی نیستم با دستی لرزون تعارف زد به من.
من هم برای اینکه آب پاکی رو رو دست این بدبخت بریزم هر سه تا کوفته رو گذاشتم توبشقابم و تشکر کردم .حالا همه دارن هاج و واج منو نگاه می کنند و بیچاره زن عمو هم برگشت به لهجه غلیظ ترکی گفت:
نادیر جان ! یاخچی اوشاخدی!!! تعاروفی یوخدی!!!! الله ساخلاسون!!!!!!!
حالا دوست داشت یه چوب پیدا کنه و تو ماحتحت من...... اره دیگه
حالا رضا هم فقط داشت میخندید! منم از اونجایی که رگ ترکی زده بود بالا انقدر با اشتها این سه تا کوفته تبریزی رو خوردم که هر کدومشون که به من نگاه می کردن یواش یواش یخ شون باز میشد و شروع می کردن به برداشتن این کوفته تبریزی ها
بابا کلاس گذاشتن نداره که آدم اصلا سیر نمی شه و از گلوش غذا پایین نمی ره !! باید حتما دهنم اندازه غار باز بشه و یه گاز اندازه توپ تنیس بزنم تا بفهمم چیزی تو دهنم رفته !!
حالا چه لزومی داره سرخ بشم !! سفید بشم !! آبی بشم که عموی پدر سگم به من تعارف زده!!

خودتون باشید . از زندگی لذت ببرید
همیشه شاد


دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

فرهاد در تهران

دیروز بعد از ظهر با رضا برای خرید چند تا کتاب رفتم انقلاب . زمانی که رسیدم خونه سردرد عجیبی گرفته بودم ! اومدم تو اتاقم تا کمی استراحت کنم . تلفن زنگ زد .
بله؟
تو روحت ؟!!!
منم که اصلا حال و حوصله نداشتم چشممو بستم و هر چی از دهنم درومد نثار کسی کردم که پشت تلفن بود.
طرف تلفن رو قطع کرد!!
بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ زد .
بله؟
منم دیونه ! فرهاد!!
فرهاد تویی !! تهرانی؟!!
آره تا چند ساعت دیگه با خاله اینا می اییم خونتون!!
چه عجب فرهاد از اینورا!!
نادر به خدا فقط به خاطر تو اومدم ! دلم واست یه ذره شده
قدمت رو چشم فرهاد جان بیا ! منتظرم!
ولی سردرد ولم نمی کرد و از اونجایی که تا دقیقه 90 سعی می کنم قرص و... نخورم فقط داشتم تحمل می کردم این سردرد لعنتی رو.
شروع کردم کمی اتاقمو مرتب کنم. بعد از یک ساعت رفتم به خواهرم گفتم که به من قرصی چیزی بده سرم داره می ترکه !
چند دقیقه بعد خاله اینا به همراه فرهاد اومدند خونمون ! حدود ساعت 8 بود که رسیدند!!
هر کس کاری می کرد ! من و فرهاد هم شروع کردیم با هم دیگه صحبت کردیم و بعد از یک ساعت شام حاضر بود !
من و محسن و فرهاد سر یک سفره ! کلی خندیدیم !!
تقریبا یکساعت بعد از خوردن شام خاله اینا رفتند و فقط فرهاد مونده بود !
رضا رفت و میوه و کافی میکس و ... آورد اتاق .
خوب تقریبا ساعت 12 شب بود .
من و رضا و فرهاد و یه اتاق !!
همه خواب بودند و فقط ما سه تا دیونه بیدار بودیم .
فرهاد اومد نشست پشت سیستم و بعضی از آهنگ های جدید رو گوش داد.
این سری که فرهاد اومده بود یه جوری بود . احساس کردم کمی ناراحته !
خلاصه من بعد از شام دیگه چیزی نمی خورم ولی فرهاد شروع کرد به خوردن میوه ! حالا هر کسی که سیر باشه وقتی موقع غذا خوردن بشینه کنار من چنان اشتهاش باز می شه که از من بیشتر غذا بخوره . به قول دوستان نادر شیرین غذا می خوره!
ولی این بشر روی منو کم کرده بود یه جوری میوه می خورد که من تا حالا انقدر دلم نمی خواست میوه بخورم !! خلاصه حالا حرف می زدیمو و میوه میکردیم تو حلقمون !!
حدود ساعت 1:30 بود که فرهاد گفت نادر یه آهنگ باهال بذار برقصیم !!
رضا گفت : بازم این دوتا دیونه شروع کردند . بیخود من می خوام بخوابم .
من هم یه آهنگ قشنگ گذاشتم و فرهاد شروع کرد به رقصیدن ! و من و رضا اروم دست می زدیم !
بعد من و.....
خلاصه سهعت حدود 2:30 بود که رضا رفت بخوابه .
من و فرهاد نشستیم پشت سیستم و کمی با سیستم کار کردیم و بعد فرهاد رفت دراز کشید .
گفتم فرهاد برو رو تخت بخواب .
فرهاد دیدم جای خودشو انداخت رو زمین و از اونجا که این دیوونه هم مثله من عادت داره راحت بخوابه شروع کرد به کندن لباس های خودش !!
فرهاد پاشو وایسا !!
برای چی نادر!!
پاشو وایسا!!
فرهاد پاشد!!
لخت شو!!
یعنی چی ؟
می گم لباس هاتو بکن ! کار دارم
فرهاد زیر پیراهن خودشم دراورد!
فرهاد تا حالا دقت نکرده بودم بدنت خیلی قشنگه !!
بعد شروع کردم به دراوردن لباس های خودم!!
نادر داری چی کار می کنی!!
نترس کاری ندارم !
آخه نادر
رضا ترکیده بود از خنده
بعد از اینکه لباس های خودم رو دراوردم گفتم فرهاد بیا کنار من وایسا
فرهاد چند کیلویی پدر سگ!!
برای چی نادر
آخه فرهاد استیل بدنت قشنگه ولی خوب چی کار می شه کرد به استیل بدن من نمی رسه
کافی بود همینو بگم تا فرهاد شروع کنه صد تا فیگور بگیره
غش کرده بودم از خنده !! کفره فرهاد رو دراورده بودم
فرهاد خاک بر سرت
برای چی ؟
بیچاره زنت!!
حالا نصفه شبی فرهاد دنبال من !!
خلاصه فرها رفت تو جای خودش و دراز کشید و من هم سیستم رو به همراه چراغ های اتاق خاموش کردم!
نادر برای چی سیستم رو خاموش کردی.
فرهاد کار داشتی ؟
نادر ای کاش می زاشتی آهنگ گوش می دادیم !! دلم گرفته
نمی خواد فرهاد اگه می خوای آهنگ گوش بدی دستتو دراز کن از تو کیفم MP3 player رو دربیار آهنگ گوش کنیم
حالا شتر با بارش تو کیفم گم می شه
مسواک و کانفت و ورق و دسته چک و انگشترو عطر و قاشق و چنگال و جزوه تنظیم!!! و آجرو البوم عکسو ... پیدا میشه
بعد از 5 دقیقه پیدا کرد و شروع کردیم به آهنگ گوش کردن
فرهاد سرشو گذاشت تو بغله من و شروع کرد به حرف زدن
گفتم چی شده فرهاد این سری دلت گرفته
ای بابا نادر بی خیال
بگو فرهاد گوش می دم
نادر می دونی این همه راه اومدم فقط با تو حرف بزنم . نادر فقط تو ردکم می کنی
بگو فرهاد گوش می دم
خلاصه تا ساعت 3:30 حرف زدیم بعد از اون فرهاد خوابید ولی مگه سردرد لعنتی منو ول میکرد .
من نخوابیدم و هدست رو چپوندم تو گوشم و تا ساعت 6 آهنک گوش می دادم که یواش یواش خوابم برد.
خلاصه اینم از یه شب به یاد موندنی

همیشه شاد .


پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴

مسافرت قسمت آخر

حدود ساعت 5 رسیدیم سرزمین رویایی . هوا کمی سرد بود . خواهرم داشت یخ می زد. همش می گفت آخه نادر حالا همش بگو این زیاده نپوش ! راحت باش . حالا می گفت مانتو هم نپوش ! دیونه .
به سمت خونه دایی حرکت کردیم . دایی و زن دایی به استقبال ما اومدند . همگی رفتیم خونه . خوب به به جمعشون کامل بود فقط گلشون کم بود که ما هم اضافه شدیم . اون یکی خاله هم از تبریز همراه فرزندان گرامی اومده سرزمین رویایی.
وقتی وارد شدیم پریدم تو بغل مادربزرگم .اندازه تموم دنیا دوستش دارم. مادر بزرگی مهربون با چهره ای سفید و همیشه موهای شونه شده و چشمانی معصوم . انقدر بوسیدمش که نگو .
خدای مهربون به مادر بزرگ منم سلامتی بده .
خوب ساعت 5:30 شده بود . رفتم کمی دایی رو اذیت کنم . خوابوندمش و انقدر قلقلکش دادم که نگو . دایی پا شد و گفت که نادر برو کمی استراحت کن که امروز به کمکت احتیاج دارم .من دارم می رم کمی نون بخرم .
دایی من 4 تا بچه داره ولی همشون دختر هستن و پسر نداره ! خلاصه من گفتم دایی نمی خواد بری من می رم شما برو به مهمون های خودت برس . من و محسن می ریم و نون می خریم.
محسن برو یه ورق کاغذ بیار کار دارم.
نادر اول صبحی ورق می خوای چی کار کنی؟
بیا یه نامه تهدید امیز برای فرهاد بنویسیم و بچسبوندم رو شیشه مغازش
متن نامه که مبنی بر پلمپ شدن مغازه به علت گران فروشی بود رو تهیه کردیم و رفتیم بیرون.
من که به سرمای این سرزمین رویایی دیگه عادت داشتم ولی محسن داشت یخ می زد. اول رفتیم و نامه رو چسبوندیم در مغازه فرهاد و بعد به سمت نونوایی حرکت کردیم.
وقتی وارد شدیم همه شروع کردند به وارسی ما دو و مات و مبهوت ما دو تا رو نگاه می کردند . انگار ادم فضایی دیده بودند .
خوب صف طولانی بود و از اونجایی که من اصلا حال و حوصله این صف ها رو ندارم و همیشه یه جوری می رم جلو با محسن هماهنگ کردم تا نقشه خودم رو عملی کنم.! حالا نصفه کسانی که تو نونوایی بودند منو شناختند .
کسی که جلوی ما بود شروع کرد و پرسید که کی هستید . خوب چون پدر محسن اهله این سرزمین رویایی نبود کسی زیاد اونو نمی شناخت ولی وقتی شجره نامه منو پرسید گفتم :
نمی شناسی؟
از اون ور یه نفر گفت :
تانیمیسان؟!!
طرف گفت : نه
گفت : بابا حاج .. نوسیدی!!
طرف خودشو جمع کرد و دوباره سلام و حال و احوال پرسی گرمی کرد !! خدا رحمتت کنه عجب ابهتی داری.
خلاصه با هزارتا ترفند مثله آدامس دادن به بچه ها و صحبت با پیرمردها رفتیم جلو.ومنم یه چشمک حواله شاطر کردم تا نون ما رو بده بریم.نون ها رو گرفتیم و اومدیم خونه دایی . دایی وقتی ما رو با اون همه نون دید با تعجب پرسید به این زودی گرفتید ؟
محسن غش کرده بود از خنده !! گفت : دایی نادره دیگه !!
دایی رفت بیرون دنبال وسایل دیگه .
من و محسن هم نشستیم صبحانه . تو زندگی من دو تا مسئله تعریف نشده هستش !! که یکی از اون ها صبحانه خوردن هستش ! ولی انصافا صبحانه این سرزمین رویایی ادمو وسوسه می کنه و نمیشه ازش گذشت . داشتیم صبحانه رو میل ! می کردیم که دایی اومد و گفت ببینم چی کار کردید تو نونوایی!!
محسن سریع گفت : دایی من نبودم نادر بود !!
دایی چی شده ؟
می خوای چی بشه .همه رو انداختید به جون نونوا!!! انقدر خندیدم که دیگه نتونستم صبحانه بخورم.

تو همین حین بودیم که دیدم فرهاد اومد و گفت اومدم مامورهای دولت رو ببینم.
سلام فرهاد !
سلام نادر .
پریدیم تو بغل هم !! فکر بد نکنید.
وای اکیپ من کامل شده بود.چه شود.
خلاصه خیلی خوش گذشت. این روستایی ها خیلی آدم های ساده ای هستند و به تنها چیزی که فکر نمی کنند پوله !! مجلس های عروسی شون هم خیلی ساده بود . من که روحم شاد شد !
خوب امیدوارم که دختر دایی ما هم خوش بخت بشه. البته این دامادی که من دیدم فکر نکنم به دختر دایی من رحم کنه !!!!!! ها ها ها
شب بخیر و همیشه شاد.

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

شب یلدا

خب امروز چه روزیه ؟ سی آذر ! در چنین روزی در چند ده سال پیش موجودی با مغز به دنیا پرتاب شد که من باشم . تولدم مبارک :).امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. بله شب یلدایی دیگه نتیجه اینکه یکسال دیگه بزرگتر شدم انگار همین دیروز بود که بچه بودم ! دبستان میرفتم ! از دیوار راست بالا میرفتم و کلی آتیش میسوزوندم و خراب کاری میکردم ! فکر نمیکنم هیچ بشری به اندازه من شرارت در دوران کودکی داشته . ولی با همه اینها همه این سالها به چشم به هم زدنی تموم شد و یهو میبینی خودت شدی یه آدم بزرگ ... بیخود نیست میگن عمر کوتاهه و مثل یک چشم به هم زدن میمونه ! اما خوبه در روز تولد آدم یادی کنه از عزیز ترین موجودی که اونو به دنیا آورده یعنی مادر .!
به نظر من باید به مادر ها تبریک گفت نه به بچه ها ! ما مردها که زایمان نداریم ولی اگه بدونین چه دردی داره این زایمان و چقدر مصیبت و بدبختی , هیچ وقت حاضر نمیشین به دنیا بیایین !!!!! مادری که 9 ماه شما رو حمل کرده و برای سلامتی شما کلی حرص و جوش خورده و بعد هم با کلی درد و رنج شما رو به دنیا آورده و تازه چندین سال زحمت کشیده تا اندازه خرس بشین و از آب و گل در بیایین , باید به اون تبریک گفت برای همه این زحمات ...
مادر مهربونم پس روز تولدمو تبریک میگم و میبوسمت .

خوب امشب هم شب یلدا هستش . برید حالشو ببرید. خوب امشب بهترین وقته تا کنار هم بشینید و به دور از تمام مشکلات با هم صحبت کنید و از کنار با هم بودن لذت ببرید. فقط زیاده روی نکنید.
خلاصه تولدم مبارک
همیشه شاد.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

مسافرت 1

سفر به سرزمین رویایی !
خوب قرار بود با قطار بریم مسافرت . رفتم و بلیط قطار گرفتم ولی خوب فردا صبح خاله معزز زنگ زد و گفت که نادر ما دوست داریم با شما بیاییم ! برای همین رفتم بلیط های قطار رو کنسل کردم و رفتم بلیط اتوبوس گرفتم. برای 7 نفر!!
خوب اینم از عروسی دختر داییم ! امیدوارم خوشبخت بشه . چند وقتی بود که بلاگ رو آپ نمی کردم دلیلش برای همتون فکر کنم مشخص شد ! بله مخ اکبند ها رفته بودم مسافرت.خوب الان هم تنها چیزی که میتونه کمی درون آشفته و روح خسته منو آرامش بده نوشتن هستش پس مینویسم. پس نادر بنویس که نوشتن دل خسته می خواد.
آخر شبی دلم برای اولین بار برای خودم سوخت . عیب نداره نادر . بی خیال. گریه کن شاید آروم بشی .
...
...
ولی نادر خودت همیشه می گی همیشه شاد پس گریه نکن . بخند نادر . بخند .

خوب من – مامان نازم – خواهر خوشگلم – دختر خاله عزیزم – علی داداش گلم -خاله خوبم و پسر خاله خوشتیپم . چه شود .پیش به سوی سرزمین رویایی.
خوب همه نشستند رو صندلی های خودشون . من قبل از اینکه اتوبوس حرکت کنه رفته بودم و مخ راننده رو زده بودم و به عبارتی با هاش رفیق شده بودم . یک معتاد تیر !! به محسن گفتم من دارم یه دلستر بخرم می ایی !
نادر چی می گی داره حرکت می کنه .
محسن می ایی یا نه .اگه می خوای سفر بهت خوش بگذره هر کاری می گم انجام بده .
خوب بریم نادر .
از اتوبوس پیاده شدیم و برای خرید یک دلستر به راه افتادیم.
بعد از حدود 10 دقیقه برگشتیم دیدیم شاگرد راننده دربه در داره دنبال ما می گرده .
غش کرده بودم از خنده و محسن هم از من بدتر .وقتی وارد اتوبوس شدم همه داشتند من و محسن رو نگاه می کردند .محسن رفت نشست ولی من کنار راننده نشستم و ظبطشو روشن کردم و سر صحبت رو باز کردم !! راننده خیلی حال کرده بود ! خوب اتوبوس حرکت کرد ساعت 8:15 شب !
خوب خیالم راحت شد که دیگه راننده هوای منو داره و حالا می تونم از سفر لذت بیشتری ببرم.آخه به نظر من خود سفر یه طرف مسیر سفر یه طرف .
آمنه دختر خالم با خواهر نازم نشستند .من و محسن دقیقا ردیف پشتی کنار هم نشستیم .مامان و خاله کنار هم و علی هم تنها تو عالم خودش!!

خوب اتوبوس همچنان میرفت .خیلی ها تو اتوبوس خواب بودند . ولی من و محسن و آمنه و خواهر عزیز بیداریم .
خواهرم و آمنه هی صندلی هاشونو می دادند عقب و من و محسن هم می دادیم جلو .خلاصه سروصدا در حد بمب!! از یک طرف هم چیپس بخور ! پفک بخور ! ... الان حدود 4 ساعت هستش که تو اتوبوس هستیم .
تا اینجای کار سفر خیلی خوش گذشته .
خوب راننده بخاری اتوبوس رو روشن کرده بود و جایی که امنه و خواهرم نشسته بودند خیلی گرم بود . امنه گفت نادر بیائید جاتون رو با ما عوض کنید . وای کفر کل اتوبوس رو دراورده بودیم . دیگه همه اتوبوس بیدار شده بودند .
گفتم باشه .من ومحسن پا شدیم و رفتیم ردیف جلویی و امنه و خواهرم رفتند ردیف پشت ما !!
تا اینجای کار فقط من بودم و محسن که می خندیدیم ولی از اینجا به بعد امنه دختر خاله و خواهرم هم شروع کرده بودند و میخندیدند .
حالا هر چند دقیقه یک بار موبایل هامون زنگ می خورد و همین باعث شده بود که بیشتر بخندیم . مخصوصا وقتی شوهر دختر خاله آمنه زنگ میزد !! دختر خاله امنه 5-6 سالی می شه ازدواج کرده .
خلاصه من داشتم ا ز گرما می مردم پا شدم و پلیور خودم رو دراوردم!!!! همه اتوبوس داشتند منو نگاه می کردند !! اخه من فقط یه زیر پیرهن خیلی نازک الان تو تنم بود !! حلا بقیه اتوبوس همه لباس های پشمی گرم !! پلیور خودم رو کنار پرده اویزون کردم . پشت سر من محسن خواهرم و امنه هم هر کدوم یکی از لباس هاشون رو دراوردند !! و گذاشتند کنار پلیور من !!
راننده ترکیده بود از خنده !! ساعت 3 نصفه شب می گفت چی کار می کنید! برای چی لخت می شید!!
انقدر جک گفتیم و خندیدیم که نگو .
حالا این بین هم زیاد حرف می زدیم . یک کلام انقدر لذت بردیم تو اتوبوس که اصلا متوجه نشدیم کی رسیدیم سرزمین رویایی!!
محسن می گفت نادر من زیاد سفر کردم ولی تا حالا انقدر به من خوش نگذشته بود .تو رو خدا هر وقت خواستی جایی سفر بری منم صدا کن !!!!
حالا از اون ور آمنه برگشته می گه نادر خوش به حاله خانمت !!! ای کاش من زنت بودم!!
دختر خاله برای چی ؟
امنه خاله رو صدا کرد و گفت : برای چی منو انقدر زود به دنیا آوردید که من نادر رو از دست دادم.
از اون ور خاله برگشت گفت تقصیر مادرشه که نادر رو دیر به دنیا آورد .مقصر من نیستم .
برگشتم گفتم ببینم چی برای خودتون میبرید و می دوزید؟!
امنه : اخه میدونی چی نادر .حاضرم نصفه عمرمو بدم ولی با کسی مثله تو زندگی میکردم !!
گفتم برای چی؟
خول معلومه نادر .برای اینکه از زندگیم لذت ببرم .
گفتم : ها ای که الان گفتی یعنی چه؟!
گفتم : دختر خاله بیچاره شوهرت !!
ولش کن نادر خودتو عشقه!!
محسن خواهرتو بکش اونور شاید من نتونستم خودم رو کنترل کنم !!! من الان فقط یه زیر پیرهن دارم!!!
حالا از اون ور خاله داد میزنه اگه من یه دختر دیگه داشتم حتما میدادم به نادر!!!
خلاصه من تا برسم به سرزمین رویایی صاحب چند!! تا زن و حتی بچه هم شده بودم !!
مامان از اون ور گفت که خیلی ها آرزوی اینو دارن که با نادر بیان مسافرت پس شما خیلی خوش شانس بودید که دارید با نادر مسافرت می کنید.!
حالا هر چند دقیقه یک بار هم می رفتم و از اقای راننده چایی می گرفتم . بقیه مسافرین اتوبوس کف کرده بودند و دلشون لک زده بود به یک فنجون چایی!!
خلاصه تا برسیم مگه ما خوابیدم. فقط مونده بود بزنیم برقصیم .
بی صبرانه منتظر بودم برسم به سرزمین رویایی !
سرزمینی که یه عالمه باهاش خاطره دارم !
دختر دایی خدا خیرت بده زودتر شوهر میکردی ! من که به مسافرت نیاز داشتم .
ادامه دارد ...


یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

حکایت کنکور

حکایت کنکور دیروز
خوب دیروز جمعه بود ومن کنکور داشتم. شب کنکور تا صبح بیدارم و منتظر کمک های آسمونی تا بتونم این سد بزرگ رو یکبار دیگه تو زندگی بشکونم!!
ساعت حدود شش بود و حاضر شدم و با آژانس به سمت حوزه امتحان واقع در پونک ! حرکت کردم.
دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات.
برای اولین بار بود که داشتم وارد این دانشگاه می شدم برای خودم خیلی جالب بود که محیط دانشگاه رو وارسی کنم.
اخه من اکثر دانشگاه های تهران رو با اجازه همگی زیارت کردم و تو هر کدوم هم یه دسته گلی به آب دادم.

بین همه دانشگاه ها هم دانشگاه پلی تکنیک رو خیلی دوست دارم و جالب اینجاست که بدونید کاملا محیط داخل اونجا رو می شناسم و اکثر دانشکده های اونو دیدم .خیلی دوست داشتم دانشجوی اون دانشگاه باشم.چقدر کم توقع ! حالا بگذریم.
جمعیت زیادی داخل دانشگاه بودند و به صورت تصاعدی چگالی دانشجوها در حال افزایش بود.
یه عده تنها بودند و معلوم بود که خوب خوندند و عده ای هم مثله من با چشم های پف کرده و بابا قوری قاطی بودند که چرا امسال کمک های آسمونی نرسیده بود ! عده ای هم بودند که مادر و پدرشون همراهشون بودند و تند و تند کیک و شیر ! به خورد این بچه های پاستوریزه می دادند !! نمی دونم فردا که این بچه های پاستوریزه زن بگیرن می خوان چیکار بکنند حتما با کمک مادر و پدرشون یه حالی به خانم محترم میدن . عده ای الاغ هم که تعدادشون از چند صد نفر هم بیشتر بود با هم کل سیگار انداخته بودند .نمی دونم که کی می خوان از این بچه بازی ها دست بکشند.

تو همین حین بودم که یکی از دوستان خودم رو بین این همه جمعیت دیدم . من اعتقاد دارم که هر کس مثله داشتن یه اثر انگشت واحد بین تمام ادم های دنیا یه نوع راه رفتن واحد هم داره !!! یادتون تو پست های قبلی گفته بودم که یه اکیپ داشتم برای آباد کردن دانشگاه خودمون ! خوب حالا عضو شماره 2 گروه یعنی جناب کلاغ ! رو دیدم ! خوب اگه اجازه بدید کمی از کلاغ بنویسم . این دوست معزز ما آدمی هستش با اعتقاد خاص خودش . لاغر و علاقه مند به مسائل ایران باستان و یواش یواش خودشو آماده می کنه تا بعد از گرفتن معافی از خدمت عقد کنه . من که پته این بدبخت رو ریختم رو آب . بزارید بگم چه جوری با این موجود آشنا شدم . از اونجایی که ارتباط من تو جامعه زیاد هستش و با هر قشری از آدم های این مملکت اعم از مهندس و دکتر و حاجی بازاری و استاد و گی و لزبین ! و منگول و جواد و بساز بندازو دامپزشک و باغبون و راننده تاکسی و خلبان و دلال و خواننده و زیر آب زن و … رابطه داشتم گفتم ببینم این پسر مو بلند که موهای خودش رو با کش میبنده و با تی شرت مشکی که به زبان فارسی باستان یک کلمه نوشته شده چه جور آدمی هستش .
اولین برخورد : سلام ببخشید من این قسمت رو که استاد توضیح داد متو جه نمی شم . می تونید منو کمک کنید.
کلاغ: ک … خل ک… میخ ک... موتور این که خیلی راحته چه جور متوجه نمیشی !!
من هم که با چند تا فحش بی ناموسی پذیرایی شده بودم برگشتم به جناب کلاغ گفتم ببخشید آقای محترم من الان درسته این مطلب رو متوجه نشدم ولیفهمیدم که یه نفر تو این دانشگاه وجود داره که ازمن دیونه تره !! و این شد که ما با هم دوست شدیم.و تا به امروز چه کارهایی که انجام ندادیم .

حالا دیروز تو دانشگاه:
سلام کلاغ جان
نادر سلام . چقدر عوض شدی نادر
ای جمال بی چشم و رو! خدا لعنتت کنه ببین چه بلایی سر موهای قشنگم آورده که دوست گرامی به جای سلام می گه نادر چقدر عوض شدی !
بعد از حال و احوالپرسی منتظر بقیه بچه ها شدیم تا گروه کامل بشه . حدود ساعت 7:35 بود که بقیه بچه ها هم اومدند .

همه بچه ها به سمت در ورودی حوزه می رفتند و موبال های خودشون رو تحویل می دادند. همگی بچه ها گفتند که بریم و موبایل ها رو تحویل بدیم.
من مخالفت کردم و گفتم شما رو نمی دونم ولی من نمی دم .
بقیه بچه ها هم موبایل هاشون تو هر جایی از بدنشون که جا میشد گذاشتند و حرکت کردند تا بشینن سر جاشون.
نادر تو نمی ایی.
نه من نمی ام .
چرا؟
می خوام آخرین نفری باشم که وارد می شم.
نادر بازم دیونه شدی بازم بیا بالا.
شما برید من می خوام کمی دیر بیام و این لحظه هم تو زندگیم تجربه کنم.
بچه ها رفتند ولی من نرفتم . ازمون راس ساعت 8:30 شروع می شد و الان ساعت 8:20 بود ومن هنوز بیرون بودم و از طرفی هم منتظر یکی از بچه ها که قرار بود کمک آسمونی به داد هر دومون برسه .ساعت 8:29 و من هنوز برون بودم و نگهبان از بس داد زده بود که هنجره اش پاره شده بود.
آقای محترم الان در ها رو مبندند زود بیائید برید بالا.
خوب دقیقا ساعت 8:30 رفتم داخل حوزه .طبقه اول افتاده بودم.
حالا بماند که کاری کرده بودم که همه مراقب ها دنبال صندلی من بودند . همیشه عاشق هیجان بودم . بعد از چند دقیقه صندلی خودم رو دیدم .
یک عکس اسکن شده به همراه اسمو شماره داوطلبی رو زده بودند . به جای اینکه بشینم زل زدهبودم به عکس خودم و گفتم چرا اینجوری اسکن شده این عکس.
همه بچه های سالن به عکس های خودشون نگاه کردند و صدای یکی دو نفری هم که دنبال فرصت می گشتند تا نظم آزمون رو به هم بزنند گفتند این که عکس من نیست من خیلی از این خوشگل ترم.
تو همین حین مراقب اومد گفت بشینید چرا انقدر سروصدا می کنید الان آزمون شروع می شه.
من نشستم . ولی دوباره پا شدم . همه سالن کفرشون دراومده بود . دوباره نشستم و به نفر بغل دستی گفتم خوندی.
گفت آره
گفتم فکر کردی با خوندن قبول می شی.
اول صبحی به جای اینکه روحیه بدم بهش زدم تو پرش و اونم سرشو انداخت پائین.
دقیقا پشت این فرد یک اسانسور هم بود که همش بین طبقات 3 و 4 حرکت می کرد . نمی دونم چی کار می کردند اون تو!!!

خلاصه آزمون شروع شد .همگی خم شدند و دفتر چه های عمومی رو برداشتند ولی من برنداشتم. بعد از چند دقیقه مراقب گفت شروع نمی کنی ؟!
گفتم چرا ولی دارم تمرکز می کنم .
دفترچه رو برداشتم و شروع کردم به نگاه کردن سوال ها .من نخونده بودم ولی مشخص بود که سوال های ادبیات سخته !!
بابا عجب بساطی داریم ما .
من دلم می خواد درس بخونم و مدرک کارشناسیمو بگیرم به خاطره همین درخواست خودم هم حاضرم ترمی 500 هزار تومن شهریه رو بدم حالا دیگه این کنکور چیه آخه من نمی دونم.

اون پسره که گفت من خوندم سرشو گذاشته بود روی برگه تا کسی نگاه نکنه و تند و تند تست ها رو جواب می داد .
حالا منم گردن خودم رو تا می تونستم جلو می بردم تا شاید بتونم تغلب کنم و لی نشد که نشد.
من هم شروع کردم و با استفاده از تجربیات خودم که تو آزمون های زیاد کسب کرده بودم تست ها رو جواب دادن.

مدت آزمون عمومی 70 دقیقه بود ولی من 10 دقیقه همه رو جواب داده بودم . خوب مراقب های آزمون برگه های تخصصی رو چیدند و بعد از چند دقیقه از بلندگو اعلام شد که داوطلبین محترم سوالهای اختصاصی رو جواب بدن.

شروع کردم به جواب دادن سوال های زبان تخصصی که یه مرتبه در آسانسور باز شد. و دونفر آقا اومدند بیرون ولی دوباره رفتند.
مراقب به سمت آسانسور حرکت کرد تا ببینه چه خبره که من بهش گفتم .ببخشید فکر کنم تروریست بودند !! خلاصه من بعد از نیم ساعت پا شدم و اومدم پائین.

هوا خیلی سرد بود . منتظر بقیه بچه ها موندم تا با هم برگردیم .

نتیجه اخلاقی:
اگه قصد ادامه تحصیل دارید مثله بچه آدم بشینید درس بخونید.
همیشه شاد باشید.